بسم الله الرحمن الرحیم..
بسم الله الرحمن الرحیم..
سلام !شما اومدین؟ابراهیم(همت)بود.سرش را ازبین گندم ها که دسته دسته روی هم تلنبار شده بودند،دراورد.منو بابا هاج و واج مانده بودیم که آنجا چیکار میکند!دیشب مانده بود سر زمین؛گندم هاراچیده بودیم و باید یک نفر میماند که دزد به آنها نزند. ابراهیم گفت(دیشب چنتا شغال اومده بودند منم که تنها بودم اومدم وسط گندم ها قایم شدم)فکرش هم وحشتناک بود ،بش نزدیک تر شدم (اگه مادر بفهمه چی میگه دادا!؟حالا نترسیدی!؟)ابراهیم زیر چشمی نگاهم کردو با غرور گفت (نه دادا خدا بزرگه)
#یا-مهدی-ادرکنی
سلام !شما اومدین؟ابراهیم(همت)بود.سرش را ازبین گندم ها که دسته دسته روی هم تلنبار شده بودند،دراورد.منو بابا هاج و واج مانده بودیم که آنجا چیکار میکند!دیشب مانده بود سر زمین؛گندم هاراچیده بودیم و باید یک نفر میماند که دزد به آنها نزند. ابراهیم گفت(دیشب چنتا شغال اومده بودند منم که تنها بودم اومدم وسط گندم ها قایم شدم)فکرش هم وحشتناک بود ،بش نزدیک تر شدم (اگه مادر بفهمه چی میگه دادا!؟حالا نترسیدی!؟)ابراهیم زیر چشمی نگاهم کردو با غرور گفت (نه دادا خدا بزرگه)
#یا-مهدی-ادرکنی
- ۵۰۲
- ۳۰ خرداد ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۱۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط