Ourlifeagain

#Our_life_again
#ᏢᎪᎡͲ_⁴¹

۱۸ سالم بود....
بعد از بهم زدن با سه هون....
داشتن بزور منو عروس میکردن....
اونم با پسرعموی عوضیم که صدبرابر بدتر از اون سه هون حرو*زاده بود....
نمیخواستم باهاش ازدواج کنم....
پس از خونه فرار کردم....
رفتم و توی خیابونا دنبال جای خواب میگشتم.....
یه آگهی دیدم....
از بیگ هیت...
داشت کارآموز میگرفت....
همون کمپانی که داداشم توش کار میکرد....
رفتم اونجا....
اودیشن دادم....
و در کمال تعجب قبول شدم....
شروع کردم به کارآموزی..‌...
توی خوابگاه میموندم....
داداشم بهم پول میداد تا زندگیو بگذرونم....
میخواست برم پیشش زندگی کنم....
اما قبول نکردم.....
کمپانی منو بخاطر چهره و ووکال و هیکلم میخواست....
اونجا با لیا و یوری آشنا شدم....
یکی که خدای رپ بود....یوری
و اون یکی که خدای دنس بود....لیا
ما توی یه گروه و خوابگاه بودیم....
جزو نسل چهار بحساب میومدیم....
بعد چند وقت فهمیدن مین یونگی اعظم داداشمه....
برگاشون ریخته بودو باورشون نمیشد....
دیدگاه ها (۰)

#Our_life_again#ᏢᎪᎡͲ_⁴²من رسما کارآموز شده بودم.‌..بعد چند و...

سلامممم چطورینشبتون بخیر🥺🥺یه عالمه پارت گذاشنم برین حالشو بب...

#Our_life_again#ᏢᎪᎡͲ_⁴¹حقیقتا حرف دهنمو نمیفهمیدم......صدامو...

#Our_life_again#ᏢᎪᎡͲ_⁴⁰نه مطمئنم اون نیست....-این کیه؟+ببینم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط