★وقتی به فکر انتقامی...p²

★وقتی به فکر انتقامی...p²
سوهو با صدای آروم گفت:"چی تو سرت داری؟؟"
گفتم:"انتقام..." قیافش متعجب شد!
نامجون وارد تراس شد و با پوزخند گفت:"سان‌مین جان میخوای امشب سوهو رو دعوت کنم خونمون؟؟ انگار دلت برای اون بیشتر از هرکسی تنگ شده!"
حسودی رو از صداش حس میکردم، اما فعلا قصد انتقام نداشتم... الان فقط سکوت رو جایگزین صحبت میکردم و به وقت مناسب تلافی میکنم!
با سکوتی از کنار نامجون رد شدم و گفتم:"سوهو هوا سرده بیا داخل، مریض نشی"
نامجون خیلی بد نگاهم کرد اما من پشیمون نبودم...
بعد چند ساعت از دوستامون خداحافظی کردیم و سوار ماشین شدیم، نامجون ازم سوال میپرسید و من سکوت میکردم.
یهو ماشین رو نگه داشت و گفت:"سان‌مین چرا جواب نمیدی؟؟؟ الان من ازت شاکیم ، تو جواب نمیدی؟؟"
برگشتم و خیلی سرد گفتم:"سکوت خیلی خوبه آقای کیم... راستی اون جاسوئیچی رو اوردی؟؟ دوهفته بعد باید به اعضا و دوستات نشون بدی!" نامجون ساکت شده بود.
سرشو انداخته بود پایین و چیزی نمی‌گفت!
بعد مکث بلندش سکوت رو شکست:"الان فهمیدم از چی ناراحتی... سان‌مین این یه شوخی بود، همین"
بعد اینکه دید قرار نیست چیزی بگم منو کشید تو بغل خودش و ادامه داد:"ببخشید دیگه قشنگم!"
هلش دادم و جدی و بدون هیچ عشقی نگاهش کردم...
خودش فهمید موضوع جدی تر از چیزیه که فکر می‌کنه!
نامجون:
صبح وقتی بلند شدم، سان‌مین مثل فرشته ها خوابیده بود!
دیشب میخواستم شوخی کنم اما انگاری موضوع جدی شده بود... فرشته‌ی من بدجور ازم شاکی بود!
امروز به خاطر تمرینات زیاد تا شب درگیرم و نمیتونم زیاد با تلفن صحبت کنم؛ اما وقتی شب برم خونه از دل سان‌مین درمیارم می‌دونم عاشق گل رز و هدیه هاییه که خودت درست کرده باشی و بابتش زحمت کشیده باشی...
سان‌مین:
وقتی از خواب بیدار شدم نامجون رفته بود، امروز برنامه‌ی تمرینی فشرده‌ای داشت.
بعد خوردن صبحونه چشمم به لگو خورد و تصمیم گرفتم امروز با رزین برای بچه‌ها اکسسوری درست کنم...
مشکل این بود که تنهایی خیلی زمان میبرد!
حالا که با نامجون قهر بودم اصلا دلم نمی‌خواست باهاش همکاری کنم، بنابراین با سوهو تماس گرفتم...
قرار شد ساعت ۶ بعد از ظهر بیاد خونمون و شروع به درست کردن اکسسوری ها بکنیم، یهو هارا بهم زنگ زد.
جواب دادم و گفتم:"سلام چطوری هارا؟" داخل اون تماس هارا منو به کافه دعوت کرد؛یا بهتره بگم کافه‌ی خودش!
هارا چند ماه درگیر کار های کافه بود و امروز افتتاحیه‌ی کافه بود ، منم قبول کردم برم اونجا و دوستم رو تشویق کنم که موفقیت‌های بیشتری کسب کنه!
نامجون:
واقعا خوشحال بودم که هارا کافه‌ی خودش رو افتتاح کرده!
همون‌طور که هارا گفت سان‌مین قراره امروز اونجا باشه. واقعا فرصت خوبی برای آشتی کردن بود!
(*چند ساعت بعد*)
سان‌مین:
افتتاحیه کافه واقعا خوش گذشت... حالا من و سوهو در حال درست کردن اکسسوری های زیبایی بودیم!
حدودا دو ساعت درگیر رزین کار کردن بودیم، کم کم خستگی از چهره‌‌هامون مشخص میشد...
اما انرژی مثبت و خوب سوهو مانع خستگیمون میشد!
در حال صحبت با سوهو بودم که صدای باز کردن در اومد و نامجون گفت:"سلاممممم، سان‌مین ببین برات چی گرفتم!؟ گل رز و گردنبندی که خودم درست کردممممم"
چشمش به من و سوهو خورد... گل از دستش افتاد و آروم زمزمه کرد:"سوهو؟؟"


چطور بود؟
_ آگاتا★
دیدگاه ها (۹)

★وقتی به فکر انتقامی...p¹توی جمع نشسته بودیم... بعد مدت ها د...

★وقتی تصادف میکنی‌و... (End)p⁴خیانت؟؟ منظورش چی بود؟؟ جیمین ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط