«دشمنِ نیمکت بغلی»
«دشمنِ نیمکت بغلی»
زنگ مدرسه تازه خورده بود که رها با عجله وارد کلاس شد.
معلم هنوز نیامده بود و کلاس مثل همیشه روی سرش خراب بود.
رها کیفش را روی نیمکت گذاشت و نفسنفسزنان گفت:
«وایسا... بالاخره رسیدم.»
صدایی از پشت سرش آمد:
«رسیدی؟ من فکر کردم امروز هم قراره غیبت بخوری.»
رها برگشت.
تهیونگ، با همان قیافهی بیخیالش، روی صندلی نشسته بود و به او نگاه میکرد.
رها اخم کرد.
«تو چرا هر روز اولین نفری هستی که روی اعصاب من میری؟»
تهیونگ شانه بالا انداخت.
«استعدادمه.»
«نه، حوصلهسربریته.»
«ممنون.»
«تعریف نکردم.»
«ولی من به عنوان تعریف قبولش کردم.»
رها با حرص نشست.
تهیونگ برگهای را از روی میز برداشت و جلویش گرفت.
«راستی، تکلیف ریاضی رو نوشتی؟»
رها با اعتمادبهنفس گفت:
«آره.»
«کامل؟»
«صددرصد.»
تهیونگ برگه را نگاه کرد.
«رها... این برگه نقاشی گربهست.»
رها سریع برگه را از دستش کشید.
«اون... نسخهی هنری تکلیفه.»
تهیونگ زد زیر خنده.
«معلم عاشقش میشه.»
رها زیر لب گفت:
«یه روزی بالاخره جواب این مسخرهبازیهاتو میدم.»
تهیونگ لبخند زد.
«منتظرم.»
---
یک ساعت بعد، معلم اعلام کرد که برای پروژهی کلاسی، دانشآموزها باید دو نفره با هم کار کنند.
رها امیدوار بود با هر کسی جز تهیونگ بیفتد.
اما وقتی اسمها خوانده شد—
«رها و تهیونگ.»
کلاس منفجر شد از خنده.
رها سرش را روی میز گذاشت.
«نههههه...»
تهیونگ با خونسردی گفت:
«به نظر میاد سرنوشت ما رو به هم گره زده.»
رها سرش را بلند کرد.
«سرنوشت نیست، بدشانسیه.»
«فرقش چیه؟»
«سرنوشت قشنگه. این یکی فاجعهست.»
تهیونگ خندید.
«باشه، شریک فاجعه.»
---
بعد از مدرسه، هر دو در کتابخانه نشسته بودند.
رها لپتاپ را جلو کشید.
«خب، تو تحقیق کن.»
تهیونگ گفت:
«چرا من؟»
«چون تو گفتی بلدی.»
«من گفتم بلدم؟»
«آره.»
«کی؟»
«همین الان.»
تهیونگ چند ثانیه نگاهش کرد.
«تو خیلی راحت برای مردم خاطره میسازی.»
رها خندید.
«شروع کن.»
تهیونگ مشغول کار شد.
چند دقیقه بعد، رها آرام گفت:
«تهیونگ؟»
«هوم؟»
«این قسمت رو اشتباه نوشتی.»
«مطمئنی؟»
«آره.»
تهیونگ به صفحه نگاه کرد.
«...حق با توئه.»
رها با غرور لبخند زد.
«دیدی؟ من همیشه درست میگم.»
تهیونگ گفت:
«از این لحظه به بعد هر چیزی گفتی، میگم درست میگی.»
«چرا؟»
«چون نمیخوام دوباره دو ساعت بحث کنیم.»
رها خندید.
«بالاخره عاقل شدی.»
---
روز ارائه رسید.
رها و تهیونگ جلوی کلاس ایستادند.
همه منتظر بودند ببینند این دو نفر که همیشه با هم کلکل میکنند، چطور قرار است یک پروژه را ارائه دهند.
تهیونگ شروع کرد.
رها ادامه داد.
و برخلاف انتظار همه، ارائهشان عالی پیش رفت.
وقتی نشستند، معلم با لبخند گفت:
«بهترین ارائهی امروز بود.»
رها با ذوق به تهیونگ نگاه کرد.
«دیدی؟»
تهیونگ گفت:
«آره.»
«پس قبول داری من خوبم؟»
تهیونگ لبخند زد.
«قبول دارم.»
رها چند لحظه ساکت ماند.
بعد گفت:
«بالاخره یه تعریف ازت شنیدم.»
تهیونگ آرام جواب داد:
«عادت نکن.»
رها خندید.
زنگ آخر خورد.
هر دو از کلاس بیرون رفتند.
رها چند قدم جلوتر رفت و برگشت.
«تهیونگ.»
«چی؟»
«فردا هم باهام کلکل میکنی؟»
تهیونگ لبخند زد.
«مگه قرار بود نکنم؟»
رها سرش را تکان داد.
«خوبه.»
«چرا؟»
رها لبخند زد.
«چون اگه تو نباشی، مدرسه خیلی حوصلهسربر میشه.»
تهیونگ برای چند لحظه چیزی نگفت.
بعد گفت:
«پس فردا میبینمت، شریک فاجعه.»
رها خندید.
«فعلاً، آقای روی اعصاب.»
و هر دو در حالی که هنوز سر موضوعی کاملاً بیاهمیت بحث میکردند، از راهرو دور شدند.
زنگ مدرسه تازه خورده بود که رها با عجله وارد کلاس شد.
معلم هنوز نیامده بود و کلاس مثل همیشه روی سرش خراب بود.
رها کیفش را روی نیمکت گذاشت و نفسنفسزنان گفت:
«وایسا... بالاخره رسیدم.»
صدایی از پشت سرش آمد:
«رسیدی؟ من فکر کردم امروز هم قراره غیبت بخوری.»
رها برگشت.
تهیونگ، با همان قیافهی بیخیالش، روی صندلی نشسته بود و به او نگاه میکرد.
رها اخم کرد.
«تو چرا هر روز اولین نفری هستی که روی اعصاب من میری؟»
تهیونگ شانه بالا انداخت.
«استعدادمه.»
«نه، حوصلهسربریته.»
«ممنون.»
«تعریف نکردم.»
«ولی من به عنوان تعریف قبولش کردم.»
رها با حرص نشست.
تهیونگ برگهای را از روی میز برداشت و جلویش گرفت.
«راستی، تکلیف ریاضی رو نوشتی؟»
رها با اعتمادبهنفس گفت:
«آره.»
«کامل؟»
«صددرصد.»
تهیونگ برگه را نگاه کرد.
«رها... این برگه نقاشی گربهست.»
رها سریع برگه را از دستش کشید.
«اون... نسخهی هنری تکلیفه.»
تهیونگ زد زیر خنده.
«معلم عاشقش میشه.»
رها زیر لب گفت:
«یه روزی بالاخره جواب این مسخرهبازیهاتو میدم.»
تهیونگ لبخند زد.
«منتظرم.»
---
یک ساعت بعد، معلم اعلام کرد که برای پروژهی کلاسی، دانشآموزها باید دو نفره با هم کار کنند.
رها امیدوار بود با هر کسی جز تهیونگ بیفتد.
اما وقتی اسمها خوانده شد—
«رها و تهیونگ.»
کلاس منفجر شد از خنده.
رها سرش را روی میز گذاشت.
«نههههه...»
تهیونگ با خونسردی گفت:
«به نظر میاد سرنوشت ما رو به هم گره زده.»
رها سرش را بلند کرد.
«سرنوشت نیست، بدشانسیه.»
«فرقش چیه؟»
«سرنوشت قشنگه. این یکی فاجعهست.»
تهیونگ خندید.
«باشه، شریک فاجعه.»
---
بعد از مدرسه، هر دو در کتابخانه نشسته بودند.
رها لپتاپ را جلو کشید.
«خب، تو تحقیق کن.»
تهیونگ گفت:
«چرا من؟»
«چون تو گفتی بلدی.»
«من گفتم بلدم؟»
«آره.»
«کی؟»
«همین الان.»
تهیونگ چند ثانیه نگاهش کرد.
«تو خیلی راحت برای مردم خاطره میسازی.»
رها خندید.
«شروع کن.»
تهیونگ مشغول کار شد.
چند دقیقه بعد، رها آرام گفت:
«تهیونگ؟»
«هوم؟»
«این قسمت رو اشتباه نوشتی.»
«مطمئنی؟»
«آره.»
تهیونگ به صفحه نگاه کرد.
«...حق با توئه.»
رها با غرور لبخند زد.
«دیدی؟ من همیشه درست میگم.»
تهیونگ گفت:
«از این لحظه به بعد هر چیزی گفتی، میگم درست میگی.»
«چرا؟»
«چون نمیخوام دوباره دو ساعت بحث کنیم.»
رها خندید.
«بالاخره عاقل شدی.»
---
روز ارائه رسید.
رها و تهیونگ جلوی کلاس ایستادند.
همه منتظر بودند ببینند این دو نفر که همیشه با هم کلکل میکنند، چطور قرار است یک پروژه را ارائه دهند.
تهیونگ شروع کرد.
رها ادامه داد.
و برخلاف انتظار همه، ارائهشان عالی پیش رفت.
وقتی نشستند، معلم با لبخند گفت:
«بهترین ارائهی امروز بود.»
رها با ذوق به تهیونگ نگاه کرد.
«دیدی؟»
تهیونگ گفت:
«آره.»
«پس قبول داری من خوبم؟»
تهیونگ لبخند زد.
«قبول دارم.»
رها چند لحظه ساکت ماند.
بعد گفت:
«بالاخره یه تعریف ازت شنیدم.»
تهیونگ آرام جواب داد:
«عادت نکن.»
رها خندید.
زنگ آخر خورد.
هر دو از کلاس بیرون رفتند.
رها چند قدم جلوتر رفت و برگشت.
«تهیونگ.»
«چی؟»
«فردا هم باهام کلکل میکنی؟»
تهیونگ لبخند زد.
«مگه قرار بود نکنم؟»
رها سرش را تکان داد.
«خوبه.»
«چرا؟»
رها لبخند زد.
«چون اگه تو نباشی، مدرسه خیلی حوصلهسربر میشه.»
تهیونگ برای چند لحظه چیزی نگفت.
بعد گفت:
«پس فردا میبینمت، شریک فاجعه.»
رها خندید.
«فعلاً، آقای روی اعصاب.»
و هر دو در حالی که هنوز سر موضوعی کاملاً بیاهمیت بحث میکردند، از راهرو دور شدند.
- ۱۲۷
- ۱۱ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط