عشق در تاریکی ۵۸.
عشق در تاریکی ۵۸.
وقتی تماس قطع شد، چند ثانیه هنوز گوشی دستم بود.
بعد پوزخند زدم.
جونیور لعنتی حتی وسط قهرمونم مثل بابای نگران رفتار میکرد.
آت توی خواب یه تکونی خورد و بیشتر چسبید بهم. سرشو آروم تنظیم کردم که گردنش درد نگیره.
همین موقع مهماندار دوباره نزدیک شد.
؟آقای جئون، برای خانم چیزی—
قبل از اینکه جملهش تموم شه، آت خوابآلود اخم کرد و زیرلب گفت:
+نمیخوام برو...
مهماندار خشکش زد.
منم خندهم گرفت.
_شنیدی دیگه.
دختر بیچاره سریع رفت و آت هنوز با چشم بسته غر زد:
+همه میان وسط خواب آدم...
موهاشو کنار زدم.
_پرنسس خوابالو، تو توی جت خصوصی وسط آسمونی.
چشمهاشو نصفه باز کرد.
+مهم نیست. بالش من تویی.
لعنتی.
این دختر یه روز واقعاً مغزم رو ذوب میکرد.
چند ساعت بعد، وقتی هواپیما داشت مینشست، آت دوباره استرسی شده بود.
از همون لحظهای که چراغ کمربند روشن شد، شروع کرد پوست لبشو کندن.
دستم رو گرفتم جلوی صورتش.
_نکن.
نگام کرد.
+دارم سعی میکنم سکته نکنم.
خندیدم.
_جونیور قراره بغلت کنه، نه بکشتت.
+تو نمیدونی وقتی عصبی میشه چقدر ترسناکه.
اینبار واقعاً خندهم گرفت. اونقدر که مجبور شدم سرمو برگردونم.
آت چشم تنگ کرد.
+داری بهم میخندی؟
_یکم.
بازومو کوبید.
+کوک!
خم شدم سمتش.
_آت، اون بچه وقتی اولین بار دعوا کرد، بعدش دو ساعت گریه کرد چون فکر میکرد طرف دردش گرفته.
آت چند ثانیه مات نگام کرد.
+چی؟!
_یه بارم یه گربهی زخمی دید، کل جلسه رو ول کرد بردش دامپزشکی.
دهان آت باز مونده بود.
+داری مسخرهم میکنی.
_نه، دارم میگم برادرت از تو احساساتیتره.
آت بالاخره خندید. اون خندهی بلند و واقعی که باعث شد چند نفر برگردن نگامون کنن.
و دقیقاً همون موقع فهمیدم چقدر دلم برای شنیدن خندهش تنگ شده بود.
وقتی از جت پیاده شدیم، هوای کره سردتر از چیزی بود که آت یادش مونده بود.
همون لحظه که باد خورد توی صورتش، لرز کرد. اخم کردم و سریع کتمو درآوردم انداختم روی شونههاش.
+تو چی؟
_من یخ نمیزنم.
+دروغ.
دستم رو گذاشتم پشت گردنش و هدایتش کردم سمت ماشین. _برو تو.
هنوز کامل سوار نشده بود که یهو خشکش زد.
+...ملینا؟
سرمو بالا آوردم.
ملینا وسط محوطه ایستاده بود. با هودی طوسی، موهای بسته و صورتی که انگار هنوز باورش نمیشد چیزی که میبینه واقعیه.
دو ثانیه سکوت مطلق.
بعد—
*آتتتتتتت!!
آت جیغ کشید:
+ملینــــااااااا!
و قبل از اینکه من حتی واکنش بدم، اون دوتا مثل موشک دویدن سمت هم.
ملینا پرید بغل آت جوری که نزدیک بود هردوشون بیفتن زمین.
*تو زندهای احمق!
+خفه شو خودت زندهای!
هر دوتاشون همزمان گریه میکردن و میخندیدن.
منم تکیه دادم به ماشین و نگاهشون کردم.
و دقیقاً همون موقع صدای آشنایی از پشت سرم اومد:
×تو واقعاً آوردیش.
برگشتم.
جونیور چند متر اونطرفتر ایستاده بود. دستاش توی جیبش، موهاش بههمریخته، و قیافهش خستهتر از همیشه.
چند ثانیه فقط همو نگاه کردیم.
بعد نگاهم رفت سمت زیر چشمهاش.
_نخوابیدی.
پوزخند کمرنگی زد.
×تو هم.
سکوت کوتاهی بینمون افتاد.
نه خصومتی بود. نه عصبانیت واقعی.
فقط دو تا آدم احمق که دو سال باهم حرف نزده بودن.
بعد جونیور نگاش رفت سمت آت که هنوز چسبیده بود به ملینا.
و برای اولین بار، لبخند واقعی زد.
×دلم براش تنگ شده بود.
آروم گفتم:
_میدونم.
چند ثانیه بعد، جونیور نگاشو از آت گرفت و انداخت روی من.
×حالا یه سؤال مهم.
اخم ریزی کردم.
_چی؟
خیلی جدی گفت:
×تو چرا هودیمو تنت کردی؟
نگاه کردم پایین.
لعنتی.
آت موقع جمع کردن وسایل، هودی جونیورو پوشونده بود تنم چون مال خودش گم شده بود.
ملینا همون لحظه از دور جیغ زد:
*صبر کن— اون هودی جونیوره؟!
آت برگشت نگاه کرد. بعد با وحشت به من.
+...اوپس؟
و من برای اولین بار بعد از مدت خیلی طولانی، وسط فرودگاه زدم زیر خنده.
پایان فصل یک...
وقتی تماس قطع شد، چند ثانیه هنوز گوشی دستم بود.
بعد پوزخند زدم.
جونیور لعنتی حتی وسط قهرمونم مثل بابای نگران رفتار میکرد.
آت توی خواب یه تکونی خورد و بیشتر چسبید بهم. سرشو آروم تنظیم کردم که گردنش درد نگیره.
همین موقع مهماندار دوباره نزدیک شد.
؟آقای جئون، برای خانم چیزی—
قبل از اینکه جملهش تموم شه، آت خوابآلود اخم کرد و زیرلب گفت:
+نمیخوام برو...
مهماندار خشکش زد.
منم خندهم گرفت.
_شنیدی دیگه.
دختر بیچاره سریع رفت و آت هنوز با چشم بسته غر زد:
+همه میان وسط خواب آدم...
موهاشو کنار زدم.
_پرنسس خوابالو، تو توی جت خصوصی وسط آسمونی.
چشمهاشو نصفه باز کرد.
+مهم نیست. بالش من تویی.
لعنتی.
این دختر یه روز واقعاً مغزم رو ذوب میکرد.
چند ساعت بعد، وقتی هواپیما داشت مینشست، آت دوباره استرسی شده بود.
از همون لحظهای که چراغ کمربند روشن شد، شروع کرد پوست لبشو کندن.
دستم رو گرفتم جلوی صورتش.
_نکن.
نگام کرد.
+دارم سعی میکنم سکته نکنم.
خندیدم.
_جونیور قراره بغلت کنه، نه بکشتت.
+تو نمیدونی وقتی عصبی میشه چقدر ترسناکه.
اینبار واقعاً خندهم گرفت. اونقدر که مجبور شدم سرمو برگردونم.
آت چشم تنگ کرد.
+داری بهم میخندی؟
_یکم.
بازومو کوبید.
+کوک!
خم شدم سمتش.
_آت، اون بچه وقتی اولین بار دعوا کرد، بعدش دو ساعت گریه کرد چون فکر میکرد طرف دردش گرفته.
آت چند ثانیه مات نگام کرد.
+چی؟!
_یه بارم یه گربهی زخمی دید، کل جلسه رو ول کرد بردش دامپزشکی.
دهان آت باز مونده بود.
+داری مسخرهم میکنی.
_نه، دارم میگم برادرت از تو احساساتیتره.
آت بالاخره خندید. اون خندهی بلند و واقعی که باعث شد چند نفر برگردن نگامون کنن.
و دقیقاً همون موقع فهمیدم چقدر دلم برای شنیدن خندهش تنگ شده بود.
وقتی از جت پیاده شدیم، هوای کره سردتر از چیزی بود که آت یادش مونده بود.
همون لحظه که باد خورد توی صورتش، لرز کرد. اخم کردم و سریع کتمو درآوردم انداختم روی شونههاش.
+تو چی؟
_من یخ نمیزنم.
+دروغ.
دستم رو گذاشتم پشت گردنش و هدایتش کردم سمت ماشین. _برو تو.
هنوز کامل سوار نشده بود که یهو خشکش زد.
+...ملینا؟
سرمو بالا آوردم.
ملینا وسط محوطه ایستاده بود. با هودی طوسی، موهای بسته و صورتی که انگار هنوز باورش نمیشد چیزی که میبینه واقعیه.
دو ثانیه سکوت مطلق.
بعد—
*آتتتتتتت!!
آت جیغ کشید:
+ملینــــااااااا!
و قبل از اینکه من حتی واکنش بدم، اون دوتا مثل موشک دویدن سمت هم.
ملینا پرید بغل آت جوری که نزدیک بود هردوشون بیفتن زمین.
*تو زندهای احمق!
+خفه شو خودت زندهای!
هر دوتاشون همزمان گریه میکردن و میخندیدن.
منم تکیه دادم به ماشین و نگاهشون کردم.
و دقیقاً همون موقع صدای آشنایی از پشت سرم اومد:
×تو واقعاً آوردیش.
برگشتم.
جونیور چند متر اونطرفتر ایستاده بود. دستاش توی جیبش، موهاش بههمریخته، و قیافهش خستهتر از همیشه.
چند ثانیه فقط همو نگاه کردیم.
بعد نگاهم رفت سمت زیر چشمهاش.
_نخوابیدی.
پوزخند کمرنگی زد.
×تو هم.
سکوت کوتاهی بینمون افتاد.
نه خصومتی بود. نه عصبانیت واقعی.
فقط دو تا آدم احمق که دو سال باهم حرف نزده بودن.
بعد جونیور نگاش رفت سمت آت که هنوز چسبیده بود به ملینا.
و برای اولین بار، لبخند واقعی زد.
×دلم براش تنگ شده بود.
آروم گفتم:
_میدونم.
چند ثانیه بعد، جونیور نگاشو از آت گرفت و انداخت روی من.
×حالا یه سؤال مهم.
اخم ریزی کردم.
_چی؟
خیلی جدی گفت:
×تو چرا هودیمو تنت کردی؟
نگاه کردم پایین.
لعنتی.
آت موقع جمع کردن وسایل، هودی جونیورو پوشونده بود تنم چون مال خودش گم شده بود.
ملینا همون لحظه از دور جیغ زد:
*صبر کن— اون هودی جونیوره؟!
آت برگشت نگاه کرد. بعد با وحشت به من.
+...اوپس؟
و من برای اولین بار بعد از مدت خیلی طولانی، وسط فرودگاه زدم زیر خنده.
پایان فصل یک...
- ۱.۲k
- ۲۰ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط