جنون مافیا

جنون مافیا
☆part15S1☆

ویو سوا
بارون بدی گرفته بود و رعد و برق میزد... میترسیدم... شاید تنها ترسم تو زندگی صاعقه بود.. زیر پتوم جمع شدم ولی نشد... پاشدم تا برم پیش سوجین که صدای در اومد
واااات... ساعت۳:۳٠شب اخه؟
ادرنالین تو بدنم مسابقه دو داشت میداد...یکی از دکورای شیشه ایو دستم گرفتم و با دیدن یه قامت بلند و هیکلی دویدم سمتش تا شیشرو بکوبم تو سرش
پایان ویو

سوا: عَعععع
جونگکوک: چیکار میکنیی

وقتی صدای اشنایی به گوشم رسید خواستم بایستم ولی خیلی دیر بود و زیادی بهش نزدیک بودم و هنوز شتاب زیادی داشتم پس افتادم بغلش و جیغ خفه ای کشیدم

ویو کوک
نذاشتم خیلی مست بشم و بعد از بار برگشتم خونه که کاشکی برنمیگشتم
اون دختره نخودمغز با بچه بچه بازیاش نزدیک بود سرمو بشکونه که با حس جسم کوچیکی توی بغلم تموم شد
پایان ویو

سوا: من فقط..
جونگکوک: میبینم

سریع خودمو ازش جدا کردم ولی با دردی که توی پاهام پیچید وایستادم
سوا: آیی
جونگکوک:(با نگاهی سرد براندازش کرد و یه ابروشو بالا انداخت)
یه بچه از پرورشگاه میوردم بهتر بود
سوا: هی ببین منو...(دوباره خواستم حرکت کنم که دردی سراغم اومد)
جونگکوک:(دست به سینه فقط نگاهش میکردم... مثل بچه ای بود که تقلا میکرد برای اسباب بازیاش ولی هیچکس توجهی نیمکرد)
سوا: ببینم تا این وقت شب کجا بودی؟
جونگکوک: فضولی نکن
سوا: فضولی نیست من....
جونگکوک: بهتره بجای فک زدن بخوابی

ویو کوک
به سمت اتاقم راهی شدم که یه چیژ ضعیفو روی بازوهام حس کردم
پایان ویو
سوا: میشه کمکم کنی از پله هت برم بالا.. پام.. آخ... درد میکنه
کوک:(چشامو روی هم فشار دادم و میخواستم فقط رد بشم و برم چون ذره ای اهمیت نداشت برام ولی یاد حرفای بابایززگ افتاد: اون یادگاری بهترین رفیقمه... اگر.. ببین اگر بفهمم اذیتش میکنی زندگیتو سیاه میکنم جئون جونگکوک)

براید استایل بغلم کرد.. کمی تعجب کردم ولس خب اونم یه خوی اسنانی داره دیگه... منو روی تختم خوابوند... میتونستم اون جشای مشکی وحشی و سردشو ببینم.. جالب بودن.. حس نفسای گرمش روی بینیم باعث میشد مور مورم بشه


......
صبح پاهامو با باندی بستم و بعد رفتم پایین.. جین اینجا بوددد از پشت رفتم و سیگاری که به دهنش بودو کشیدم بیرون
سوا: اول صبحی؟؟
جین: والا ساعت۳
سوا: چییی؟
جین: با خرسا جلسه گذاشته بودی
سوا: یااا...
جین: چرا فقط به سیگار کشیدن من گیر میدی
سوا: چون تو پاکی
جونگکوک:(پوزخند)

سب شده بود و حوصلم سر رفته بود پس رفتم پیش سوجین تا باهمدیگه درباره برنامه ریزی جشن تولدش حرف بزنیم
سوا: ببین این بار خیلی خوبه.. لباس هم من دارم بهت میدم..
سوجین: وای خیلی هیجان دارم
سوا: برا من حالا روز اولی اونجا غش نکنیا
سوجین: سواا
سوا: سوا و مرگ...

و....
دیدگاه ها (۷)

جنون مافیا☆part1۶S1☆سوا: خب پس بزار رزرو کنم اسمامونوسوجین: ...

جنون مافیا ☆parr17S1☆با چیزی که دیدم حرصم گرفت... اون یه عو....

جنون مافیا ☆part14S1☆جیمو: ولی... خب باشه حتما عشقم سرش شلوغ...

جنون مافیا ☆part13S1☆صبح... با برخورد افتاب به صورتم از خواب...

جنون مافیا ☆part12S1☆شب.... سوجین: بابا دختره احمق خوشحال با...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط