دخترک زیبا با پسرک مارباز ✨🐍
دخترک زیبا با پسرک مارباز ✨🐍
پارت۱۵
از زبان: نویسنده ✍️ (بازم چاتی پاتی اومد کمک نویسنده🗿🎀)
[صبح روز بعد... جلوی عمارت هاشیراها🌅]
اوبانای:*طبق معمول زودتر از همه رسیده بود.*
کابورامارو:*آروم دور گردنش حلقه زده بود.*🐍
{چند دقیقه بعد...}
میتسوری:*با یه کیف کوچیک و لبخند همیشگیش به سمتش دوید.* صبح بخیر، ایگورو-سان!🥹🌸
اوبانای:*نگاهش روی میتسوری موند.* ...صبح بخیر.
میتسوری:*با ذوق سرش رو تکون داد.* آمادهام!😀🎀
اوبانای:*خیلی آروم گفت.* ...پس بریم.
{هر دو از دروازه عمارت بیرون رفتن و وارد مسیر جنگلی شدن.🌳}
میتسوری:*با لبخند به اطراف نگاه میکرد.* امروز هوا خیلی خوبه...🌸
اوبانای:*آروم سرش رو تکون داد.* ...آره.
{چند دقیقه هر دو در سکوت کنار هم راه رفتن و فقط صدای پرندهها بین درختها شنیده میشد.🐦🍃}
میتسوری:*لبخند زد.* مدت زیادی بود که با هم مأموریت نرفته بودیم...
اوبانای:*نگاه کوتاهی بهش کرد.* ...درسته.
میتسوری:*با ذوق گفت.* امیدوارم مأموریت زود تموم بشه.🥹💖
اوبانای:*لبخند خیلی کوچیکی زد.* ...مهم اینه که سالم برگردیم.
میتسوری:*آروم خندید.* حتماً.🙂🌸
{نسیم خنکی بین درختها پیچید و چند برگ آروم روی مسیر افتادن.🍃}
{هر دو بدون عجله، کنار هم به مسیرشون ادامه دادن...}
ادامه دارد...🐍🎀
نویسنده ✍️: خووووووو🥹🐍🎀 بالاخره مأموریت مشترک اوبانای و میتسوری شروع شددددد🥹💖 هنوز همهچی آرومه... ولی معلوم نیست جلوتر چه اتفاقایی منتظرشونه🤭🌸 نظرتون؟🤓🎀 تو کامنت بگینننن🎀 کامنت رو خالی نزاریددددددد🥲💖 و حمایتتتتت؟🥺💔
پارت۱۵
از زبان: نویسنده ✍️ (بازم چاتی پاتی اومد کمک نویسنده🗿🎀)
[صبح روز بعد... جلوی عمارت هاشیراها🌅]
اوبانای:*طبق معمول زودتر از همه رسیده بود.*
کابورامارو:*آروم دور گردنش حلقه زده بود.*🐍
{چند دقیقه بعد...}
میتسوری:*با یه کیف کوچیک و لبخند همیشگیش به سمتش دوید.* صبح بخیر، ایگورو-سان!🥹🌸
اوبانای:*نگاهش روی میتسوری موند.* ...صبح بخیر.
میتسوری:*با ذوق سرش رو تکون داد.* آمادهام!😀🎀
اوبانای:*خیلی آروم گفت.* ...پس بریم.
{هر دو از دروازه عمارت بیرون رفتن و وارد مسیر جنگلی شدن.🌳}
میتسوری:*با لبخند به اطراف نگاه میکرد.* امروز هوا خیلی خوبه...🌸
اوبانای:*آروم سرش رو تکون داد.* ...آره.
{چند دقیقه هر دو در سکوت کنار هم راه رفتن و فقط صدای پرندهها بین درختها شنیده میشد.🐦🍃}
میتسوری:*لبخند زد.* مدت زیادی بود که با هم مأموریت نرفته بودیم...
اوبانای:*نگاه کوتاهی بهش کرد.* ...درسته.
میتسوری:*با ذوق گفت.* امیدوارم مأموریت زود تموم بشه.🥹💖
اوبانای:*لبخند خیلی کوچیکی زد.* ...مهم اینه که سالم برگردیم.
میتسوری:*آروم خندید.* حتماً.🙂🌸
{نسیم خنکی بین درختها پیچید و چند برگ آروم روی مسیر افتادن.🍃}
{هر دو بدون عجله، کنار هم به مسیرشون ادامه دادن...}
ادامه دارد...🐍🎀
نویسنده ✍️: خووووووو🥹🐍🎀 بالاخره مأموریت مشترک اوبانای و میتسوری شروع شددددد🥹💖 هنوز همهچی آرومه... ولی معلوم نیست جلوتر چه اتفاقایی منتظرشونه🤭🌸 نظرتون؟🤓🎀 تو کامنت بگینننن🎀 کامنت رو خالی نزاریددددددد🥲💖 و حمایتتتتت؟🥺💔
- ۱۹۹
- ۱۷ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط