داستان نویسی پارت

داستان نویسی پارت ۱
فصل ۱: شبی طوفانی در هتل

باران سیل‌آسا به شیشه‌های پنجره‌های هتل هازبین می‌کوبید. در اتاق مدیریت، آلسِستور گاد، پدر خانواده، با چهره‌ای درهم به اسناد قدیمی نگاه می‌کرد. صدای رعد و برق، سکوت سنگین اتاق را می‌شکست.

ناگهان در اتاق با شدت باز شد و لوسیفر گاد، پسر بزرگ خانواده، با چشمانی وحشت‌زده وارد شد. "پدر، او بازگشته است! من ردپایش را در جنگل تاریکی دیدم!"

آلستور بی‌درنگ پشت میزش قفل کشید. "ساکت باش! مبادا کسی چیزی بشنود." اما دیر شده بود. میمزی، خدمتکار وفادار خانواده، که پشت در ایستاده بود، همه چیز را شنیده بود.

---

فصل ۲: مهمان ناخوانده

صبح روز بعد، در حالی که طوفان فروکش کرده بود، مهمان مرموزی به هتل آمد. مردی با لباس‌های سیاه و چشمانی که گویی آتش درونشان می‌سوخت. او خود را "آقای بلِیک" معرفی کرد.

چارلی گاد، دختر خوش‌قلب خانواده، که همیشه سعی می‌کرد به همه کمک کند، اولین کسی بود که با او برخورد کرد. "چه کاری می‌توانم برایتان انجام دهم، آقای بلِیک؟"

مرد نگاهی عمیق به چارلی انداخت. "من برای دیدار با پدرت آمده‌ام، عزیزم. درباره‌ی... تاریخچه‌ی خانواده."

---

فصل ۳: راز گنجینه‌ی گاد

در اتاق مخفی پشت کتابخانه، آلستور حقیقت را برای فرزندانش فاش کرد. "صدها سال پیش، نیاکان ما گنجینه‌ای را در هتل پنهان کردند - گنجینه‌ای که می‌تواند تعادل بین جهان انسان‌ها و جهان ما را بر هم بزند."

ونتِس گاد، پسر عاشق مد و زیبایی خانواده، با بی‌حوصلگی گفت: "پس چی؟ بذارید این آقای بلِیک گنجینه را بردارد و برود!"

اما لوسیفر جدی بود. "نه، ونتس! این گنجینه حاوی طلسم‌های باستانی است. اگر به دست اشتباه بیفتد، می‌تواند فاجعه به بار آورد."

---

فصل ۴: خیانت در خانواده

آن شب، میمزی در سکوت از راهروهای هتل عبور کرد و با آقای بلِیک ملاقات کرد. "من اطلاعاتی دارم که می‌خواهید، اما در ازایش چیزی می‌خواهم."

آقای بلِیک لبخندی شیطانی زد. "هر چه بخواهی، خدمتکار وفادار!"

اما آنها نمی‌دانستند که هوسیفر، گربه‌ی سخنگوی خانواده، همه چیز را از پشت مجسمه‌ی زرهی دیده بود.

---

فصل ۵: اتحاد دوباره

هوسیفر با عجله به اتاق چارلی رفت و همه چیز را تعریف کرد. چارلی بی‌درنگ خانواده را جمع کرد. "ما باید با هم متحد شویم! میمزی قصد خیانت دارد."

آلستور با ناراحتی سرش را تکان داد. "من از اول می‌دانستم که روزی این راز فاش خواهد شد. اما فکر نمی‌کردم توسط یکی از خودمان."

لوسیفر شمشیر تشریفاتی خانواده را برداشت. "پدر، اجازه بده با او روبرو شوم."

---

فصل ۶: نبرد در اتاق آینه‌ها

در اتاق آینه‌های هتل، که هر کدام دنیایی متفاوت را نشان می‌دادند، خانواده گاد با میمزی و آقای بلِیک روبرو شدند.

"تو چرا این کار را کردی، میمزی؟" چارلی با صدایی لرزان پرسید.

میمزی با چشمانی پر از اشک پاسخ داد: "چون آنها قول دادند خانواده‌ام را به من بازگردانند! خانواده‌ای که شما گادها از من گرفتید!"

---

فصل ۷: حقیقت تلخ

آلستور با شنیدن این حرف، رنگش پرید. "پس تو میمزی اصلی نیستی! تو جاسوس خاندان بلِیک هستی!"

میمزی واقعی، که اکنون نقاب از چهره برداشته بود، خندید. "بله، من آنجلا بلِیک هستم، آخرین بازمانده‌ی خاندان بلِیک که شما نابودش کردید!"

---

فصل ۸: فداکاری غیرمنتظره

در وسط درگیری، ونتاس که معمولاً بی‌تفاوت به نظر می‌رسید، ناگهان خود را بین آقای بلِیک و چارلی انداخت. "به خواهرم دست نزن!"

طلسمی که آقای بلِیک به سمت چارلی پرتاب کرده بود، به ونتاس برخورد کرد و او را به خواب عمیقی فرو برد.

---

فصل ۹: قدرت واقعی خانواده

دیدن فداکاری ونتاس، چیزی را در خانواده گاد بیدار کرد. نور درخشانی از آنها ساطع شد و تمام هتل را فراگرفت.

"قدرت واقعی ما در اتحادمان است!" آلستور فریاد زد و با انرژی جدیدی به سمت دشمنان حمله کرد.

---

فصل ۱۰: آشتی و بخشش

در پایان نبرد، آنجلا بلِیک تسلیم شد. "من سال‌ها با نفرت زندگی کردم، اما حالا می‌بینم که شما گادها واقعاً تغییر کرده‌اید."

چارلی دستش را به سوی او دراز کرد. "ما می‌توانیم از اول شروع کنیم. می‌توانیم دشمنی خانوادگیمان را تمام کنیم."

---

فصل ۱۱: بیداری ونتاس

یک هفته بعد، ونتاس از خواب بیدار شد. خانواده دور تختش جمع شده بودند. "چه اتفاقی افتاد؟ من فقط یادم هست که داشتیم دعوا می‌کردیم..."

لوسیفر برای اولین بار به برادرش افتخار می‌کرد. "تو قهرمان ما شدی، برادر کوچک."

---

فصل ۱۲: مهمان جدید هتل

آنجلا بلِیک теперь به عنوان مهمان در هتل زندگی می‌کرد و کمک می‌کرد تا طلسم‌های باستانی خانواده به مکان امنی منتقل شوند.

"شاید این راه بهتری برای احترام به گذشتگانمان باشد"، او گفت
دیدگاه ها (۰)

داستان نویسی پارت ۲ فصل ۱۳: جشن آشتیهتل هازبین میزبان جشن بز...

فصل ۲۱: روش درستدرست در لحظه‌ای که ونتاس می‌خواست طلسم را لم...

هازبین هتل hazbin hotel لیلیث خانم من مامانم رو لیلیث سیو کر...

اینه بچه تو اون عکسه تنها چیزی که معلوم نبود اسمش بود 😂😂😂

فصل ۵۳: اتاق کنترل پنهاندر اعماق سرداب‌های هتل، جایی زیر کتا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط