دوباره می رسد از کوی جانان بوی شب بوها

دوباره می رسد از کوی جانان بوی شب بوها
دوباره می وزد باد بهاری لای گیسوها
نه ابن مقله می داند نه قزوینی نه کاتب ها
چه رازی خفته می باشد به نستعلیق ابروها
بهاران می رسد بی تو شکوفه می دهد لاله 
بیا برگرد آغوشم  تو همراه پرستوها
به زحمت می کشم خود را به دنبال تو می آیم
اگر دیر آمدم نامه سپارم دست این قو ها
من از مرداد شهریور  به این سو بد هراسانم
چرا دیگر نمی پرسی ،نمی آیی به سو ها
زمین دارالمجانین است و تو چون چهره آرایی
خیابان تا خیابان را فراگیرد هیاهوها
به بغداد لبت دل بسته ام می گیرمش روزی
مثال لشکر یاغی به فرمان هلاکو ها
مرا می خوانی از دور و صدایت می کنم در دل
به کوه سینه ام ریزد صدایت مثل کوکوها
برای دلبری کردن دو چشم  مست تو کافی
دیدگاه ها (۹)

تو میدانی که بر دردم دوا نیستبجز روی تو را برجان شفا نیستشنی...

صبحی که تو نباشی کی من به شب رسانم؟بی گلعزارِ  رویت  ، هر شب...

از عاشقی از عشق از دیدار خسته ام از اینکه درگیر توام انگار خ...

چشمهایت آسمانی گر چه خیلی ساده اند!این دو آتش پاره آخر کار د...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط