🖤 وارث سایهها | پارت ۱۴
🖤 وارث سایهها | پارت ۱۴
«شلیک در تاریکی» 🔫🌧️
صدای شلیک هنوز توی عمارت میپیچید.
ات با ترس به جونگکوک نگاه کرد.
ات: «جونگکوک... اون شلیک چی بود؟!»
جونگکوک بدون اینکه چشم از پنجره برداره گفت: «همینجا بمون.»
ات: «کجا میری؟»
جونگکوک: «ببینم کی جرئت کرده وارد قلمرو من بشه.»
ات دستش رو گرفت: «تنها نرو...»
جونگکوک برای چند ثانیه به دست ات نگاه کرد و لبخند خیلی کوچیکی زد.
جونگکوک: «نگران منی؟» 😏
ات: «نه! فقط نمیخوام فردا مجبور شم جنازهتو جمع کنم!» 😑😂
جونگکوک: «پس نگرانمی.»
ات: «گفتم که نیستم! 😤»
قبل از اینکه جونگکوک چیزی بگه، یکی از افرادش با عجله وارد اتاق شد.
«رئیس! نگهبانهای دروازه بیهوش شدن. دوربینها هم قطع شدن!»
چهره جونگکوک سرد شد.
جونگکوک: «همه درها رو قفل کنید. هیچکس از عمارت خارج نشه.»
مرد: «چشم، رئیس.»
همین که رفت، ات آهسته گفت:
«جونگکوک...»
جونگکوک: «چی؟»
ات: «اون آدمی که زنگ زد... میدونست من اینجام.»
جونگکوک ساکت شد.
بعد آرام پرسید: «چیز دیگهای نگفت؟»
ات مکث کرد.
«گفت... اگه ازت فاصله نگیرم، چیزی رو از دست میدم که برام باارزشه.»
جونگکوک با شنیدن این جمله مشتهایش را گره کرد.
«اون احمق نمیدونه با کی طرف شده.»
ات: «جونگکوک...»
جونگکوک نزدیکش شد.
«از این لحظه، حتی یک قدم هم از من دور نمیشی.»
ات با شیطنت گفت: «یعنی الان رسماً محافظ شخصی من شدی؟»
جونگکوک: «نه.»
ات: «پس چی؟»
جونگکوک خم شد و خیلی آرام گفت:
«کسی که نمیذاره به عشقش دست بزنن.» ❤️🔥
ات خشکش زد. 😳
«عـ... عشق؟!»
جونگکوک لبخند زد.
«بالاخره شنیدی.»
ات هنوز سرخ شده بود که ناگهان چراغهای عمارت خاموش شدند.
تق!
تاریکی همهجا را گرفت. 🌑
و از طبقه پایین صدای قدمهایی به گوش رسید...
یک نفر داخل عمارت بود. 👤
ات با ترس دست جونگکوک را گرفت.
جونگکوک اسلحهاش را بیرون آورد و زمزمه کرد:
«پشت سر من بمون... این بار دیگه شوخی نداریم.»
و صدای همان مرد ناشناس از تاریکی بلند شد:
«بالاخره پیدات کردم... وارث سایهها.» 🖤
«شلیک در تاریکی» 🔫🌧️
صدای شلیک هنوز توی عمارت میپیچید.
ات با ترس به جونگکوک نگاه کرد.
ات: «جونگکوک... اون شلیک چی بود؟!»
جونگکوک بدون اینکه چشم از پنجره برداره گفت: «همینجا بمون.»
ات: «کجا میری؟»
جونگکوک: «ببینم کی جرئت کرده وارد قلمرو من بشه.»
ات دستش رو گرفت: «تنها نرو...»
جونگکوک برای چند ثانیه به دست ات نگاه کرد و لبخند خیلی کوچیکی زد.
جونگکوک: «نگران منی؟» 😏
ات: «نه! فقط نمیخوام فردا مجبور شم جنازهتو جمع کنم!» 😑😂
جونگکوک: «پس نگرانمی.»
ات: «گفتم که نیستم! 😤»
قبل از اینکه جونگکوک چیزی بگه، یکی از افرادش با عجله وارد اتاق شد.
«رئیس! نگهبانهای دروازه بیهوش شدن. دوربینها هم قطع شدن!»
چهره جونگکوک سرد شد.
جونگکوک: «همه درها رو قفل کنید. هیچکس از عمارت خارج نشه.»
مرد: «چشم، رئیس.»
همین که رفت، ات آهسته گفت:
«جونگکوک...»
جونگکوک: «چی؟»
ات: «اون آدمی که زنگ زد... میدونست من اینجام.»
جونگکوک ساکت شد.
بعد آرام پرسید: «چیز دیگهای نگفت؟»
ات مکث کرد.
«گفت... اگه ازت فاصله نگیرم، چیزی رو از دست میدم که برام باارزشه.»
جونگکوک با شنیدن این جمله مشتهایش را گره کرد.
«اون احمق نمیدونه با کی طرف شده.»
ات: «جونگکوک...»
جونگکوک نزدیکش شد.
«از این لحظه، حتی یک قدم هم از من دور نمیشی.»
ات با شیطنت گفت: «یعنی الان رسماً محافظ شخصی من شدی؟»
جونگکوک: «نه.»
ات: «پس چی؟»
جونگکوک خم شد و خیلی آرام گفت:
«کسی که نمیذاره به عشقش دست بزنن.» ❤️🔥
ات خشکش زد. 😳
«عـ... عشق؟!»
جونگکوک لبخند زد.
«بالاخره شنیدی.»
ات هنوز سرخ شده بود که ناگهان چراغهای عمارت خاموش شدند.
تق!
تاریکی همهجا را گرفت. 🌑
و از طبقه پایین صدای قدمهایی به گوش رسید...
یک نفر داخل عمارت بود. 👤
ات با ترس دست جونگکوک را گرفت.
جونگکوک اسلحهاش را بیرون آورد و زمزمه کرد:
«پشت سر من بمون... این بار دیگه شوخی نداریم.»
و صدای همان مرد ناشناس از تاریکی بلند شد:
«بالاخره پیدات کردم... وارث سایهها.» 🖤
- ۱۴۵
- ۲۴ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط