📖 آکادمی آستریا
📖 آکادمی آستریا
پارت دوازدهم | «کلید»
هوای آکادمی سنگینتر از همیشه بود.
بعد از حرفهای مارگارت...
هیچکس نتوانسته بود آرامش قبل را پیدا کند.
───
جولیت اولین کسی بود که سکوت را شکست.
«منظورت از "کلید" چیه؟»
مارگارت چند لحظه به او نگاه کرد.
«همهی جوابها رو یکجا نمیدم.»
کارل زیر لب گفت:
«عادت داری همیشه نصفه حرف بزنی؟»
مارگارت با خونسردی جواب داد:
«بهتر از اینه که بدون فکر حرف بزنم.»
ویلیام لبخندش را پنهان کرد.
گریس آروم در گوشش گفت:
«امروز کارل رقیب پیدا کرده.»
───
جنا آرام گفت:
«بذار ادامه بده.»
همه ساکت شدند.
───
مارگارت به برج قدیمی آستریا اشاره کرد.
«سالها پیش... چهار نگهبان از این سرزمین محافظت میکردند.»
«اما یکی از آنها ناپدید شد.»
گریس پرسید:
«این چه ربطی به جولیت داره؟»
مارگارت نگاهش را به جولیت دوخت.
«قدرتی که در وجود تو بیدار شده... فقط آب و یخ نیست.»
«اون، میراث یکی از نگهبانهاست.»
───
جولیت با ناباوری گفت:
«یعنی هنوز قدرت واقعیمو نمیشناسم؟»
مارگارت فقط گفت:
«نه.»
───
در همان لحظه...
صدای انفجاری از سمت جنگل بلند شد.
بووووم!
زمین برای لحظهای لرزید.
───
کارل بیدرنگ گفت:
«باید بریم.»
قبل از اینکه کسی مخالفت کند، به سمت جنگل دوید.
جولیت هم پشت سرش حرکت کرد.
گریس، ویلیام، جنا و مارگارت هم دنبالشان رفتند.
───
چند دقیقه بعد...
به محوطهای رسیدند که انگار نبردی بزرگ در آن رخ داده بود.
درختان شکسته بودند.
خاک سوخته بود.
و رد پنجههایی بزرگ روی زمین دیده میشد.
گریس آرام گفت:
«این ردها... برای هیچ حیوانی نیست.»
───
دودل جلو رفت.
زمین را بو کشید.
چند قدم برداشت...
بعد ناگهان ایستاد.
آروم غرش کرد.
جولیت کنارش نشست و دستش را روی سرش کشید.
«چی شده، دودل؟»
دودل نگاهش را به تاریکی جنگل دوخت و از جایش تکان نخورد.
───
ناگهان...
دو چشم سرخ میان درختها ظاهر شد.
همه آمادهی حمله شدند.
اما آن موجود فقط چند ثانیه به جولیت خیره ماند...
و بعد، در تاریکی ناپدید شد.
───
ویلیام نفسش را بیرون داد.
«این دیگه چی بود...؟»
کارل اطراف را نگاه کرد.
«فرار کرد.»
جنا خیلی آرام گفت:
«نه.»
همه به او نگاه کردند.
«داشت مطمئن میشد.»
«از چی؟» گریس پرسید.
جنا بدون اینکه نگاهش را از جنگل بردارد، گفت:
«اینکه جولیت همان کسی است که دنبالش میگردند.»
───
سکوت سنگینی بین همه افتاد.
جولیت ناخودآگاه بند قلادهی دودل را محکمتر گرفت.
کارل یک قدم جلوتر ایستاد؛ طوری که بین جولیت و جنگل قرار گرفت.
جولیت متوجه این حرکت شد.
نگاهی کوتاه به او انداخت.
کارل بدون اینکه نگاهش کند، گفت:
«فقط احتیاط میکنم.»
جولیت لبخند خیلی کوچکی زد.
«معلومه.»
کارل اخم کرد.
«برداشت اشتباه نکن.»
گریس آروم زیر لب به ویلیام گفت:
«باز شروع شد.»
ویلیام لبخند زد.
«آره... همون همیشگی.»
───
مارگارت به جنگل خیره ماند.
«این فقط شروع ماجراست...»
«از حالا به بعد... هیچکدومتون در امان نیستید.»
باد سردی میان درختها پیچید...
و برای اولین بار...
همه احساس کردند اتفاقی بسیار بزرگ، در راه است.
📚 پایان پارت دوازدهم
پارت دوازدهم | «کلید»
هوای آکادمی سنگینتر از همیشه بود.
بعد از حرفهای مارگارت...
هیچکس نتوانسته بود آرامش قبل را پیدا کند.
───
جولیت اولین کسی بود که سکوت را شکست.
«منظورت از "کلید" چیه؟»
مارگارت چند لحظه به او نگاه کرد.
«همهی جوابها رو یکجا نمیدم.»
کارل زیر لب گفت:
«عادت داری همیشه نصفه حرف بزنی؟»
مارگارت با خونسردی جواب داد:
«بهتر از اینه که بدون فکر حرف بزنم.»
ویلیام لبخندش را پنهان کرد.
گریس آروم در گوشش گفت:
«امروز کارل رقیب پیدا کرده.»
───
جنا آرام گفت:
«بذار ادامه بده.»
همه ساکت شدند.
───
مارگارت به برج قدیمی آستریا اشاره کرد.
«سالها پیش... چهار نگهبان از این سرزمین محافظت میکردند.»
«اما یکی از آنها ناپدید شد.»
گریس پرسید:
«این چه ربطی به جولیت داره؟»
مارگارت نگاهش را به جولیت دوخت.
«قدرتی که در وجود تو بیدار شده... فقط آب و یخ نیست.»
«اون، میراث یکی از نگهبانهاست.»
───
جولیت با ناباوری گفت:
«یعنی هنوز قدرت واقعیمو نمیشناسم؟»
مارگارت فقط گفت:
«نه.»
───
در همان لحظه...
صدای انفجاری از سمت جنگل بلند شد.
بووووم!
زمین برای لحظهای لرزید.
───
کارل بیدرنگ گفت:
«باید بریم.»
قبل از اینکه کسی مخالفت کند، به سمت جنگل دوید.
جولیت هم پشت سرش حرکت کرد.
گریس، ویلیام، جنا و مارگارت هم دنبالشان رفتند.
───
چند دقیقه بعد...
به محوطهای رسیدند که انگار نبردی بزرگ در آن رخ داده بود.
درختان شکسته بودند.
خاک سوخته بود.
و رد پنجههایی بزرگ روی زمین دیده میشد.
گریس آرام گفت:
«این ردها... برای هیچ حیوانی نیست.»
───
دودل جلو رفت.
زمین را بو کشید.
چند قدم برداشت...
بعد ناگهان ایستاد.
آروم غرش کرد.
جولیت کنارش نشست و دستش را روی سرش کشید.
«چی شده، دودل؟»
دودل نگاهش را به تاریکی جنگل دوخت و از جایش تکان نخورد.
───
ناگهان...
دو چشم سرخ میان درختها ظاهر شد.
همه آمادهی حمله شدند.
اما آن موجود فقط چند ثانیه به جولیت خیره ماند...
و بعد، در تاریکی ناپدید شد.
───
ویلیام نفسش را بیرون داد.
«این دیگه چی بود...؟»
کارل اطراف را نگاه کرد.
«فرار کرد.»
جنا خیلی آرام گفت:
«نه.»
همه به او نگاه کردند.
«داشت مطمئن میشد.»
«از چی؟» گریس پرسید.
جنا بدون اینکه نگاهش را از جنگل بردارد، گفت:
«اینکه جولیت همان کسی است که دنبالش میگردند.»
───
سکوت سنگینی بین همه افتاد.
جولیت ناخودآگاه بند قلادهی دودل را محکمتر گرفت.
کارل یک قدم جلوتر ایستاد؛ طوری که بین جولیت و جنگل قرار گرفت.
جولیت متوجه این حرکت شد.
نگاهی کوتاه به او انداخت.
کارل بدون اینکه نگاهش کند، گفت:
«فقط احتیاط میکنم.»
جولیت لبخند خیلی کوچکی زد.
«معلومه.»
کارل اخم کرد.
«برداشت اشتباه نکن.»
گریس آروم زیر لب به ویلیام گفت:
«باز شروع شد.»
ویلیام لبخند زد.
«آره... همون همیشگی.»
───
مارگارت به جنگل خیره ماند.
«این فقط شروع ماجراست...»
«از حالا به بعد... هیچکدومتون در امان نیستید.»
باد سردی میان درختها پیچید...
و برای اولین بار...
همه احساس کردند اتفاقی بسیار بزرگ، در راه است.
📚 پایان پارت دوازدهم
- ۹۶
- ۲۴ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط