「#NEWTON'S LAW 」
「#NEWTON'S LAW 」
قـٰانـونِ نیوتـون
𝗣𝗔𝗥𝗧 : ۱۰۳
✦.................................
لحنش آنقدر عادی بود که انگار دربارهی یک قرار کاری حرف میزد،چند نفر از افراد نیکان با تعجب به هم نگاه کردند. دوهیون نگاه کوتاهی به نیکان انداخت؛ نگاهی طولانی... سنگین...
انگار چیزی را در چهرهی او پیدا کرده باشد، بعد خیلی آرام گفت:
دوهیون: همینجا تمومش کن.
نیکان فقط لبخند زد، دوهیون ادامه داد:
دوهیون: چون اگه بخوای ادامه بدی...
صدایش پایین آمد:
دوهیون: خودم نابودت میکنم.
نیکان با خونسردی چند قدم جلو آمد و بیهوا یقهی کت دوهیون را مشت کرد.
نیکان: تو دیگه کدوم خری هستی؟
نگاهش از سر تا پایش رد شد
نیکان: سگِ جونگکوک؟
همان لحظه... مشت دوهیون بدون هیچ هشداری روی صورت نیکان نشست؛ صدای برخورد مشت در محوطه پیچید، سر نیکان به یک طرف چرخید... چند قطره خو៸ن از گوشهی لبش روی زمین چکید.
اما... به جای خشم خندید؛ آرام... همان خندهی اعصابخردکنی که انگار از کتک خوردن هم لذت میبرد.
دوهیون خشکش زد، چند ثانیه فقط نگاهش کرد بعد زیر لب، تقریباً با خودش گفت:
دوهیون: عجیبه...
نیکان خو៸ن گوشهی لبش را با پشت دست پاک کرد
نیکان: چی عجیبه؟
دوهیون نگاهش را از او نگرفت.
دوهیون: نیکی هم موقع دعوا...
لبخند تلخی زد.
دوهیون: هر بار که کتک میخورد همین جوری میخندید...
نگاهش مستقیم داخل چشمهای نیکان قفل شد
دوهیون: دقیقاً... عین خودت.
نیکان برای اولین بار لبخندش محو شد اما قبل از اینکه چیزی بگوید.. دست قدرتمندی از پشت یقهی پیراهن دوهیون را گرفت؛ جونگکوک... او با یک حرکت، دوهیون را عقب کشید
_ د៸هنتو ببند.
دوهیون برگشت.
صدایش آرام بود... اما هر کلمهاش مثل تیغهی چاقو میبرید:
_ هیچ سگی حق نداره دربارهی زنِ من حرف بزنه.
دوهیون لحظهای ساکت ماند، نیکان با خندهای تلخ سرش را تکان داد
نیکان: زن؟
نگاهش سردتر شد
نیکان: اون قبل از اینکه زن تو باشه...
مشتش را روی سینهی خودش کوبید
نیکان: خواهر منه... من دنبال گرفتن زنِ کسی نیستم... من دنبال برگردوندن خواهرمم.
جونگکوک بدون کوچکترین تغییری در چهرهاش گفت:
_ اون الان کنار منه.
نیکان: به زور.
_ با هر اسمی که دوست داری صداش بزن.
نیکان با خشم خندید
نیکان: فکر کردی فقط چون اسمش کنار اسم تو ثبت شده، دیگه خانواده نداره؟
جونگکوک در چشمهایش نگاه کرد
_ خانوادهای که نتونست ازش محافظت کنه... حالا ادعای پس گرفتنش داره.
فک نیکان قفل شد.
نیکان: حداقل یه چیزو مطمئن باش...
انگشتش را سمت جونگکوک گرفت
نیکان: تا آخرین نفس نمیذارم خواهرم تو این دنیای مافیاییِ تو بمونه.
جونگکوک خیلی آرام پوزخند زد.
_ دیر رسیدی... از روزی که اسمش شد جئون نیکی امنیتش مسئولیت منه.
جونگکوک خیلی آرام نگاهش را از نیکان گرفت و اطراف را از نظر گذراند...
ماشینهای تازهای که پشت سر دوهیون صف کشیده بودند، تعداد افراد مسلحش و آرایشی که گرفته بودند، برای هر کسی کافی بود تا بفهمد اگر درگیری ادامه پیدا کند، این خیابان به قتلگاه تبدیل میشود.
نیکان هم همان صحنه را دید، چند ثانیه در سکوت فقط به افراد دوهیون خیره ماند بعد نگاهش دوباره روی جونگکوک نشست لبخند خیلی کمرنگی زد؛ نه از سر شکست... از سر وعده.
نیکان: شانس آوردی.
جونگکوک حتی جوابش را نداد نیکان آرام به سمت ماشینش برگشت.
نیکان: سوار شید.
قـٰانـونِ نیوتـون
𝗣𝗔𝗥𝗧 : ۱۰۳
✦.................................
لحنش آنقدر عادی بود که انگار دربارهی یک قرار کاری حرف میزد،چند نفر از افراد نیکان با تعجب به هم نگاه کردند. دوهیون نگاه کوتاهی به نیکان انداخت؛ نگاهی طولانی... سنگین...
انگار چیزی را در چهرهی او پیدا کرده باشد، بعد خیلی آرام گفت:
دوهیون: همینجا تمومش کن.
نیکان فقط لبخند زد، دوهیون ادامه داد:
دوهیون: چون اگه بخوای ادامه بدی...
صدایش پایین آمد:
دوهیون: خودم نابودت میکنم.
نیکان با خونسردی چند قدم جلو آمد و بیهوا یقهی کت دوهیون را مشت کرد.
نیکان: تو دیگه کدوم خری هستی؟
نگاهش از سر تا پایش رد شد
نیکان: سگِ جونگکوک؟
همان لحظه... مشت دوهیون بدون هیچ هشداری روی صورت نیکان نشست؛ صدای برخورد مشت در محوطه پیچید، سر نیکان به یک طرف چرخید... چند قطره خو៸ن از گوشهی لبش روی زمین چکید.
اما... به جای خشم خندید؛ آرام... همان خندهی اعصابخردکنی که انگار از کتک خوردن هم لذت میبرد.
دوهیون خشکش زد، چند ثانیه فقط نگاهش کرد بعد زیر لب، تقریباً با خودش گفت:
دوهیون: عجیبه...
نیکان خو៸ن گوشهی لبش را با پشت دست پاک کرد
نیکان: چی عجیبه؟
دوهیون نگاهش را از او نگرفت.
دوهیون: نیکی هم موقع دعوا...
لبخند تلخی زد.
دوهیون: هر بار که کتک میخورد همین جوری میخندید...
نگاهش مستقیم داخل چشمهای نیکان قفل شد
دوهیون: دقیقاً... عین خودت.
نیکان برای اولین بار لبخندش محو شد اما قبل از اینکه چیزی بگوید.. دست قدرتمندی از پشت یقهی پیراهن دوهیون را گرفت؛ جونگکوک... او با یک حرکت، دوهیون را عقب کشید
_ د៸هنتو ببند.
دوهیون برگشت.
صدایش آرام بود... اما هر کلمهاش مثل تیغهی چاقو میبرید:
_ هیچ سگی حق نداره دربارهی زنِ من حرف بزنه.
دوهیون لحظهای ساکت ماند، نیکان با خندهای تلخ سرش را تکان داد
نیکان: زن؟
نگاهش سردتر شد
نیکان: اون قبل از اینکه زن تو باشه...
مشتش را روی سینهی خودش کوبید
نیکان: خواهر منه... من دنبال گرفتن زنِ کسی نیستم... من دنبال برگردوندن خواهرمم.
جونگکوک بدون کوچکترین تغییری در چهرهاش گفت:
_ اون الان کنار منه.
نیکان: به زور.
_ با هر اسمی که دوست داری صداش بزن.
نیکان با خشم خندید
نیکان: فکر کردی فقط چون اسمش کنار اسم تو ثبت شده، دیگه خانواده نداره؟
جونگکوک در چشمهایش نگاه کرد
_ خانوادهای که نتونست ازش محافظت کنه... حالا ادعای پس گرفتنش داره.
فک نیکان قفل شد.
نیکان: حداقل یه چیزو مطمئن باش...
انگشتش را سمت جونگکوک گرفت
نیکان: تا آخرین نفس نمیذارم خواهرم تو این دنیای مافیاییِ تو بمونه.
جونگکوک خیلی آرام پوزخند زد.
_ دیر رسیدی... از روزی که اسمش شد جئون نیکی امنیتش مسئولیت منه.
جونگکوک خیلی آرام نگاهش را از نیکان گرفت و اطراف را از نظر گذراند...
ماشینهای تازهای که پشت سر دوهیون صف کشیده بودند، تعداد افراد مسلحش و آرایشی که گرفته بودند، برای هر کسی کافی بود تا بفهمد اگر درگیری ادامه پیدا کند، این خیابان به قتلگاه تبدیل میشود.
نیکان هم همان صحنه را دید، چند ثانیه در سکوت فقط به افراد دوهیون خیره ماند بعد نگاهش دوباره روی جونگکوک نشست لبخند خیلی کمرنگی زد؛ نه از سر شکست... از سر وعده.
نیکان: شانس آوردی.
جونگکوک حتی جوابش را نداد نیکان آرام به سمت ماشینش برگشت.
نیکان: سوار شید.
- ۱.۵k
- ۰۷ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط