باشگاه شکار ارواح
باشگاه شکار ارواح
✦ پارت ۴۷ ✦
ساختمان شیشهای شرکت معماری، زیر نور آفتاب میدرخشید.
بورا برای چند لحظه مقابل در ورودی ایستاد.
رزومه را محکمتر در دستش گرفت.
با خودش زمزمه کرد:
بورا : «تو از پسش برمیای...»
بعد نفس عمیقی کشید و وارد ساختمان شد.
---
داخل شرکت، همهچیز منظم و مدرن بود.
کارمندها با عجله از کنار هم رد میشدند.
منشی با لبخند گفت:
منشی : «خانم بورا؟ لطفاً به طبقهی دهم، اتاق مدیریت پروژه تشریف ببرید.»
بورا تشکر کرد و سوار آسانسور شد.
---
همزمان...
در طبقهی دهم، جلسهی مدیران تازه تمام شده بود.
مردی با کت مشکی و پروندهای در دست از اتاق کنفرانس بیرون آمد.
کارمندها با احترام سلام میکردند.
همه او را با یک اسم میشناختند.
مهندس جئون جونگکوک.
---
جونگکوک آرام وارد دفترش شد.
روی میزش پروندهی استخدام نیروی جدید قرار داشت.
بدون اینکه به اسم نگاه کند، آن را باز کرد.
چشمش روی اولین صفحه ثابت ماند.
«بورا...»
برای چند لحظه نفس کشیدن را فراموش کرد.
---
منشی در زد.
منشی : «مهندس جئون، متقاضی استخدام رسیدن.»
جونگکوک هنوز به پرونده خیره بود.
بعد آرام گفت:
جونگکوک : «بفرستین داخل.»
---
درِ اتاق باز شد.
بورا با قدمهای آرام وارد شد.
سرش پایین بود.
بورا : «سلام... وقت بخیر.»
جونگکوک سرش را بلند کرد.
در همان لحظه...
چشمهایشان در هم گره خورد.
---
زمان انگار متوقف شد.
نه سال...
فقط در چند ثانیه از جلوی چشم هر دو گذشت.
آخرین روز مدرسه...
باشگاه شکار ارواح...
اعتراف زیر نور ماه...
همهچیز دوباره زنده شد.
---
بورا با ناباوری زمزمه کرد:
بورا : «جونگکوک...؟»
جونگکوک لبخند خیلی آرامی زد.
جونگکوک : «سلام... بورا.»
صدایش همان آرامش نه سال قبل را داشت.
---
چند ثانیه فقط به هم نگاه کردند.
هیچکدام نمیدانستند باید بخندند...
یا گریه کنند.
نه سال فاصله...
حالا فقط چند قدم بینشان بود.
---
جونگکوک از پشت میزش بلند شد.
آرام جلو آمد.
نگاهش هنوز از بورا جدا نشده بود.
جونگکوک : «فکر نمیکردم دوباره ببینمت...»
بورا لبخند تلخی زد.
بورا : «منم همین فکر رو میکردم...»
---
همان لحظه درِ اتاق دوباره باز شد.
دو نفر وارد شدند.
جیمین و یونگی.
هر دو با دیدن بورا، سر جایشان خشکشان زد.
جیمین با ذوق گفت:
جیمین : «بورا...؟!»
بورا با خندهای که میان اشکهایش گم شده بود، گفت:
بورا : «انگار... باشگاه شکار ارواح دوباره جمع شده.»
چهار نفر بعد از نه سال...
دوباره کنار هم ایستاده بودند.
و هیچکدام هنوز نمیدانستند...
این دیدار، قرار است عشقهای قدیمی را دوباره زنده کند.
# ادامه دارد...
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
✦ پارت ۴۷ ✦
ساختمان شیشهای شرکت معماری، زیر نور آفتاب میدرخشید.
بورا برای چند لحظه مقابل در ورودی ایستاد.
رزومه را محکمتر در دستش گرفت.
با خودش زمزمه کرد:
بورا : «تو از پسش برمیای...»
بعد نفس عمیقی کشید و وارد ساختمان شد.
---
داخل شرکت، همهچیز منظم و مدرن بود.
کارمندها با عجله از کنار هم رد میشدند.
منشی با لبخند گفت:
منشی : «خانم بورا؟ لطفاً به طبقهی دهم، اتاق مدیریت پروژه تشریف ببرید.»
بورا تشکر کرد و سوار آسانسور شد.
---
همزمان...
در طبقهی دهم، جلسهی مدیران تازه تمام شده بود.
مردی با کت مشکی و پروندهای در دست از اتاق کنفرانس بیرون آمد.
کارمندها با احترام سلام میکردند.
همه او را با یک اسم میشناختند.
مهندس جئون جونگکوک.
---
جونگکوک آرام وارد دفترش شد.
روی میزش پروندهی استخدام نیروی جدید قرار داشت.
بدون اینکه به اسم نگاه کند، آن را باز کرد.
چشمش روی اولین صفحه ثابت ماند.
«بورا...»
برای چند لحظه نفس کشیدن را فراموش کرد.
---
منشی در زد.
منشی : «مهندس جئون، متقاضی استخدام رسیدن.»
جونگکوک هنوز به پرونده خیره بود.
بعد آرام گفت:
جونگکوک : «بفرستین داخل.»
---
درِ اتاق باز شد.
بورا با قدمهای آرام وارد شد.
سرش پایین بود.
بورا : «سلام... وقت بخیر.»
جونگکوک سرش را بلند کرد.
در همان لحظه...
چشمهایشان در هم گره خورد.
---
زمان انگار متوقف شد.
نه سال...
فقط در چند ثانیه از جلوی چشم هر دو گذشت.
آخرین روز مدرسه...
باشگاه شکار ارواح...
اعتراف زیر نور ماه...
همهچیز دوباره زنده شد.
---
بورا با ناباوری زمزمه کرد:
بورا : «جونگکوک...؟»
جونگکوک لبخند خیلی آرامی زد.
جونگکوک : «سلام... بورا.»
صدایش همان آرامش نه سال قبل را داشت.
---
چند ثانیه فقط به هم نگاه کردند.
هیچکدام نمیدانستند باید بخندند...
یا گریه کنند.
نه سال فاصله...
حالا فقط چند قدم بینشان بود.
---
جونگکوک از پشت میزش بلند شد.
آرام جلو آمد.
نگاهش هنوز از بورا جدا نشده بود.
جونگکوک : «فکر نمیکردم دوباره ببینمت...»
بورا لبخند تلخی زد.
بورا : «منم همین فکر رو میکردم...»
---
همان لحظه درِ اتاق دوباره باز شد.
دو نفر وارد شدند.
جیمین و یونگی.
هر دو با دیدن بورا، سر جایشان خشکشان زد.
جیمین با ذوق گفت:
جیمین : «بورا...؟!»
بورا با خندهای که میان اشکهایش گم شده بود، گفت:
بورا : «انگار... باشگاه شکار ارواح دوباره جمع شده.»
چهار نفر بعد از نه سال...
دوباره کنار هم ایستاده بودند.
و هیچکدام هنوز نمیدانستند...
این دیدار، قرار است عشقهای قدیمی را دوباره زنده کند.
# ادامه دارد...
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
- ۶۲۵
- ۱۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط