تاب ه بن دستهات بود رو رو مبل رها رد و هردو دست

كتابى كه بينِ دستهات بود رو، روىِ مبل رها كردى و هردو دستت رو دورِ گردنش حلقه و سعى كردى تا سرش رو از بينِ گردنت فاصله بدى:
"نكن…"
جونگکوک كه بالاخره موقعيت رو مناسب ديده بود, همونطور كه بينِ شونه و گردنت رو ميبوسيد، دستش رو به كتابى كه حالا روىِ كاناپه رها كرده بود رسوند و اون رو گرفت.
آخرين بوسه اش رو، روىِ گونه ات كاشت و بعد بالاخره ازت فاصله گرفت و با لبخندى افتخار آميز، لب زد:
"بزار ببينيم اين ترديدِ شيرينت، بخاطرِ چيه!"
بعد از اتمامِ جمله اش، بى توجه به تو كه ميخواستى كتاب رو ازش بگيرى، با يكى از دستهاش محكم بغلت كرد و شروع به خوندنِ كلماتِ كتاب كرد.
بعد از خوندنِ اون صفحه، ابرويى بالا انداخت و نگاهش رو به تو داد.
آروم خنديد و ليسى به لبهاش زد:
"كه اينطور..!"
پلكهات رو، روىِ هم گذاشتى و آهى كشيدى:
"من منظورم…"
جمله ات هنوز تموم نشده بود كه، مردِ مقابلت كتاب رو رها و يكى از دستهاش رو به زيرِ زانوت رسوند و برايد استايل بغلت كرد:
"بريم تو اتاقمون تا به جزئياتِ كتابت برسيم!اينجا كارمون سخت ميشه، كوچولو!"
دیدگاه ها (۱۱)

https://wisgoon.com/rosaline_mhفالوشه

https://wisgoon.com/louxsفالوشه

جونگکوک ابرويى بالا انداخت و چشمهاش رو ريز كرد:"توضيح بده بب...

درحالِ كتاب خوندن بودى و تازه به بخشِ مهم و هيجان انگيزش رسي...

مست شده بودى و به همين دليل هم مجبور به زنگ زدن به پسرِ مردى...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط