من از آن چشم خمارت بخدا می ترسم

من از آن چشم خمارت بخدا می ترسم


زلف و گیسوی تو در باد رها می ترسم


گاه گاهی که دو چشمان تو دارند نگاه


من از آن برق نگاهت بخدا می ترسم
دیدگاه ها (۲)

.

تو شدی نبضِ قلم ، خونِ رگم جوهر آن جوهری هست ولی نیست تپش در...

.

.

آن پیچکهای یاغی، آرزو حاجی خانی

#باران 🫰🏼🦋گاهی ادم چقدر دلشبراے یڪ خیال تنگ میشــود .گاهی دل...

من ندانم ز نگاه تو چه خواندم اما می‌دانم آن چشم ها قاتل دلخو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط