رویای جوانی

#رویای #جوانی
#پارت
تا رسیدیم بالا و در اتاقو برامون باز کرد و رفتیم تو . اونم وسایلمون رو برامون آورد تو . وقتی چمدون رو آورد تو من سرش داد زدم : اون چرخش کثیفه الان اتاق کثیف میشه من که ۶ سالمه اینو میفهمم ولی تو نمیفهمی ؟ ده امتیاز منفی 😡
سوکجین گفت : یعنی چی ؟
- یعنی ده امتیاز منفی دیگه . اگه صد تا امتیاز منفی بگیری اخراج میشی اگرم آخر سر یکی از مهمونات کلی ازت تعریف کنه پیش رئیست رطبت بالا میره .
بعد داداشم بردش یه گوشه و یه چیزی بهش گفت که نفهمیدم .
صبح که پاشدم دیدم داداشم نیست و یه نامه رو تختشه : آروئام . آجی کوچولو از هتل بیرون نرو هر چیزی هم خواستی به سوکجین بگو بهت بده و حواست به خودت باشه من و دوستام رفتیم یه سفر کوچولو نزدیک چوسان زود بر میگردم مواظب خودت باش . دوست دار تو . اینوئام ❤️
یعنی تا وقتی داداش نبود باید با اون دیوونه سر و کله میزدم . واقعا حوصله سر بر بود . من می خواستم ساحل کنار هتل رو ببینم و به سوکجین گفتم اونم قبول کرد . روی یه تخت کنار ساحل دراز کشیدم و یه چتر گنده بغلش بود ولی سوکجین خودش یه چتر برای خودش گرفته بود . صحنه ی خنده داری بود منم زدم زیر خنده ولی اون به جای اینکه ازم عصبانی بشه خوشحال شد .
یه صندلی گذاشت کنارم و نشست . شروع کرد سوال کردن :
( - سوکجین ، + آروئام )
- میشه یه سوال ازت بپرسم ؟
+ ( با غرور ) بپرس .
- دلت برای مامانت تنگ نشده ؟
+ چرا باید دلم تنگ شده باشه ؟ اون منو گم کرده و اصلنم براش مهم نیست .
- ولی مطمئن باش تو رو یادش نرفته .
داشت دیگه گریم می گرفت که داد زدم و گفتم : من سردمه چرا پتو مو نیاوردی ؟ واقعا که با وجود این همه امتیاز منفی بازم خراب کاری میکنی ؟
گفت : باشه بابا الان میارم از جات تکون نخوریا .
به محض اینکه رفت چند تا آدم گنده اومدن سمتن و گفتن : کوچولو مامان بابات کجان ؟
+ چوسانن . من و داداشم اینجاییم .
- پس اون یارو داداشته ؟
فهمیدم دنبال سوکجینن . اومدم داد بزنم به سوکجین بگم که من و گرفتن و انداختن تو آب .
من شنا بلد نبودم و با خودم گفتم دیگه تمومه . 🤕 داشتم بیهوش میشدم که یه دفعه صدای یه نفر رو شنیدم :
آروما ، آروما !
سوکجین بود ولی فهمیدم نمیدونه تو آب افتادم . یه دفعه یاد وقتایی افتادم که من چقدر با اون بد بودم و اون چقدر هوامو داشت . داشتم نفس های آخرمو میکشیدم که یکی منو بغل کرد و از آب آورد بیرون ! سوکجین بود . تعجب کردم از کجا فهمیده تو آبم ؟ هی سرفه می کردم . با لحن عصبانی برگشت بهم گفت : تو چرا اصن به حرف من گوش نمیدی هان ؟
+ من .‌..من .....
- تو چی ؟ ها ؟ چون یه بچه پولداری کلاست به من نمیخوره و به حرفم گوش نمیدی ؟ ها ؟ جواب بده ؟
یه دفعه زدم زیر گریه و گفتم : بسه دیگه 😭😭
بعد خودشو آروم کرد و با ملایمت ازم پرسید : ببینم حالت خوبه ؟
منم فقط گریه کردم و حالم خیلی بد بود . 🤕
( از زبان سوکجین )
خیلی عصابم خورد شده بود آخه به حرفم گوش نداده بود خیلی عصبی بودم ولی با این ترسی که تو چشماش بود فهمیدم که خودش نیافتاده . دیدم حالش بده پتو رو انداختم دورش و بغلش کردم و آروم گفتم : خیلی نگرانت بودم .‌.‌......
#بی_تی_اس
#بنگتن
#نامجون
#جین
#شوگا
#جیهوپ
#جیمین
#تهیونگ
#جونگکوک
#رمان_بی_تی_اس
#رمان
دیدگاه ها (۸)

#رویای #جوانی #پارت-۳( از زبان سوکجین )دو ساعت از اون اتفاق ...

#رویای #جوانی #پارت_۴داشتم قدم میزدیم با هیونگی که دیدم همه ...

کیدراما 🤣#کیدراما#طنز

رمانم داخل پیام های ذخیره ام هست اگه خواستید از اول بخونید ا...

اینم یکی دیگه... راستی خوشگلا این ویدئو و قبلی رو خودم درست ...

آخه احمق بهت گفتم غلط می‌کنی برگردی باهاش🤣میخواستی گوش کنی ب...

وای الان یه چیزی فهمیدم

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط