تتو آرتیست من part
تتو آرتیست من [part¹⁸]
*ا/ت ویو*
عین بچه ها توی بغلم شروع کرد به گریه کردم، طوری که احساس میکردم مادرم که بعد از زمین خوردنش و کثیف شدن لباسش دارم دلداریش میدم... واااای حتی گریه کردنشم کیوتههه... عهههه ا/ت بسههه (هارو: بچه داره گریه میکنه... بعد تو میگی گریه کردنش کیوته؟ آره کیوته ولی عزیزم تو هنوز اون روش رو ندیدی... حیحی... جوووووو- چیز... اهممممم... ادامه داستان...)
منم بغلش کردم و شروع به نوازش موهای سرش کردم، گریه هاش به هق هق تبدیل شد، بعد از حدودا ۵ دقیقه که توی بغلم گریه کرد، از بغلم بیرون اومد و بهم نگاه کرد.
-ببخشید... دست خودم نبود.
+اشکالی نداره... درکت میکنم... حتما ترسیدی! اون همه خون-
-آره... ترسیدم که از دستت بدم...
+هاااا؟
-میدونی؟ دیگه جیزی برای انکار کردن ندارم... من بهت زنگ زده بودم که چیز مهمی رو بهت بگم... هر چند میدونم الان وقتش نیست ولی...
+بگو... راحت با-
همون لحظه بود که گوشیم زنگ خورد، گوشیم که شکسته و خراب شده بود رو برداشتم.
+عهههه... مامانمهههه... مگه ساعت چنده؟ عااااا ۹:۴۵ دقیقس... ای وااااای.
با کلی شک و تردید بالاخره جواب دادم.
×الوووو... ا/ت چرا هر چی بهت زنگ زدم جواب ندادی؟ (با نگرانی و ترس)
+مامان... اهممم... ببخشید... اصن حواسم به گوشی نبود.
×مگه تو کجایی؟!
+من؟... اهممم... من کجام؟... اهممم... چیزه دیگه... پیش... پیش دیانا دیگههه...
-اینم که هر چی میشه میگه پیش دیانام (با خودش زمزمه کرد)
+جونگکوک... لطفا خفه شو (آروم لب زد)
×خب... باشه... پس زود بیا.
+باشه مامان... زودی میام... خدافظ.
×خدافظ دخترم.
گوشی رو قطع کردم و رو به جونگکوک برگشتم.
+خب دیگه جونگکوک... من باید برم.
-کجا؟
+خونه دیگه...
-تو هیچ جا نمیری و همینجا میمونی.
+آخه چرا؟
-چون منم که بهت دستور میدم.
+چرا یه جوری حرف میزنی که انگار رئیسمی؟... اصن چرا نباید برم خونه؟
-اولا که بله رئیستم... دوما که الان میخوای با این زخم شکم و پات بری خونه؟... اونم با این وضع لباست که همش خونیه؟ امشب خونهی من میمونی تا فردا یه فوری به حال بکنیم.
+آخه...
-آخه نداره... فقط بگو چشم.
+چشم... ولی فردا باید برم سرکار...
-خب مرخصی بگیر.
+خب... چشم...
دوباره گوشیم رو روشن کردم و به صاحبکارم پیام دادم.
+سلام آقای جان... شرمنده من فردا کار مهمی برام پیش اومده نمیتونم بیام سر کار.
¤سلام... باشه.
مشخص بود خیلی سرد جواب پیامم رو داد، هر چند برام مهم نبود که چطوری جوابمو میده. بعدش رفتم و سریع به دیانا پیام دادم.
+سلام سیسی... من به ننم گفتم که خونتم... بهت زنگ زد سوتی ندیا... گفته باشم.
@باز چه گندی زدی؟
+هیچی... فقط سوتی نده...
@حله چشاته...
+خوب پس جونگکوک... خونت اتاق دیگه ای نداره؟
-نه.
+خونه به این بزرگی اتاق دیگه ای نداره؟ پس اون اتاق های گوشه راهرو چی هستن؟
-اونا... اونا خالین...
+خب... چرا پرش نمیکنی؟
-بعدا پرش میکنم.
+پس من میرم توی حال بخوابم.
-چرا روی تخت نمیخوابی؟... عااا... معذبی... خوام میرم توی حال میخوابم.
+نه آخه...
-عههههه... خودم میرم دیگه... شب بخیر عزیزم.
+ش-شب بخیر...
من رفتم و روی تخت خوابیدن و جونگکوک هم رفت و روی مبل اتاق نشیمن خوابید. البته این چیزی بود که من فکر میکردم.
*کوک ویو*
بعد از اینکه از اتاق بیرون اومدم. از پله های راهرو پایین اومدم و به سنت کتابخونه که زیر پله ها بود رفتم و وارد آنجا شدم. عمارتم کتابخونهی عظیمی داشت، به هر حال به سمت یه قفسه کتاب که نزدیک مرکز کتابخونه، یعنی نزدیک یه مجسمهی بزرگ رفتم. یکی از کتاب ها رو برداشتم و پشت آن دکمهای بود که آن را زدم که باعث شد قفسه کنار بره و راه پلهای زیر زمینی مشخص شد. از پله ها پایین رفتم... اونجا جایی بود که پارتی میگرفتم. رفتم توی یکی از اون ۶۹ تا اتاق خوابیدم. (هارو: آره خلاصه... انقد عمارتش بزرگه که زیرزمینش ۶۹ تا اتاق داره... جل الخالق... ۶۹... جالبهههه)
*پرش زمانی به فردا*
صبح زود از خواب بیدار شدم و از اتاق بیرون اومدم، رفتم سمت دستشویی و آبی به دست و صورتم زدم. از زیرزمین بیرون اومدم و قفسه کتاب رو درست کردم و از کتابخونه بیرون اومدم، به سمت آشپزخونه رفتم تا برای خودم و ا/ت صبحونه درست کنم.
بعد از اینکه صدای جلز و ولز غذا بلند شد، دیدم که ا/ت با عجله از پله ها پایین اومد و از دیدنم توی آشپزخونه تعجب کرد.
-بیا صبحونه حاضره.
+اوو... باشه...
بعد از اینکه ا/ت سر تکون داد و دوباره از پله ها بالا رفت و به سمت دستشویی رفت و دوباره برگشت، اومد سمت پیشخوانِ رو به روی اجاق گاز و روی صندلی نشست و شروع به غذا خوردن کردیم که یهو ا/ت ازم پرسید.
شرمنده که این پارت رو دیر گذاشتم... امیدوارم خوشتون بیاد خوشگلام😘
بوس بهتون... بدرود🤗
شرط:
Like:15
Comment:15
*ا/ت ویو*
عین بچه ها توی بغلم شروع کرد به گریه کردم، طوری که احساس میکردم مادرم که بعد از زمین خوردنش و کثیف شدن لباسش دارم دلداریش میدم... واااای حتی گریه کردنشم کیوتههه... عهههه ا/ت بسههه (هارو: بچه داره گریه میکنه... بعد تو میگی گریه کردنش کیوته؟ آره کیوته ولی عزیزم تو هنوز اون روش رو ندیدی... حیحی... جوووووو- چیز... اهممممم... ادامه داستان...)
منم بغلش کردم و شروع به نوازش موهای سرش کردم، گریه هاش به هق هق تبدیل شد، بعد از حدودا ۵ دقیقه که توی بغلم گریه کرد، از بغلم بیرون اومد و بهم نگاه کرد.
-ببخشید... دست خودم نبود.
+اشکالی نداره... درکت میکنم... حتما ترسیدی! اون همه خون-
-آره... ترسیدم که از دستت بدم...
+هاااا؟
-میدونی؟ دیگه جیزی برای انکار کردن ندارم... من بهت زنگ زده بودم که چیز مهمی رو بهت بگم... هر چند میدونم الان وقتش نیست ولی...
+بگو... راحت با-
همون لحظه بود که گوشیم زنگ خورد، گوشیم که شکسته و خراب شده بود رو برداشتم.
+عهههه... مامانمهههه... مگه ساعت چنده؟ عااااا ۹:۴۵ دقیقس... ای وااااای.
با کلی شک و تردید بالاخره جواب دادم.
×الوووو... ا/ت چرا هر چی بهت زنگ زدم جواب ندادی؟ (با نگرانی و ترس)
+مامان... اهممم... ببخشید... اصن حواسم به گوشی نبود.
×مگه تو کجایی؟!
+من؟... اهممم... من کجام؟... اهممم... چیزه دیگه... پیش... پیش دیانا دیگههه...
-اینم که هر چی میشه میگه پیش دیانام (با خودش زمزمه کرد)
+جونگکوک... لطفا خفه شو (آروم لب زد)
×خب... باشه... پس زود بیا.
+باشه مامان... زودی میام... خدافظ.
×خدافظ دخترم.
گوشی رو قطع کردم و رو به جونگکوک برگشتم.
+خب دیگه جونگکوک... من باید برم.
-کجا؟
+خونه دیگه...
-تو هیچ جا نمیری و همینجا میمونی.
+آخه چرا؟
-چون منم که بهت دستور میدم.
+چرا یه جوری حرف میزنی که انگار رئیسمی؟... اصن چرا نباید برم خونه؟
-اولا که بله رئیستم... دوما که الان میخوای با این زخم شکم و پات بری خونه؟... اونم با این وضع لباست که همش خونیه؟ امشب خونهی من میمونی تا فردا یه فوری به حال بکنیم.
+آخه...
-آخه نداره... فقط بگو چشم.
+چشم... ولی فردا باید برم سرکار...
-خب مرخصی بگیر.
+خب... چشم...
دوباره گوشیم رو روشن کردم و به صاحبکارم پیام دادم.
+سلام آقای جان... شرمنده من فردا کار مهمی برام پیش اومده نمیتونم بیام سر کار.
¤سلام... باشه.
مشخص بود خیلی سرد جواب پیامم رو داد، هر چند برام مهم نبود که چطوری جوابمو میده. بعدش رفتم و سریع به دیانا پیام دادم.
+سلام سیسی... من به ننم گفتم که خونتم... بهت زنگ زد سوتی ندیا... گفته باشم.
@باز چه گندی زدی؟
+هیچی... فقط سوتی نده...
@حله چشاته...
+خوب پس جونگکوک... خونت اتاق دیگه ای نداره؟
-نه.
+خونه به این بزرگی اتاق دیگه ای نداره؟ پس اون اتاق های گوشه راهرو چی هستن؟
-اونا... اونا خالین...
+خب... چرا پرش نمیکنی؟
-بعدا پرش میکنم.
+پس من میرم توی حال بخوابم.
-چرا روی تخت نمیخوابی؟... عااا... معذبی... خوام میرم توی حال میخوابم.
+نه آخه...
-عههههه... خودم میرم دیگه... شب بخیر عزیزم.
+ش-شب بخیر...
من رفتم و روی تخت خوابیدن و جونگکوک هم رفت و روی مبل اتاق نشیمن خوابید. البته این چیزی بود که من فکر میکردم.
*کوک ویو*
بعد از اینکه از اتاق بیرون اومدم. از پله های راهرو پایین اومدم و به سنت کتابخونه که زیر پله ها بود رفتم و وارد آنجا شدم. عمارتم کتابخونهی عظیمی داشت، به هر حال به سمت یه قفسه کتاب که نزدیک مرکز کتابخونه، یعنی نزدیک یه مجسمهی بزرگ رفتم. یکی از کتاب ها رو برداشتم و پشت آن دکمهای بود که آن را زدم که باعث شد قفسه کنار بره و راه پلهای زیر زمینی مشخص شد. از پله ها پایین رفتم... اونجا جایی بود که پارتی میگرفتم. رفتم توی یکی از اون ۶۹ تا اتاق خوابیدم. (هارو: آره خلاصه... انقد عمارتش بزرگه که زیرزمینش ۶۹ تا اتاق داره... جل الخالق... ۶۹... جالبهههه)
*پرش زمانی به فردا*
صبح زود از خواب بیدار شدم و از اتاق بیرون اومدم، رفتم سمت دستشویی و آبی به دست و صورتم زدم. از زیرزمین بیرون اومدم و قفسه کتاب رو درست کردم و از کتابخونه بیرون اومدم، به سمت آشپزخونه رفتم تا برای خودم و ا/ت صبحونه درست کنم.
بعد از اینکه صدای جلز و ولز غذا بلند شد، دیدم که ا/ت با عجله از پله ها پایین اومد و از دیدنم توی آشپزخونه تعجب کرد.
-بیا صبحونه حاضره.
+اوو... باشه...
بعد از اینکه ا/ت سر تکون داد و دوباره از پله ها بالا رفت و به سمت دستشویی رفت و دوباره برگشت، اومد سمت پیشخوانِ رو به روی اجاق گاز و روی صندلی نشست و شروع به غذا خوردن کردیم که یهو ا/ت ازم پرسید.
شرمنده که این پارت رو دیر گذاشتم... امیدوارم خوشتون بیاد خوشگلام😘
بوس بهتون... بدرود🤗
شرط:
Like:15
Comment:15
- ۳۶۵
- ۱۱ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط