رمان دخترای شیطون

رمان دخترای شیطون
پارت_۹۶

من دیگ خوابم نمیبره
خیلیم گشنمه
به گوشیم نگاهی انداختم دیدم سولماز۱۲میسکال و ۱۴اس ام ای داده
حوصله خوندن نداشتم همرو پاک کردم با بی حوصلگی از رو تخت بلند شدم رفتم تو حموم یاد رویا افتادم که سه سال پیش من دیوونش بودم ولی اون بهم خ*ی*ا*ن*ت کرد سولمازم یکی از دوست دخترام بود که بتونم رویا رو فراموش کمپ ولی نشد از اون موقع حای با خواهرای خودمم بد رفتاری میکردم از جنس مخالف متنفر بودم ولی یک سال بعدش با کارای ایناز و شیرین زبونیاش و خل بازیاشون با ریحانه مهرش نشست به دلم ولی امروز شنیدم که ایناز یکی دیگرو دوست داره اخه خدا چرا من انقدر بد شانسم خدا اوففف
حمومم که تموم شد اومدم بیرون اول بدنمو خوش کردم
لباسامو پوشیدم رفتم‌ساکمو از تو کمد برداشتم لباسایی که لازم بود و برداشتم گذاشتم توی ساک
لباسای فردامم حاضر کردم
نشستم با حوله موهامو خشک کردن
ایناز با اون چشمای سبزش منو بدجور شیفته ی خودش کرد
خودمو از پشت انداختم رو تخت
اوففففف پسر دیگ‌بهش فکر نکن الان به سولماز فکر کن اون تو رو دوست داره
~~~ریحانه~~~
حس کردم یه چیزی رو صورتم داره راه میره
وای نکنه سوسکه
با ترس بلند شدم نشستم رو تخت
دیدم ارمیا داره هر هر میخنده
بیشعوررررر
تا خواستم یه چیزی بارش کنم تند بغلم کرد
ارمیا:هیششش دلم برای خانم خوابالوم تنگ شده بود مگه چیه
من:عه حالا من شدم خوابالو
ارمیا محکم تر منو بغل کرد
ارمیا:پاشو پاشو خانم خوابالو برو دوش بگیر بیا که قراره بریم یجورایی مسافرت بدو
منو بزور بلند کرد منم یه بند بهش غر میزدم
ارمیا:اووووو خوب جالا برو ببینم بدو
منو به زور انداخت تو حموم منم بعد از یه حموم جانانه تو خود حموم موهامو نیمه خشک کردم حولمو دورم پیچیدم
رفتم بیرون دیدم ارمیا جلوی در اتاق چشمش که به من افتاد همینجوری با بهت نگام میکرد
سرتاپامو با نگاش بالا پایین میکرد از نگاش داغ کردم
ارمیا اب دهنشو قورت داد
ارمیا:چ..چیزه م..من ب..برم
تند از اتاق رفت بیرون
بدنم داغ کرده بود تند رفتم لباسامو پوشیدم یه مانت نخی جلو باز با یه شلوار لی و یه سال سفید حریر پوشیدم
یکم کرم پودر روی کبودیای صورتم مالیدم و یه ریمل و برق لب و رژ گونه اها خوب شد
کیف و ساکمو برداشتم‌رفتم پایین
دیدم ایناز خیلی شاده
راشا از پله هه اومد پایین
راشا:سلاااام همگی
ایناز:سلام صبحتون بخیر
ارمان:سلام داداش صبح بخیر
راشا انگار نه انگار که اینازم حرفی زده
راشا:بچه هه راستی یکی از دوستلم میخواد دو روز بیاد اونجا اشکالی که نداره
اراد:ویلای شماست نه ما که داداش
راشا:گفتم حالا شایدراحت نباشید
ارمیا:حالا بگو ببینیم کیه
راشا:اسمش سولماز
پسرا گفتن:اوووووو
ارمان:داشتیو رو نکرده بودی
دیدگاه ها (۱)

خاطرات عشق ما پارت ۳ویو سوهی وقتی از خواب پریدم قلبم تند تند...

ملکه آدمیزاد وسه پادشاه خوناشام

" سه شنبه "" ویو لیا " امروز روز عروسی بود و من واقعا دلم نم...

part 1ویو آناستازیااز خواب پا شدم و رفتم که کارای شخصیم رو ا...

شاهزاده دوست داشتنی من

Forced to be by your sideبه اجبار کنار توpart:10ویو جینا با ...

رمان تو خود منی

ازدواج اجباری part: 14 ویو ملودی کوک درحال خوردن سینه هام بو...

My‌ little marshmallow∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆p9یکم حرف زدیم و ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط