#مافیا_عزیز_من
#مافیا_عزیز_من
#Part۳۱
تو اون لحظه دوباره بوسه ای روی لبات گذاشت ولی خیلی یهویی چیزی تو چشماش تغییر کرد. تازه فهمید...
فلیکس: راستی... ا.ت، نمیخوای بیشتر استراحت کنی؟! یا شاید... دوست داشته باشی با نابی بری بیرون؟! یه کافه، یه جای آروم... بدون من؟!
تو که از این تغییر ناگهانی لحن اون جا خورده بودی، یکم از بغلش فاصله گرفتی و با تعجب نگاهش کردی.
ت.و: بدون تو؟! فلیکس، منظورت چیه؟! من همیشه دوست دارم پیش تو باشم، مگه نه؟!
فلیکس با نگاهی که انگار داشت با خودش کلنجار میرفت، تکهای از یخِ درون شخصیت قدرتمندش بیرون زد...
فلیکس: آره، منظورم همینه. یه جای خوشگل، یه مدت دور از من. آخه... یه کاری برام پیش اومده که الان تازه یادم افتاد باید بهش رسیدگی کنم. باید برم به یه سری مسائل... رسیدگی کنم.
قلبت لرزید. میدونستی وقتی اینطور میگه، یعنی خبری از آرامش نیست. اما قبل از اینکه بتونی سوال بیشتری بپرسی، اون با حالتی که انگار میخواست تو رو از فضای سنگین خودش دور کند، ادامه داد...
فلیکس: برو خوش بگذرون، ا.ت. نابی منتظرته.
تو که میدونستی اون به فکر چیزیه، با تردید گوشیات رو برداشتی. میدونستی نابی (که الان دوست صمیمیاته) همیشه کنارته. به نابی زنگ زدی:
ت.و: نابی؟! حالت خوبه؟! میخوای یه جا بریم بیرون؟! یه کافه یا هر جای آرومی... فقط میخوام یه کم از فضای خونه برم بیرون.
نابی با هیجان جوابتو داد
ت.و: حتماً! منم دقیقاً همین فکر رو میکردم. نیم ساعت دیگه منتظرت میمونم. کجا بریم؟!
تو مکان رو انتخاب کردی و با نابی قرار گذاشتی.
در همین حال، فلیکس گوشی خودش رو برداشت و با لحنی که هیچ شک و تردیدی توش نبود، با هیونجین تماس گرفت.
فلیکس: هیونجین، آماده باش. باید بریم زیرزمین. سوهو هنوز زندهست و فکر کنم وقتش رسیده که یه کم باهاش حساب و کتاب کنیم. میخوام شکنجهاش کنم تا بفهمه چه غلطی کرده. تو هم با من بیا.
صدای هیونجین از اون طرف خط، خونسرد و آماده بود..
هیونجین: منتظرم، رفیق. ماشین آمادهست.
وقتی نابی جلوی در خانه اومد، تو آماده بودی که بری بیرون. فلیکس با همون چهرهی مقتدرش کنار در وایستاده بود. اون قبل از اینکه تو با نابی حرکت کنی، به دو تن از بادیگاردهای رزمی و بیصداش اشاره کرد.
فلیکس: این دوتا همراهتون باشن. میخوام خیالت راحت باشه که حتی برای یه فنجون قهوه هم هیچ خطری تهدیدت نمیکنه.
تو با نگاهی که توش نگرانی و عشق بود بهش نگاه کردی، اما میوانستی نباید تو کارش دخالت کنی. در حالی که با نابی و دو بادیگارد به سمت ماشین میرفتی، فلیکس و هیونجین به سمت مسیر زیرزمین حرکت کردند.
[تو زیرزمین - محل نگهداری سوهو]
فضای سرد و تاریک زیرزمین، بوی آهن و رطوبت میداد. سوهو، با چهرهای کبود و لباسهای پاره، به زنجیر بسته شده بود. وقتی صدای قدمهای سنگین فلیکس و هیونجین رو شنید، سرش رو بالا آورد و با پوزخندی کج، سعی کرد خودش رو قوی نشون بده.
سوهو:(با صدای خشدار و لرزون) اوه... نگاه کن کی اومده. پادشاهِ جدید مافیا و رفیق وفادارش. اومدی که با من صمیمی بشی، فلیکس؟!
(فلکیس با قدمهایی آروم و مرگبار به سمت سوهو میره، در حالی که دستکشهای چرمیاش رو محکم میکنه)
فلیکس: صمیمیت برای آدمهای ضعیفه، سوهو. من فقط اومدم یه حسابِ عقبافتاده رو تسویه کنم. تو فکر کردی میتونی وارد زندگی ا.ت بشی و بعد فقط یه مهمونِ ناخوانده باشی و قسر در بری؟!
(هیونجین در حالی که یک چوب فلزی رو تو دستس میچرخوند و با نگاهی سرد به سوهو خیره شده)
هیونجین: خیلی وقت بود که منتظر این لحظه بودیم. فلیکس خیلی از این موضوع ناراحت بود... و تو میدونی که وقتی فلیکس ناراحته، چه اتفاقی برای آدمها میافته.
سوهو:(با قهقههای کوتاه که به سرفه ختم میشود) اون دختر... اون اصلاً لیاقت تو رو نداره. اون فقط یه بازیچه برای توئه، مثل بقیه...
تو یه حرکت سریع، فلیکس جلو آمد و یقهی سوهو رو گرفت، صورتش رو به صورت سوهو نزدیک کرد؛ چشمهاش مثل دو تیکه زغالِ داغ میسوخت.
فلیکس:(با صدای بم و تهدیدآمیز) یه کلمه دیگه درباره اون بگی، حتی زبونت رو هم برات باقی نمیذارم. اون انتخابِ منه. اون تنها چیزیه که توی این دنیای کثیف برام معنا داره. تو فقط یه اشتباهِ گذرا بودی که حالا باید محو بشی.
هیونجین:(به سمت فلیکس میاد و با لحنی آروم اما جدی) رفیق، وقت رو تلف نکنیم. بریم سراغ اصل مطلب؟!
فلیکس نگاهی به هیونجین انداخت بعد دوباره به سوهو خیره شد. انگار میخواست به اون بفهمونه که از این لحظه به بعد، کابوس اصلی اون تازه شروع شده .
فلیکس: آره... هیونجین راست میگه. اصل مطلب... تازه شروع شد سوهو.
بچه ها ببخشید نبودم زبانم و مدرسه قاطی شده بود وقت نفس کشیدنم نداشتم😭😭
ببخشید بد شد یهویی نوشتم😭😭😭
#Part۳۱
تو اون لحظه دوباره بوسه ای روی لبات گذاشت ولی خیلی یهویی چیزی تو چشماش تغییر کرد. تازه فهمید...
فلیکس: راستی... ا.ت، نمیخوای بیشتر استراحت کنی؟! یا شاید... دوست داشته باشی با نابی بری بیرون؟! یه کافه، یه جای آروم... بدون من؟!
تو که از این تغییر ناگهانی لحن اون جا خورده بودی، یکم از بغلش فاصله گرفتی و با تعجب نگاهش کردی.
ت.و: بدون تو؟! فلیکس، منظورت چیه؟! من همیشه دوست دارم پیش تو باشم، مگه نه؟!
فلیکس با نگاهی که انگار داشت با خودش کلنجار میرفت، تکهای از یخِ درون شخصیت قدرتمندش بیرون زد...
فلیکس: آره، منظورم همینه. یه جای خوشگل، یه مدت دور از من. آخه... یه کاری برام پیش اومده که الان تازه یادم افتاد باید بهش رسیدگی کنم. باید برم به یه سری مسائل... رسیدگی کنم.
قلبت لرزید. میدونستی وقتی اینطور میگه، یعنی خبری از آرامش نیست. اما قبل از اینکه بتونی سوال بیشتری بپرسی، اون با حالتی که انگار میخواست تو رو از فضای سنگین خودش دور کند، ادامه داد...
فلیکس: برو خوش بگذرون، ا.ت. نابی منتظرته.
تو که میدونستی اون به فکر چیزیه، با تردید گوشیات رو برداشتی. میدونستی نابی (که الان دوست صمیمیاته) همیشه کنارته. به نابی زنگ زدی:
ت.و: نابی؟! حالت خوبه؟! میخوای یه جا بریم بیرون؟! یه کافه یا هر جای آرومی... فقط میخوام یه کم از فضای خونه برم بیرون.
نابی با هیجان جوابتو داد
ت.و: حتماً! منم دقیقاً همین فکر رو میکردم. نیم ساعت دیگه منتظرت میمونم. کجا بریم؟!
تو مکان رو انتخاب کردی و با نابی قرار گذاشتی.
در همین حال، فلیکس گوشی خودش رو برداشت و با لحنی که هیچ شک و تردیدی توش نبود، با هیونجین تماس گرفت.
فلیکس: هیونجین، آماده باش. باید بریم زیرزمین. سوهو هنوز زندهست و فکر کنم وقتش رسیده که یه کم باهاش حساب و کتاب کنیم. میخوام شکنجهاش کنم تا بفهمه چه غلطی کرده. تو هم با من بیا.
صدای هیونجین از اون طرف خط، خونسرد و آماده بود..
هیونجین: منتظرم، رفیق. ماشین آمادهست.
وقتی نابی جلوی در خانه اومد، تو آماده بودی که بری بیرون. فلیکس با همون چهرهی مقتدرش کنار در وایستاده بود. اون قبل از اینکه تو با نابی حرکت کنی، به دو تن از بادیگاردهای رزمی و بیصداش اشاره کرد.
فلیکس: این دوتا همراهتون باشن. میخوام خیالت راحت باشه که حتی برای یه فنجون قهوه هم هیچ خطری تهدیدت نمیکنه.
تو با نگاهی که توش نگرانی و عشق بود بهش نگاه کردی، اما میوانستی نباید تو کارش دخالت کنی. در حالی که با نابی و دو بادیگارد به سمت ماشین میرفتی، فلیکس و هیونجین به سمت مسیر زیرزمین حرکت کردند.
[تو زیرزمین - محل نگهداری سوهو]
فضای سرد و تاریک زیرزمین، بوی آهن و رطوبت میداد. سوهو، با چهرهای کبود و لباسهای پاره، به زنجیر بسته شده بود. وقتی صدای قدمهای سنگین فلیکس و هیونجین رو شنید، سرش رو بالا آورد و با پوزخندی کج، سعی کرد خودش رو قوی نشون بده.
سوهو:(با صدای خشدار و لرزون) اوه... نگاه کن کی اومده. پادشاهِ جدید مافیا و رفیق وفادارش. اومدی که با من صمیمی بشی، فلیکس؟!
(فلکیس با قدمهایی آروم و مرگبار به سمت سوهو میره، در حالی که دستکشهای چرمیاش رو محکم میکنه)
فلیکس: صمیمیت برای آدمهای ضعیفه، سوهو. من فقط اومدم یه حسابِ عقبافتاده رو تسویه کنم. تو فکر کردی میتونی وارد زندگی ا.ت بشی و بعد فقط یه مهمونِ ناخوانده باشی و قسر در بری؟!
(هیونجین در حالی که یک چوب فلزی رو تو دستس میچرخوند و با نگاهی سرد به سوهو خیره شده)
هیونجین: خیلی وقت بود که منتظر این لحظه بودیم. فلیکس خیلی از این موضوع ناراحت بود... و تو میدونی که وقتی فلیکس ناراحته، چه اتفاقی برای آدمها میافته.
سوهو:(با قهقههای کوتاه که به سرفه ختم میشود) اون دختر... اون اصلاً لیاقت تو رو نداره. اون فقط یه بازیچه برای توئه، مثل بقیه...
تو یه حرکت سریع، فلیکس جلو آمد و یقهی سوهو رو گرفت، صورتش رو به صورت سوهو نزدیک کرد؛ چشمهاش مثل دو تیکه زغالِ داغ میسوخت.
فلیکس:(با صدای بم و تهدیدآمیز) یه کلمه دیگه درباره اون بگی، حتی زبونت رو هم برات باقی نمیذارم. اون انتخابِ منه. اون تنها چیزیه که توی این دنیای کثیف برام معنا داره. تو فقط یه اشتباهِ گذرا بودی که حالا باید محو بشی.
هیونجین:(به سمت فلیکس میاد و با لحنی آروم اما جدی) رفیق، وقت رو تلف نکنیم. بریم سراغ اصل مطلب؟!
فلیکس نگاهی به هیونجین انداخت بعد دوباره به سوهو خیره شد. انگار میخواست به اون بفهمونه که از این لحظه به بعد، کابوس اصلی اون تازه شروع شده .
فلیکس: آره... هیونجین راست میگه. اصل مطلب... تازه شروع شد سوهو.
بچه ها ببخشید نبودم زبانم و مدرسه قاطی شده بود وقت نفس کشیدنم نداشتم😭😭
ببخشید بد شد یهویی نوشتم😭😭😭
- ۲۴۶
- ۰۹ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط