رفتید توی اتاق مریض و نامجون سر تخت دراز کشید باید مطم
رفتید توی اتاق مریض و نامجون سر تخت دراز کشید... باید مطمئن میشدی حالش خوبه بعد مرخصش میکردی...
-اقای کیم نامجون لطفا دکمه هاتون رو باز کنید...باید ضربان قلبتونو بگیرم
+*توی مغزش*چی؟ الان نگیره بهتره چون میدونم منو مرده میدونه...وقتی خودش اینجا عه من نمیتونم این اجازه رو بدم...
-کیم نامجونننن...کجایید؟
+ها؟ چی؟ نه.. الان نمیشه...
-خجالت میکشید؟ اشکال نداره از روی لباس میگیرم
گوشی*اون دستگاهی که برای ضربان قلب استفاده میکنن*
رو گذاشتی روی سینش...هیچ صدایی نمیومد... فهمیدی که مشکل از گوشیه پس انداختی اونور گوشی رو...سرتو آروم گذاشتی رو سینش...خیلی تند بود.. تندتر از حالت عادی...
-آقا نامجون... شما چرا انقدر ضربانتون تنده...؟
+نمیدونم...شاید...
¤شاید چون شما اینجایید!
-ب..بله؟
+*یکی پای یونگی رو میزنه*
¤چیکار میکنی؟
+چرا گفتییییییی😭
-خب... میخواید بگم پرستارم بیاد اینجا..؟
+نه..نه..لطفا خودتون بمونید...ببینید الان ضربان قلبم اوکیه
دوباره سرتو گداشتی رو سینش ...راست میگفت ضربانش خوب بود...ولی از استرس پاشو تکون میداد
-واسه چی استرس داری؟
+چ..چی؟ ها... نه ...هیچی
-آقای کیم... من دکترم مشکلی دارید باید بگید
+نبابا... چه مشکلی... ممنون که هستید
-انجام وظیفه اس
و از اتاق اومدی بیرون تا بری پیش همکارات باهم حرف بزنید
《اره بابا اون بیش از خوشگله...من عاشق نامجونم
پوزخند ریزی زدی و گفتی
-حتما میاد برات زانو میزنه تا باهات ازدواج کنه
《عههههه.. سول مینننن.. اصن خودت چی داری که بخواد با تو باشه؟
-من نخواستم اون باهام باشه! اونم برام عین بقیه مریضاس.. اصن من چرا باید عاشق فردی بشم که تا اسم رابطه میاد فناش منو میکشن؟مگه دیوونه ام؟
《ولی بازم اون جذابه...توی هر شرایطی
دیگه حوصلت سر رفته بود و از اتاق اومدی بیرون تا توی گوشیت بگردی...اینستا رو باز کردی و خبر تصادف مریضت که همه جا پیچیده بود رو میخوندی
~*آرمی*من اون دکتری که بخواد دست بزنه به نامی رو میکشم
~کدوم بیمارستانه برم دکتر رو اتیش بزنم؟
هوفی از سر کلافگی کردی و دوباره گوشی گذاشتی سر جاش...نمیدونستی چیکار کنی...اعضا هم خیلی وقت بود چیزی نخوردن ... اونا با اینکه رژیم بودن اما میشه گفت ۴ ساعت بود هیچی نخوردن...پس رفتی براشون غذا درست کنی...ظرف رو برداشتی و توش مرغ ریش شده و برنج و... قاطی کردی تا بیمباپ*سوشی کره ای* درست کنی...جلبک رو پهن کردی و مواد رو ریختی و گرد برش دادی
سر تزییناتش وقتت رو زیاد گذاشتی و ظرف رو بردی گذاشتی کنار میز مریض
-جناب کیم.. این بیمباپه... مقوی هم هست لطفا به اعضا هم بگید بیان تا بخورن
+حیح.. حتما...بچه هااااا.. جیمین ..جیهوپ... بیاین خانم دکتر غذا درست کرده
☆اووووو.. خانم دکتر پس اشپز هم هست
-اقای کیم نامجون لطفا دکمه هاتون رو باز کنید...باید ضربان قلبتونو بگیرم
+*توی مغزش*چی؟ الان نگیره بهتره چون میدونم منو مرده میدونه...وقتی خودش اینجا عه من نمیتونم این اجازه رو بدم...
-کیم نامجونننن...کجایید؟
+ها؟ چی؟ نه.. الان نمیشه...
-خجالت میکشید؟ اشکال نداره از روی لباس میگیرم
گوشی*اون دستگاهی که برای ضربان قلب استفاده میکنن*
رو گذاشتی روی سینش...هیچ صدایی نمیومد... فهمیدی که مشکل از گوشیه پس انداختی اونور گوشی رو...سرتو آروم گذاشتی رو سینش...خیلی تند بود.. تندتر از حالت عادی...
-آقا نامجون... شما چرا انقدر ضربانتون تنده...؟
+نمیدونم...شاید...
¤شاید چون شما اینجایید!
-ب..بله؟
+*یکی پای یونگی رو میزنه*
¤چیکار میکنی؟
+چرا گفتییییییی😭
-خب... میخواید بگم پرستارم بیاد اینجا..؟
+نه..نه..لطفا خودتون بمونید...ببینید الان ضربان قلبم اوکیه
دوباره سرتو گداشتی رو سینش ...راست میگفت ضربانش خوب بود...ولی از استرس پاشو تکون میداد
-واسه چی استرس داری؟
+چ..چی؟ ها... نه ...هیچی
-آقای کیم... من دکترم مشکلی دارید باید بگید
+نبابا... چه مشکلی... ممنون که هستید
-انجام وظیفه اس
و از اتاق اومدی بیرون تا بری پیش همکارات باهم حرف بزنید
《اره بابا اون بیش از خوشگله...من عاشق نامجونم
پوزخند ریزی زدی و گفتی
-حتما میاد برات زانو میزنه تا باهات ازدواج کنه
《عههههه.. سول مینننن.. اصن خودت چی داری که بخواد با تو باشه؟
-من نخواستم اون باهام باشه! اونم برام عین بقیه مریضاس.. اصن من چرا باید عاشق فردی بشم که تا اسم رابطه میاد فناش منو میکشن؟مگه دیوونه ام؟
《ولی بازم اون جذابه...توی هر شرایطی
دیگه حوصلت سر رفته بود و از اتاق اومدی بیرون تا توی گوشیت بگردی...اینستا رو باز کردی و خبر تصادف مریضت که همه جا پیچیده بود رو میخوندی
~*آرمی*من اون دکتری که بخواد دست بزنه به نامی رو میکشم
~کدوم بیمارستانه برم دکتر رو اتیش بزنم؟
هوفی از سر کلافگی کردی و دوباره گوشی گذاشتی سر جاش...نمیدونستی چیکار کنی...اعضا هم خیلی وقت بود چیزی نخوردن ... اونا با اینکه رژیم بودن اما میشه گفت ۴ ساعت بود هیچی نخوردن...پس رفتی براشون غذا درست کنی...ظرف رو برداشتی و توش مرغ ریش شده و برنج و... قاطی کردی تا بیمباپ*سوشی کره ای* درست کنی...جلبک رو پهن کردی و مواد رو ریختی و گرد برش دادی
سر تزییناتش وقتت رو زیاد گذاشتی و ظرف رو بردی گذاشتی کنار میز مریض
-جناب کیم.. این بیمباپه... مقوی هم هست لطفا به اعضا هم بگید بیان تا بخورن
+حیح.. حتما...بچه هااااا.. جیمین ..جیهوپ... بیاین خانم دکتر غذا درست کرده
☆اووووو.. خانم دکتر پس اشپز هم هست
- ۲۰۵
- ۱۷ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط