-نطفه ی هیچکسی ؛

-نطفه ی هیچکسی ؛
در شدنش دست نداشت !
آنکه زاییده نشد ،
از غزلی پس افتاد.

آنکه اندازه ی یک عمر به مُردن چسبید ؛
زندگی کرد به امید شبِ پایانی.

انتهای همه ی پنجره ها ؛
دیوار است.
آخرین پنجره را هم که خودت میدانی…

#علیرضا_آذر
دیدگاه ها (۱)

برف که میبارد،دلم دوباره تنگ می شوددلم یک مرد قد بلند میخواه...

#شعر هرکی مثِ فرهاده دیوونه سهرکی مث مجنونه بدبختهحتی اگه لی...

چقدر جای مندر بین کتاب های تاریخ خالی ست!بس که با چشم های تو...

روزی را تصور میکنم که به خودت جرات میدهی و میروی سراغِ پوشه ...

افسانه ی خون و گل قسمت ۱۹: سکوتِ خونین و سپیده‌دم بیرون از ق...

همخونه اجباری... پارت ۱۶۰"پایانی"«ویو جئون جونگ‌کوک»شب...همه...

『 𝙊𝙣 𝙏𝙝𝙚 𝙀𝙙𝙜𝙚 𝙊𝙛 𝘽𝙚𝙩𝙧𝙖𝙮𝙖𝙡 』𝙋𝙖𝙧𝙩 : ⁷همه چراغ ها خاموش بود و ت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط