فریدون ارشدی

فریدون ارشدی

از دستان من بسته تری

وقتی چنین شکسته می روی

اما کاش

تا من از حاشیه ی مرگ بر می گشتم

تو از مسلخ این همه زخم نمی گذشتی!

گویا همین بود

موهایت را در زیتون زار ربود

همیشه حرف اول باد بود

باد

سالها گذشت تا باران

ما را به خاک نشاند

و ما به پرستش عادت کردیم.

با کوچه های لبخندی از تو نماندست

تنها بوی نیاز قلبت به خوابی دورتر از این جیغهای نا متناهی

ونزدیکتر به تپشهای خاک.

حیران از اینم که چگونه سفرت

از رویا

به

سنگ

رسید؟
دیدگاه ها (۲)

از کوه های تو می آیم به جستجوی شهرهایت که همه خاکستر. و ن...

ئانارشیست قه‌ره‌نی ئه‌حمه‌دئاقایی-پیرانشار ناسکی له‌نجه‌ی ...

مست مستم مشكن قدر خود اي پنجه غم من به ميخانه ام امشب تو برو...

کلاغه دلش گرفته بود کلاغ سیاه پاپتی پرید روی شاخ درخت گفت : ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط