╭╌┄
╭╌┄
Illegal marriage┄┉✿┉┄ ۹۱
ایزابلا دستش را به در کوبید... محکم و چند بار، صدای کوبیدن در توی زیرزمین پیچید اما هیچ کس جواب نداد
ایزابلا«هی! کسی هست؟!»
صدای خودش به دیوارها خورد و برگشت ،هیچ صدای دیگه ای نبود
دیوارها سرد بودند و نمناک...بوی کپک و خاک خیس با تاریکی آنقدر غلیظ بود که انگار دیوارها دارند رویش آوار میشوند
دستش را به جیبش برد و گوشی را درآورد ،صفحه روشن شد...نوری ضعیف توی تاریکی ،آنتن کامل قطع بود ...
توی دلش گفت«گیر کردم...»
دوباره به در کوبید... این بار با مشت جوی که دستش درد گرفت ولی مهم نبود...
ایزابلا«کسی هست؟! به کسی بگین من اینجام!»
فقط سکوت بود ..نفسهایش تندتر شد و تاریکی داشت فشار میآورد...دیوارها داشتند کوچک میشدند و سقف داشت پایین میآمد... و ایزابلا حس کرد نفسش بالا نمیاد
با خودش گفت«آروم باش، وحشت نکن حتما یک راهی هست، یعنی باید یک راهی باشه!»
روی زمین نشست و زانوها را به سینه چسباند و سرشو به زانو های تکیه داد و اشکاش از چشماش جاری شد و بی صدا گریه کرد
صدای قدم امد از پشت در....از راهرو زیرزمین
ایزابلا نفسش را حبس کرد...
دستگیره در تکان خورد و قفل صدا کرد...ایزابلا روی زمین نشسته بود و به در خیره شده بود
دستگیره پایین رفت و در باز شد
نور چراغ قوهای صورت ایزابلا را روشن کرد...چشمهایش را تنگ کرد
مرد ایستاده بود با کت و شلوار و دستکش مشکی با یهکلاه پایین کشیده که چهره اش رو در سایه فرو میبرد
صدا«کوچولو... گفتم پشیمون میشی!»
ایزابلا«ولاد پیدات میکنه!»
صدا«ولادیمر الان توی بیمارستانه...زخمیه، تا چند روز نمیتونه از تخت بلند شه تا اون موقع... من کلی فرصت دارم!»
مرد یک قدم جلو آمد و ایزابلا نشسته عقب رفت که پشتش به دیوار خورد
مرد«پاکت رو بده دیگه،نزار با اون مرد نابود شی»
ایزابلا«نمیدم....تو نمیتونی ولاد رو شکست بدی»
مرد چند لحظه سکوت کرد بعو جلو ایزابلا نشت تا هم سطح اون بشه و ایزابلا تونست چهره اش رو ببین
آشنا بود...جایی دیده بودش،نه در عمارت، جایی بیرون
مرد«شوکه شدی؟»
ایزابلا با شوک و گیجی «ت..ت...تو...؟»
مرد«آره خودمم،مارکو»
مارکو« مارکو واقعی،برادر ولادیمر..»
دستش را دراز کرد«حالا پاکت رو بده یا میخوای ببینی یه وولکوف واقعی چطور آدم میکشه؟»
ایزابلا از شوک و اعصبانیت داشت منفجر میشد که یهو بدون فکر تیکه آجر خرابه گوشه اتاقک رو کوبوند تو سر مارکو....
‧̍̊·̊‧̥°̩̥˚̩̩̥͙°̩̥‧̥·̊‧̍̊ ♡ °̩̥˚̩̩̥͙°̩̥ ·͙*̩̩͙˚̩̥̩̥*̩̩̥͙·̩̩̥͙*̩̩̥͙˚̩̥̩̥*̩̩͙‧͙ °̩̥˚̩̩̥͙°̩̥ ♡ ‧̍̊·̊‧̥°̩̥˚̩̩̥͙°̩̥‧̥·̊‧̍̊
Illegal marriage┄┉✿┉┄ ۹۱
ایزابلا دستش را به در کوبید... محکم و چند بار، صدای کوبیدن در توی زیرزمین پیچید اما هیچ کس جواب نداد
ایزابلا«هی! کسی هست؟!»
صدای خودش به دیوارها خورد و برگشت ،هیچ صدای دیگه ای نبود
دیوارها سرد بودند و نمناک...بوی کپک و خاک خیس با تاریکی آنقدر غلیظ بود که انگار دیوارها دارند رویش آوار میشوند
دستش را به جیبش برد و گوشی را درآورد ،صفحه روشن شد...نوری ضعیف توی تاریکی ،آنتن کامل قطع بود ...
توی دلش گفت«گیر کردم...»
دوباره به در کوبید... این بار با مشت جوی که دستش درد گرفت ولی مهم نبود...
ایزابلا«کسی هست؟! به کسی بگین من اینجام!»
فقط سکوت بود ..نفسهایش تندتر شد و تاریکی داشت فشار میآورد...دیوارها داشتند کوچک میشدند و سقف داشت پایین میآمد... و ایزابلا حس کرد نفسش بالا نمیاد
با خودش گفت«آروم باش، وحشت نکن حتما یک راهی هست، یعنی باید یک راهی باشه!»
روی زمین نشست و زانوها را به سینه چسباند و سرشو به زانو های تکیه داد و اشکاش از چشماش جاری شد و بی صدا گریه کرد
صدای قدم امد از پشت در....از راهرو زیرزمین
ایزابلا نفسش را حبس کرد...
دستگیره در تکان خورد و قفل صدا کرد...ایزابلا روی زمین نشسته بود و به در خیره شده بود
دستگیره پایین رفت و در باز شد
نور چراغ قوهای صورت ایزابلا را روشن کرد...چشمهایش را تنگ کرد
مرد ایستاده بود با کت و شلوار و دستکش مشکی با یهکلاه پایین کشیده که چهره اش رو در سایه فرو میبرد
صدا«کوچولو... گفتم پشیمون میشی!»
ایزابلا«ولاد پیدات میکنه!»
صدا«ولادیمر الان توی بیمارستانه...زخمیه، تا چند روز نمیتونه از تخت بلند شه تا اون موقع... من کلی فرصت دارم!»
مرد یک قدم جلو آمد و ایزابلا نشسته عقب رفت که پشتش به دیوار خورد
مرد«پاکت رو بده دیگه،نزار با اون مرد نابود شی»
ایزابلا«نمیدم....تو نمیتونی ولاد رو شکست بدی»
مرد چند لحظه سکوت کرد بعو جلو ایزابلا نشت تا هم سطح اون بشه و ایزابلا تونست چهره اش رو ببین
آشنا بود...جایی دیده بودش،نه در عمارت، جایی بیرون
مرد«شوکه شدی؟»
ایزابلا با شوک و گیجی «ت..ت...تو...؟»
مرد«آره خودمم،مارکو»
مارکو« مارکو واقعی،برادر ولادیمر..»
دستش را دراز کرد«حالا پاکت رو بده یا میخوای ببینی یه وولکوف واقعی چطور آدم میکشه؟»
ایزابلا از شوک و اعصبانیت داشت منفجر میشد که یهو بدون فکر تیکه آجر خرابه گوشه اتاقک رو کوبوند تو سر مارکو....
‧̍̊·̊‧̥°̩̥˚̩̩̥͙°̩̥‧̥·̊‧̍̊ ♡ °̩̥˚̩̩̥͙°̩̥ ·͙*̩̩͙˚̩̥̩̥*̩̩̥͙·̩̩̥͙*̩̩̥͙˚̩̥̩̥*̩̩͙‧͙ °̩̥˚̩̩̥͙°̩̥ ♡ ‧̍̊·̊‧̥°̩̥˚̩̩̥͙°̩̥‧̥·̊‧̍̊
- ۸۶۵
- ۳۰ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط