نام رمان مجری محبوب من

نام رمان: مجری محبوب من
نام نویسنده: محدثه صالح خانی
خلاصه:
جلوی در باشگاه رسیدم. نگاهی به ساعت انداختم، هنوز چند دقیقه ای به آمدنش مانده بود.
گرمای تیر کلافه ام کرده بود… با گوشه شال خودم را باد زدم.
طبق گفته فدرا با انگشتان دستم بازی کردم و به ترتیب ماساژ دادم تا آرامش بیشتری پیدا کنم و از استرس و ناراحتی دور بمانم!
یاد قرار همیشه تپش قلبم را بیشتر کرد و مضطربانه نگاهی به ساعت انداختم. هنوز زمان زیادی باقی مانده بود.
با دیدن یلدا برایش دست تکان دادم، لبخند بی جونی زد و به سمتم آمد.
پیشنهاد ما
رمان ئینانا | سارامنصوری کاربر انجمن نودهشتیا
طُ همه دنیامی | atena_tf کاربر انجمن نودهشتیا
_سلام.
_سلام خواهر قهرمان من! خسته نباشید.
لباس هایش را که مثل همیشه به هم ریخته بود، را مرتب کردم و غر زدم:
_یلدا صد دفعه گفتم لباس هات رو مرتب کن بیرون میای …. بزرگ شدی دیگه!
کلافه گفت:
_به خدا حال ندارم. امروز خیلی تمرین کردیم! نزدیک مسابقات استانیه، می خوام برنده بشم! تازه تو هستی دیگه آبجی، همیشه برام مرتب می کنی.
بوسه ای روی گونه اش زدم و گفتم:
_شیرین زبونی نکن بیا بریم هم گرم و هم دیر شده!
_اوه اوه! امروز پنج شنبه است؟
_بله پنج شنبه است. الانم ساعت هفته خیابون ها هم ترافیک! … دیر برسیم می کشمت!
با عجله وارد خانه شدیم …. مامان با دیدن ما اخم هایش را در هم کشید و گفت:
_باز بچم رو توی این آفتاب دوندی؟
_دیر شده مامان! به ساعت نگاه کن … زود بزن اون کانال توروخدا!
مامان سری تکان داد و کنترل را از روی میز برداشت و گفت:
_از دست تو! بفرمایید این هم شبکه مورد علاقه شما!
با دیدن آگهی های بازرگانی، با خوشحالی برای تعویض لباس به اتاقم رفتم.
دوباره صدایش در گوشم پیچیده بود. بعضی وقت ها آن قدر محو صدایش می شدم، که متوجه حرف هایش نمی شدم! به نوعی معتاد صدا و بیانش بودم… صدایی که مرا از دنیای تاریکی بیرون کشید و راه درست را نشانم داده بود و به زندگی امیدوارم کرده بود. برنامه ای مانند اسمش، برایم پر از “حس آرامش” بود!
با حسرت به تیتراژ پایانی گوش دادم. مامان با یک لیوان چای کنارم نشست و پرسید:
_تموم شد؟
با ناراحتی گفتم:
_آره متاسفانه!
_اشکال نداره. تو که ضبط کردی، کل هفته رو با همین سر کن تا هفته دیگه!
_نمی شه! این هفته کلی کار دارم، جنس های جدید میاد. باید به حسام کمک کنم!
طبق عادت همیشه روی تخت دراز کشیدم و با عکسی که مقابلم بود صحبت کردم:
« آقا پارسا امشب حسابی خوش تیپ کرده بودی ها، مثل همیشه… اصلاً مگه می شه تو بد لباس بپوشی! حرف هایی میزنم ها! https://98iia.com/%d8%af%d8%a7%d9%86%d9%84%d9%88%d8%af-%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d9%85%d8%ac%d8%b1%db%8c-%d9%85%d8%ad%d8%a8%d9%88%d8%a8-%d9%85%d9%86-%d9%86%d9%88%d8%af%d9%87%d8%b4%d8%aa%db%8c%d8%a7/
دیدگاه ها (۱)

نام کتاب:‌ جادوی سبزژانر: تخیلی, کمی طنز,عاشقانهخلاصه:دنیس، ...

نام کتاب:‌ جادوگرناداننویسنده: سید مظفر حسینی _کاربر انجمن ن...

نام کتاب: دل من وسعت دریاست اگر بگذارندنویسنده: silversea ho...

نام کتاب:‌ ایست قلبینویسنده: مقصوده بخشنده _کاربر انجمن نوده...

مافیا من

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط