راز قلدر مدرسه

راز قلدر مدرسه
پارت : ۲۵

صبح روز بعد، برای اولین بار بعد از مدت‌ها، جونگ کوک با حس سبکی از خواب بیدار شد.

انگار بخشی از باری که سال‌ها روی شانه‌هایش سنگینی می‌کرد، بالاخره کنار رفته بود.

وقتی وارد مدرسه شد، مثل همیشه نگاه همه به سمتش برگشت.

اما این بار...

دیگر برایش مهم نبود دیگران درباره‌اش چه فکری می‌کنند.

تهیونگ از انتهای راهرو او را دید و لبخند زد.

جونگ کوک هم، هرچند خیلی کوتاه، لبخندش را جواب داد.

همین لبخند کوچک کافی بود تا جیمین زیر لب بخندد.

یونگی که کنار او ایستاده بود، گفت:

«بالاخره یخ اون قلب سنگی آب شد.»

جیمین با خنده جواب داد:

«گفته بودم فقط یه نفر لازمه که باورش کنه.»

زنگ اول که تمام شد، چند نفر از دانش‌آموزها دوباره شروع به پچ‌پچ کردند.

«دیدی جونگ کوک این روزا چقدر عوض شده؟»

«نکنه عاشق شده باشه؟»

جونگ کوک این بار برخلاف همیشه، حتی برنگشت نگاهشان کند.

تهیونگ آرام کنار او راه می‌رفت.

بی‌صدا، اما با آرامشی که قبلاً بینشان نبود.

در زنگ ناهار، هر چهار نفر روی نیمکت حیاط مدرسه نشسته بودند.

جیمین با شیطنت گفت:

«جونگ کوک، امروز زیادی خوش‌اخلاقی.»

جونگ کوک اخم مصنوعی کرد.

«حوصله دردسر ندارم.»

تهیونگ خندید.

«نه... فکر کنم دلیلش یه چیز دیگه‌ست.»

جونگ کوک نگاه کوتاهی به او انداخت.

این بار، برخلاف گذشته، نگاهش را فراری نداد.

بعد از مدرسه، جونگ کوک از تهیونگ خواست چند دقیقه همراهش بماند.

هر دو به همان نیمکت قدیمی رفتند.

جونگ کوک چند لحظه سکوت کرد.

بعد رو به تهیونگ گفت:

«یادته گفتی هرچقدر لازم باشه منتظر می‌مونی؟»

تهیونگ سری تکان داد.

«آره.»

جونگ کوک لبخند کمرنگی زد.

«دیگه نمی‌خوام منتظرت بذارم.»

تهیونگ با تعجب نگاهش کرد.

جونگ کوک نفس عمیقی کشید.

«تهیونگ...»

«منم دوستت دارم.»

تهیونگ چند ثانیه فقط به او خیره ماند.

انگار هنوز باورش نمی‌شد.

جونگ کوک ادامه داد:

«شاید بلد نباشم خوب ابراز احساسات کنم.»

«شاید هنوزم از گذشته‌م می‌ترسم.»

«ولی یه چیزو مطمئنم...»

دست تهیونگ را آرام گرفت.

«از وقتی وارد زندگیم شدی، دیگه دلم نمی‌خواد تنها باشم.»

لبخند روی صورت تهیونگ از همیشه پررنگ‌تر شد.

«پس از امروز...»

«با هم؟»

جونگ کوک دستش را کمی محکم‌تر فشرد.

«با هم.»

باد ملایمی میان درخت‌های حیاط پیچید.

برای اولین بار، جونگ کوک احساس می‌کرد آینده دیگر آن‌قدرها هم ترسناک نیست.

چون حالا...

کسی را کنار خودش داشت که نه از شایعه‌ها، بلکه از حقیقت او محافظت می‌کرد. 🖤
دیدگاه ها (۱)

راز قلدر مدرسهپارت : ۲۴ بعد از آن اعتراف، هیچ‌کدام حرفی نزدن...

راز قلدر مدرسهپارت : ۲۳ آن روز، بعد از تعطیل شدن مدرسه، جونگ...

راز قلدر مدرسهپارت : ۱۸ از آن روز، تهیونگ دیگر نمی‌توانست مث...

راز قلدر مدرسهپارت : ۹ بعد از آن «مرسی» کوتاه، رفتار جونگ کو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط