فصل دوم
فصل دوم
پارت سوم | اولین حسادت
دو روز بعد...
تمرین تیم بسکتبال مثل همیشه بعد از تعطیلی مدرسه برگزار میشد.
لیانا طبق قرار، روی یکی از سکوهای سالن نشسته بود و منتظر تمام شدن تمرین جنگکوک بود.
هر چند دقیقه یکبار، جنگکوک نگاه کوتاهی به او میانداخت و دوباره مشغول بازی میشد.
همین نگاههای کوتاه...
لبخند کوچکی روی لبهای لیانا میآورد.
---
سوت پایان تمرین زده شد.
بازیکنها یکییکی از زمین خارج شدند.
جنگکوک بطری آبش را برداشت و مستقیم به سمت لیانا رفت.
ـ «خیلی منتظر شدی؟»
لیانا لبخند زد.
ـ «نه... تازه رسیدم.»
جنگکوک خندید.
ـ «دروغ نگو. از اول تمرین اونجا بودی.»
لیانا خواست جوابش را بدهد که ناگهان...
ـ «جنگکوک!»
هر دو برگشتند.
ایزابلا با دو بطری نوشیدنی به سمتشان آمد.
یکی از بطریها را به طرف جنگکوک گرفت.
ـ «بعد از تمرین خسته شدی، اینو برات گرفتم.»
جنگکوک نگاهی به بطری انداخت.
ـ «ممنون... ولی لازم نبود.»
ایزابلا لبخندش را حفظ کرد.
ـ «دوست داشتم.»
قبل از اینکه جنگکوک چیزی بگوید، لیانا آرام از روی سکو بلند شد.
ـ «من بیرون منتظرت میمونم.»
و بدون اینکه به چهرهی هیچکدامشان نگاه کند، از سالن بیرون رفت.
---
چند دقیقه بعد...
لیانا زیر درختهای حیاط مدرسه ایستاده بود.
باد ملایمی موهایش را به هم میریخت.
با خودش زمزمه کرد:
ـ «حق با منه... یا دارم الکی حساس میشم؟»
در همین لحظه، صدای قدمهایی از پشت سرش آمد.
جنگکوک بود.
ـ «چرا یهو رفتی؟»
لیانا شانهای بالا انداخت.
ـ «هیچی...»
ـ «لیانا.»
ـ «گفتم هیچی.»
جنگکوک چند ثانیه به او نگاه کرد.
بعد ناگهان لبخند شیطنتآمیزی زد.
ـ «داری حسودی میکنی؟»
لیانا با تعجب برگشت.
ـ «چی؟!»
ـ «چون ایزابلا باهام حرف زد.»
لیانا سریع گفت:
ـ «خوابشو ببینی!»
خواست از کنارش رد شود، اما جنگکوک آرام مچ دستش را گرفت.
ـ «پس چرا اخم کردی؟»
لیانا نگاهش را از او دزدید.
گونههایش از خجالت سرخ شده بود.
ـ «ولم کن...»
جنگکوک آرام خندید.
ـ «باشه... فقط یه چیز رو بدون.»
لیانا با تردید نگاهش کرد.
جنگکوک مستقیم در چشمانش خیره شد و گفت:
ـ «بین تموم دخترای دنیا... فقط یه نفر هست که دلم میخواد بعد از هر تمرین، منتظرم باشه.»
چند لحظه سکوت...
بعد خیلی آرام ادامه داد:
ـ «اونم تویی، لیانا.»
قلب لیانا تندتر از همیشه میتپید.
اما از دور...
ایزابلا تمام این صحنه را دیده بود.
لبخند از روی لبهایش محو شد.
او آرام مشتش را گره کرد و زیر لب گفت:
ـ «اگه قرار باشه ببازم... به این راحتیا تسلیم نمیشم...»
و این، فقط آغاز دردسرهای جدید بود...
پآیآن پآرت سوم...☕⃢🖤
﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎
شرط برای سه پارت بعدی : ( برای هر سه پارت برسونین ناناصااا😭)
ˡᶦᵏᵉ : 𝟻𝟶☕࿐
ᶜᵒᵐᵐᵉⁿᵗ : 𝟹𝟶☕࿐
ʳᵉᵖᵒˢᵗ : 𝟷𝟻☕࿐
پارت سوم | اولین حسادت
دو روز بعد...
تمرین تیم بسکتبال مثل همیشه بعد از تعطیلی مدرسه برگزار میشد.
لیانا طبق قرار، روی یکی از سکوهای سالن نشسته بود و منتظر تمام شدن تمرین جنگکوک بود.
هر چند دقیقه یکبار، جنگکوک نگاه کوتاهی به او میانداخت و دوباره مشغول بازی میشد.
همین نگاههای کوتاه...
لبخند کوچکی روی لبهای لیانا میآورد.
---
سوت پایان تمرین زده شد.
بازیکنها یکییکی از زمین خارج شدند.
جنگکوک بطری آبش را برداشت و مستقیم به سمت لیانا رفت.
ـ «خیلی منتظر شدی؟»
لیانا لبخند زد.
ـ «نه... تازه رسیدم.»
جنگکوک خندید.
ـ «دروغ نگو. از اول تمرین اونجا بودی.»
لیانا خواست جوابش را بدهد که ناگهان...
ـ «جنگکوک!»
هر دو برگشتند.
ایزابلا با دو بطری نوشیدنی به سمتشان آمد.
یکی از بطریها را به طرف جنگکوک گرفت.
ـ «بعد از تمرین خسته شدی، اینو برات گرفتم.»
جنگکوک نگاهی به بطری انداخت.
ـ «ممنون... ولی لازم نبود.»
ایزابلا لبخندش را حفظ کرد.
ـ «دوست داشتم.»
قبل از اینکه جنگکوک چیزی بگوید، لیانا آرام از روی سکو بلند شد.
ـ «من بیرون منتظرت میمونم.»
و بدون اینکه به چهرهی هیچکدامشان نگاه کند، از سالن بیرون رفت.
---
چند دقیقه بعد...
لیانا زیر درختهای حیاط مدرسه ایستاده بود.
باد ملایمی موهایش را به هم میریخت.
با خودش زمزمه کرد:
ـ «حق با منه... یا دارم الکی حساس میشم؟»
در همین لحظه، صدای قدمهایی از پشت سرش آمد.
جنگکوک بود.
ـ «چرا یهو رفتی؟»
لیانا شانهای بالا انداخت.
ـ «هیچی...»
ـ «لیانا.»
ـ «گفتم هیچی.»
جنگکوک چند ثانیه به او نگاه کرد.
بعد ناگهان لبخند شیطنتآمیزی زد.
ـ «داری حسودی میکنی؟»
لیانا با تعجب برگشت.
ـ «چی؟!»
ـ «چون ایزابلا باهام حرف زد.»
لیانا سریع گفت:
ـ «خوابشو ببینی!»
خواست از کنارش رد شود، اما جنگکوک آرام مچ دستش را گرفت.
ـ «پس چرا اخم کردی؟»
لیانا نگاهش را از او دزدید.
گونههایش از خجالت سرخ شده بود.
ـ «ولم کن...»
جنگکوک آرام خندید.
ـ «باشه... فقط یه چیز رو بدون.»
لیانا با تردید نگاهش کرد.
جنگکوک مستقیم در چشمانش خیره شد و گفت:
ـ «بین تموم دخترای دنیا... فقط یه نفر هست که دلم میخواد بعد از هر تمرین، منتظرم باشه.»
چند لحظه سکوت...
بعد خیلی آرام ادامه داد:
ـ «اونم تویی، لیانا.»
قلب لیانا تندتر از همیشه میتپید.
اما از دور...
ایزابلا تمام این صحنه را دیده بود.
لبخند از روی لبهایش محو شد.
او آرام مشتش را گره کرد و زیر لب گفت:
ـ «اگه قرار باشه ببازم... به این راحتیا تسلیم نمیشم...»
و این، فقط آغاز دردسرهای جدید بود...
پآیآن پآرت سوم...☕⃢🖤
﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎
شرط برای سه پارت بعدی : ( برای هر سه پارت برسونین ناناصااا😭)
ˡᶦᵏᵉ : 𝟻𝟶☕࿐
ᶜᵒᵐᵐᵉⁿᵗ : 𝟹𝟶☕࿐
ʳᵉᵖᵒˢᵗ : 𝟷𝟻☕࿐
- ۱.۷k
- ۳۰ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط