### پیشنویس شروع داستان##
### پیشنویس شروع داستان##
شب، مثل یک پتک سیاه روی سر سینا میکوبید. ویلای پدرش که همیشه نماد خوشگذرانی و مهمانیهای پر زرقوبرق بود، حالا برایش شبیه به یک قبرستان بزرگ شده بود. صدای موسیقی دوردست و خنده آدمها در ذهن او قطع شده بود و فقط یک صدای واحد در سرش میپیچید: صدای شکستن چیزی که دیگر هرگز نمیتوانست تعمیرش کند.
او میدانست چه کرده است. میدانست برای بردن آن بازی لعنتی، برای حفظ آن شرکت و برای فرار از بدهیهای بیپایان، چه معاملهای با شیطان کرده است. آن نگاههای سرد مردان در اتاق تاریک، آن شرط احمقانه... همه چیز مثل یک فیلم سیاه و سفید از جلوی چشمش رد میشد. او سینا بود؛ باحالترین عضو گروه، کسی که همیشه پایه بود، کسی که همه به او تکیه میکردند... اما حالا، او فقط یک متهم بود که از خودش فرار میکرد.
دستهایش میلرزید. گوشی در جیبش سنگینی میکرد، انگار که از سرب ساخته شده باشد. او نمیتوانست با پارسا حرف بزند؛ پارسا با آن منطق همیشگیاش، حقیقت را مثل آینه جلوی صورتش میگرفت. نمیتوانست با سجاد یا آنیسا صحبت کند؛ آنها بخشی از دنیای پاکی بودند که او همین حالا آن را ویران کرده بود.
تنها یک نفر بود که میتوانست تحمل این حجم از کثیفی را، یا حداقل، تنها کسی بود که سینا در او پناه میجست.
با انگشتهای لرزان، شمارهای را گرفت. قلبش به سینهاش میکوبید.
«نازنین...» صدای سینا وقتی در گوشی پخش شد، شبیه صدای مردی بود که از لبهی پرتگاه سقوط کرده باشد. «نازنین، خواهش میکنم... فقط بیا دنبال من. من... من یه کار خیلی بد کردم...»
شب، مثل یک پتک سیاه روی سر سینا میکوبید. ویلای پدرش که همیشه نماد خوشگذرانی و مهمانیهای پر زرقوبرق بود، حالا برایش شبیه به یک قبرستان بزرگ شده بود. صدای موسیقی دوردست و خنده آدمها در ذهن او قطع شده بود و فقط یک صدای واحد در سرش میپیچید: صدای شکستن چیزی که دیگر هرگز نمیتوانست تعمیرش کند.
او میدانست چه کرده است. میدانست برای بردن آن بازی لعنتی، برای حفظ آن شرکت و برای فرار از بدهیهای بیپایان، چه معاملهای با شیطان کرده است. آن نگاههای سرد مردان در اتاق تاریک، آن شرط احمقانه... همه چیز مثل یک فیلم سیاه و سفید از جلوی چشمش رد میشد. او سینا بود؛ باحالترین عضو گروه، کسی که همیشه پایه بود، کسی که همه به او تکیه میکردند... اما حالا، او فقط یک متهم بود که از خودش فرار میکرد.
دستهایش میلرزید. گوشی در جیبش سنگینی میکرد، انگار که از سرب ساخته شده باشد. او نمیتوانست با پارسا حرف بزند؛ پارسا با آن منطق همیشگیاش، حقیقت را مثل آینه جلوی صورتش میگرفت. نمیتوانست با سجاد یا آنیسا صحبت کند؛ آنها بخشی از دنیای پاکی بودند که او همین حالا آن را ویران کرده بود.
تنها یک نفر بود که میتوانست تحمل این حجم از کثیفی را، یا حداقل، تنها کسی بود که سینا در او پناه میجست.
با انگشتهای لرزان، شمارهای را گرفت. قلبش به سینهاش میکوبید.
«نازنین...» صدای سینا وقتی در گوشی پخش شد، شبیه صدای مردی بود که از لبهی پرتگاه سقوط کرده باشد. «نازنین، خواهش میکنم... فقط بیا دنبال من. من... من یه کار خیلی بد کردم...»
- ۲۵۵
- ۲۴ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط