══❖پارت: نهم ❖══

══❖پارت: نهم ❖══
قصر سلطنتی هریسون...
برای اولین بار پس از سال‌ها، جلسه‌ای اضطراری تشکیل شده بود.
وزرا، فرماندهان ارتش، اشراف بلندپایه و اعضای خاندان سلطنتی همگی در سالن شورای سلطنتی جمع شده بودند.
دلیل جلسه فقط یک چیز بود.
«کشور تسالیوس.»
کشوری که ناگهان از هیچ‌جا ظاهر شده بود.

پادشاه آرنوس روی تخت سلطنت نشسته بود.
چهره‌اش آرام بود.
اما نگاهش نشان می‌داد از این خبر خوشحال نیست.
وزیر اجلو آمد.
«اعلیحضرت.»
«طبق گزارش‌ها، تسالیوس اکنون از نظر وسعت از بسیاری از کشورهای همسایه بزرگ‌تر است.»

سکوت.

فرمانده ارتش گفت:
«اما مشکل اصلی این نیست.»
«اطلاعات ما می‌گوید تقریباً تمام ساکنان آن کشور جادوگر هستند.»

زمزمه‌ای در سالن پیچید.

یکی از اشراف با نگرانی گفت:
«این غیرممکن است!»

وزیر پاسخ داد:
«ما هم همین فکر را می‌کردیم.»
«اما گزارش‌ها تأیید شده‌اند.»

پادشاه آرام پرسید:

«پادشاه آن کشور چه کسی است؟»

سکوت.

هیچ‌کس جواب نداشت.

«هنوز مشخص نشده، اعلیحضرت.»

این بار حتی آرنوس هم ابرویش را بالا برد.
کشوری به آن بزرگی...
اما بدون پادشاه شناخته‌شده؟

در گوشه سالن...
آدرین نشسته بود.
مثل همیشه ساکت.
مثل همیشه بی‌حوصله.
و مثل همیشه وانمود می‌کرد که هیچ علاقه‌ای به جلسه ندارد.
اما در واقع...
داشت با تمام وجود تلاش می‌کرد نخندد.
و زمزمه کرد:
«اگه بدونن پادشاهش همینجا نشسته...»
تقریباً خنده‌اش گرفته بود.

در همان لحظه...
آیهان که کنار او نشسته بود، نگاهی به برادرش انداخت.
آیهان«چرا داری لبخند می‌زنی؟»
آدرین فوراً صورتش را صاف کرد.
آدرین«لبخند نمی‌زدم.»
آیهان«می‌زدی.»
آدرین«مدرک داری؟»
آیهان چند ثانیه نگاهش کرد.
بعد آه کشید.
آیهان«ولش کن.»
آدرین در دلش احساس پیروزی کرد.

در آن سوی سالن...
آرین هم ساکت نشسته بود.
اما برخلاف دیگران...
او به اطلاعات نظامی علاقه داشت.
آرین«اگر این کشور واقعاً این‌قدر قدرتمنده...»
«نباید دشمنش بشیم.»

چند نفر از فرماندهان موافقت کردند.

پادشاه نیز سر تکان داد.
آرنوس«فعلاً هیچ اقدامی علیه تسالیوس انجام نمی‌دیم.»
«ابتدا باید اطلاعات بیشتری جمع‌آوری کنیم.»

همه تأیید کردند.

اما در همان لحظه...
کسی متوجه نگاه عجیب ملکه الیسا نشد.
ملکه از ابتدای جلسه تقریباً هیچ حرفی نزده بود.
اما چند بار نگاهش روی آدرین متوقف شده بود.
خودش هم نمی‌دانست چرا.
فقط احساس عجیبی داشت.
حسی که نمی‌توانست توضیحش دهد.
انگار...
پسر کوچکش چیزی را از همه پنهان می‌کرد.
اما مدرکی نداشت.
و برای همین چیزی نگفت.

جلسه چند ساعت ادامه پیدا کرد.
در پایان...
همه یک نتیجه گرفتند.
تسالیوس تهدیدی ناشناخته بود.
و باید تحت نظر قرار می‌گرفت.
اما چیزی که آن‌ها نمی‌دانستند این بود که...

در همان شب...
در کشوری که درباره‌اش صحبت می‌کردند...

دیانا روی تخت موقت سلطنتی نشسته بود.
کاین کنار او ایستاده بود.
و هزاران نفر در سراسر تسالیوس مشغول جشن گرفتن بودند.
جشن تأسیس رسمی کشور.
کشوری که روزی تمام قاره را تغییر می‌داد.
و در مرکز تمام این اتفاقات...
پسری چهارده ساله قرار داشت.

شاهزاده‌ای که هنوز هیچ‌کس از راز او خبر نداشت.
══════════════════════════════════════
#رمان #رمان_پادشاهی_جديد #ویسگون #انیمه #مانهوا #ناول #دونگهوا #وبتون #تیک_تاک #تلگرام
دیدگاه ها (۰)

══❖پارت: هشتم ❖══چهار سال گذشت.چهار سال از روزی که آدرین رؤی...

══❖پارت: هفتم ❖══پس از آن روز...همه‌چیز تغییر کرد.اما در ظاه...

══❖پارت: اول ❖══باران آرامی بر فراز قصر سلطنتی هریسون می‌بار...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط