ادامه سکانس قبلی
ادامه سکانس قبلی:
طاهری با حالتی بیحوصله:«بله میتونین با خودتون گوشی بیارین،لباس بیرون هم آزاده.فقط لطفا پوشش داشته باشین،شال یا دستمال سرم همراهتون باشه.تا چهارشنبه بدین اولیاتون امضاء کنن بیارین تحویلش بدین به خانم ملکی.(رو به حمید)خسته نباشید.»حمید با لبخند:«سلامت باشید.»-فعلا./-خداحافظ/و رفت و در را بست.یکهو همه با خوشحالی شروع به شادی کردن کردند:«هورا!!!»حمید با اشاره اش گفت که آرام باشند و لبخندی زد و زیر لب گفت:«سیس...دخترا آرومتر...»یاغمور با خوشحالی رو به او گفت:«آقا،شما هم میاین اردو؟»-ام،اطلاعی ندارم،ولی...اگه خانم ملکی اجازه بدن،به خاطر شما،منم میام./همه با خوشحالی داد زدند:«آره!»حمید:«سیس...خیله خب یواش تر،درس رو ادامه میدیم.»بعد همین که برگشت تا درس دهد،یکهو زنگ خورد.چند لحظه با تعجب همانطور ماند.بعد با لبخند در ماژیک را بست و رو به همه گفت:«خب.مثل اینکه زنگ خورد.بقیه مطالب رو جلسه بعدی بهتون میگم.میتونید برید.»همه سریع بلند شدند و با خوشحالی و سر و صدا به سمت در دویدند.حمید با خنده:«آروم آروم!مواظب باشین نخورین زمین.»بعد خودش ماژیک را روی میز گذاشت و موبایلش را از روی آن برداشت و از کلاس خارج شد.همزمان چند نفر داخل کلاس به او گفتند:«خسته نباشید.»حمید رو به آنها:«شما هم خسته نباشید.»و بعد از کلاس خارج شد.
...................................................................
🐾سکانس سوم/سرویس بهداشتی کوچک مدرسه/چراغ ضعیف و آبی رنگ داخل روشن است و در نیمه بسته/حمید،کتش را در آورده و در تنش نیست و با پیراهن و آستین های بالا زده تا آرنج،دستانش را دور و بر روشویی گذاشته و سرش را به سمت داخل روشویی کمی خم کرده و چشمانش را بسته و با دهان باز نفس نفس میزند و پیاپی آب دهانش را قورت میدهد.حالت تهوع او را از صبح آزار میدهد.(عادتی که هرروز در مدرسه تجربه میکند)کمی بعد چشمان نیمه باز و خسته اش را باز کرد و با نگاه به خودش در آینه،انگشتانش را بین موهای فر اش برد و از جلو مرتبشان کرد.موهاش از عرق کمی خیس است.یکهو در زده شد.حمید خودش را کمی جمع و جور کرد و نفس عمیقی کشید.بعد برگشت و در را باز کرد.خانم طاهری بود که با یک لیوان بزرگ شربت آبلیمو(که زیر آن یک نربکی سفید است)در دستش،پشت در ایستاده بود.خانم طاهری لبخندی زد و با مهربانی گفت:«حالتون بهتر شد؟»حمید از سرویس بیرون آمد و در را نیمه بسته کرد و چراغ را از بیرون خاموش کرد.بعد لبخندی خجالتی زد و با صدایی خجالت زده گفت:«عا...بله،ممنونم...چرا زحمت کشیدین.»و بعد لیوان و نربکی را از دستش گرفت.خانم طاهری با نگرانی گفت:«شما با این حالتون نمیتونین همراه بچه ها بیاین اردو.براتون ضرر داره آقای امجدی.»حمید با نگاهی که از خجالت و خستگی به سمت زمین دزدیده میشود گفت:«میدونم...ولی واقعاً چیز خاصی نیست که به خاطرش بچه ها رو ناراحت کنم و...باهاشون اردو نیام.مطمئنم،میتونم بیام.»-(با قاطعیت)دخترای هشتم دیگه بچه نیستن.۱۴ سالشونه،باید وضعیتتونو درک کنن.باید بفهمن که شما حالتون خوش نیست و نمیتونین بیاین.شما هم باید استراحت کنین./-(با امید)واقعاً راست میگم خانم طاهری،من فقط بعضی اوقات وقتی بوی غذا حس میکنم اینجوری میشم،وگرنه حالم خیلی خوبه.مطمئنم با چند تا دارو خوب میشم.دروغ نمیگم،واقعا اینجوریه./-(با نگرانی بیشتر)ولی شما هنوزم دارین انکار میکنین.../-(با لبخند و امیدی بیشتر)من حالم خوبه.مطمئنم.اگه باهاشون برم فضای آزاد حالم بهتر از اینم میشه.نیازی نیست نگرانم باشین.بازم ممنون که به فکرمین./-باشه،در کل مواظب خودتون باشین.به دخترا هم میسپارم اذیتتون نکنن./-نه،چه اذیتی خانم.بچهن دیگه،شیطونی میکنن./-(با تأکید)آقای امجدی،دخترا بچه نیستن،۱۴ سالشونه،باید کمتر شیطونی کنن./-(با قاطعیت)ولی واقعاً به نظر من ربطی به سن و سال نداره.اگه آدم تو این سن جنب و جوش زیادی داشته باشه خیلی بهتر از اینه که ساکت و گوشه گیر باشه.منم عاشق اینجور جو کلاسم.اصلا هم اذیت نمیشم./-(لبخندی قانع شده زد)بسیار خب.حالا که فکر میکنم میبینم حرفاتون یه جورایی...منطقیه.اما در کل این جنب و جوش نباید رو آرامش افراد اثر بزاره.کاری داشتین من پایینم./و بعد رفت.حمید جلو آمد و با لبخند به رفتن او خیره ماند.بعد جرعه ای از شربتش خورد و دوباره روی نربکی اش گذاشت.
طاهری با حالتی بیحوصله:«بله میتونین با خودتون گوشی بیارین،لباس بیرون هم آزاده.فقط لطفا پوشش داشته باشین،شال یا دستمال سرم همراهتون باشه.تا چهارشنبه بدین اولیاتون امضاء کنن بیارین تحویلش بدین به خانم ملکی.(رو به حمید)خسته نباشید.»حمید با لبخند:«سلامت باشید.»-فعلا./-خداحافظ/و رفت و در را بست.یکهو همه با خوشحالی شروع به شادی کردن کردند:«هورا!!!»حمید با اشاره اش گفت که آرام باشند و لبخندی زد و زیر لب گفت:«سیس...دخترا آرومتر...»یاغمور با خوشحالی رو به او گفت:«آقا،شما هم میاین اردو؟»-ام،اطلاعی ندارم،ولی...اگه خانم ملکی اجازه بدن،به خاطر شما،منم میام./همه با خوشحالی داد زدند:«آره!»حمید:«سیس...خیله خب یواش تر،درس رو ادامه میدیم.»بعد همین که برگشت تا درس دهد،یکهو زنگ خورد.چند لحظه با تعجب همانطور ماند.بعد با لبخند در ماژیک را بست و رو به همه گفت:«خب.مثل اینکه زنگ خورد.بقیه مطالب رو جلسه بعدی بهتون میگم.میتونید برید.»همه سریع بلند شدند و با خوشحالی و سر و صدا به سمت در دویدند.حمید با خنده:«آروم آروم!مواظب باشین نخورین زمین.»بعد خودش ماژیک را روی میز گذاشت و موبایلش را از روی آن برداشت و از کلاس خارج شد.همزمان چند نفر داخل کلاس به او گفتند:«خسته نباشید.»حمید رو به آنها:«شما هم خسته نباشید.»و بعد از کلاس خارج شد.
...................................................................
🐾سکانس سوم/سرویس بهداشتی کوچک مدرسه/چراغ ضعیف و آبی رنگ داخل روشن است و در نیمه بسته/حمید،کتش را در آورده و در تنش نیست و با پیراهن و آستین های بالا زده تا آرنج،دستانش را دور و بر روشویی گذاشته و سرش را به سمت داخل روشویی کمی خم کرده و چشمانش را بسته و با دهان باز نفس نفس میزند و پیاپی آب دهانش را قورت میدهد.حالت تهوع او را از صبح آزار میدهد.(عادتی که هرروز در مدرسه تجربه میکند)کمی بعد چشمان نیمه باز و خسته اش را باز کرد و با نگاه به خودش در آینه،انگشتانش را بین موهای فر اش برد و از جلو مرتبشان کرد.موهاش از عرق کمی خیس است.یکهو در زده شد.حمید خودش را کمی جمع و جور کرد و نفس عمیقی کشید.بعد برگشت و در را باز کرد.خانم طاهری بود که با یک لیوان بزرگ شربت آبلیمو(که زیر آن یک نربکی سفید است)در دستش،پشت در ایستاده بود.خانم طاهری لبخندی زد و با مهربانی گفت:«حالتون بهتر شد؟»حمید از سرویس بیرون آمد و در را نیمه بسته کرد و چراغ را از بیرون خاموش کرد.بعد لبخندی خجالتی زد و با صدایی خجالت زده گفت:«عا...بله،ممنونم...چرا زحمت کشیدین.»و بعد لیوان و نربکی را از دستش گرفت.خانم طاهری با نگرانی گفت:«شما با این حالتون نمیتونین همراه بچه ها بیاین اردو.براتون ضرر داره آقای امجدی.»حمید با نگاهی که از خجالت و خستگی به سمت زمین دزدیده میشود گفت:«میدونم...ولی واقعاً چیز خاصی نیست که به خاطرش بچه ها رو ناراحت کنم و...باهاشون اردو نیام.مطمئنم،میتونم بیام.»-(با قاطعیت)دخترای هشتم دیگه بچه نیستن.۱۴ سالشونه،باید وضعیتتونو درک کنن.باید بفهمن که شما حالتون خوش نیست و نمیتونین بیاین.شما هم باید استراحت کنین./-(با امید)واقعاً راست میگم خانم طاهری،من فقط بعضی اوقات وقتی بوی غذا حس میکنم اینجوری میشم،وگرنه حالم خیلی خوبه.مطمئنم با چند تا دارو خوب میشم.دروغ نمیگم،واقعا اینجوریه./-(با نگرانی بیشتر)ولی شما هنوزم دارین انکار میکنین.../-(با لبخند و امیدی بیشتر)من حالم خوبه.مطمئنم.اگه باهاشون برم فضای آزاد حالم بهتر از اینم میشه.نیازی نیست نگرانم باشین.بازم ممنون که به فکرمین./-باشه،در کل مواظب خودتون باشین.به دخترا هم میسپارم اذیتتون نکنن./-نه،چه اذیتی خانم.بچهن دیگه،شیطونی میکنن./-(با تأکید)آقای امجدی،دخترا بچه نیستن،۱۴ سالشونه،باید کمتر شیطونی کنن./-(با قاطعیت)ولی واقعاً به نظر من ربطی به سن و سال نداره.اگه آدم تو این سن جنب و جوش زیادی داشته باشه خیلی بهتر از اینه که ساکت و گوشه گیر باشه.منم عاشق اینجور جو کلاسم.اصلا هم اذیت نمیشم./-(لبخندی قانع شده زد)بسیار خب.حالا که فکر میکنم میبینم حرفاتون یه جورایی...منطقیه.اما در کل این جنب و جوش نباید رو آرامش افراد اثر بزاره.کاری داشتین من پایینم./و بعد رفت.حمید جلو آمد و با لبخند به رفتن او خیره ماند.بعد جرعه ای از شربتش خورد و دوباره روی نربکی اش گذاشت.
- ۳۸۱
- ۲۵ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط