تاجوطوفان
#تاج_و_طوفان
پارت ۵: قوانین قصر
سوآ هنوز باورش نمیشد.
«ولیعهد… خندید؟!
اونم جلوی یهجین؟!
نه، نه… حتماً توهم زدم.»
یکی از خدمتکارها با احترام جلو آمد.
— خانم هان، لطفاً بفرمایید. اتاق کارتون آماده شده.
سوآ سریع دنبال او راه افتاد؛ قبل از اینکه یهجین واقعاً تصمیم بگیرد او را از پنجره پرت کند.
راهروهای قصر آنقدر بزرگ و مجلل بودند که سوآ احساس میکرد وارد موزه شده.
— اگه اینجا گم شم، احتمالاً سه روز بعد جسدم کنار لوستر پیدا میشه…
صدای خندهای از پشت سرش آمد.
پسری قدبلند با کت طوسی و لبخند چهارگوش نزدیک شد.
— اولین نفر نیستی که اینو میگه.
سوآ برگشت.
— اوه… سلام؟
پسر دستش را جلو آورد.
— تهیونگ. برادر جونگکوک.
سوآ چشمهایش گرد شد.
— صبر کن… شما هم شاهزادهای؟!
— متأسفانه بله.
بعد آرام خم شد و پچپچ کرد:
— ولی من برعکس اون یخچال صنعتی، انسانم.
سوآ همانجا زد زیر خنده.
و دقیقاً همان لحظه صدای سردی پشت سرشان پیچید:
— تهیونگ.
هردوشان برگشتند.
جونگکوک با قیافهای بیحوصله به برادرش خیره شده بود.
تهیونگ زیر لب گفت:
— ببین، خودش اومد.
سوآ سرفهای کرد تا خندهاش را قورت بدهد.
جونگکوک به سوآ نگاه کرد.
— از امروز چند قانون داری.
— قانون؟
— بدون اجازه وارد بخش خصوصی قصر نمیشی.
با خبرنگارا حرف نمیزنی.
و مهمتر از همه…
یک قدم نزدیکتر شد.
— دردسر درست نمیکنی.
سوآ اخم کرد.
— من؟! شما هرجا میاین خودش خودبهخود تبدیل به دردسر میشه.
تهیونگ سریع برگشت آنطرف که نخندد.
اما جونگکوک فقط خیره نگاهش کرد.
آن نگاه سرد و سنگینش باعث شد قلب سوآ بیدلیل تندتر بزند.
و این اصلاً خوب نبود.
اصلاً.
جونگکوک آرام گفت:
— امیدوارم از تصمیمت برای اومدن به این قصر پشیمون نشی، هان سوآ.
سوآ با لجبازی مستقیم توی چشمهایش نگاه کرد.
— منم امیدوارم شما از استخدامم پشیمون نشین، قربان.
چند ثانیه سکوت شد.
بعد جونگکوک خیلی آرام لبخند کمرنگی زد و دور شد.
تهیونگ بلافاصله به سوآ نزدیک شد.
— اوه نه…
— چی؟!
— برادرم علاقهمند شده.
کشور آماده سقوطه.
「ادامه دارد…」
پارت ۵: قوانین قصر
سوآ هنوز باورش نمیشد.
«ولیعهد… خندید؟!
اونم جلوی یهجین؟!
نه، نه… حتماً توهم زدم.»
یکی از خدمتکارها با احترام جلو آمد.
— خانم هان، لطفاً بفرمایید. اتاق کارتون آماده شده.
سوآ سریع دنبال او راه افتاد؛ قبل از اینکه یهجین واقعاً تصمیم بگیرد او را از پنجره پرت کند.
راهروهای قصر آنقدر بزرگ و مجلل بودند که سوآ احساس میکرد وارد موزه شده.
— اگه اینجا گم شم، احتمالاً سه روز بعد جسدم کنار لوستر پیدا میشه…
صدای خندهای از پشت سرش آمد.
پسری قدبلند با کت طوسی و لبخند چهارگوش نزدیک شد.
— اولین نفر نیستی که اینو میگه.
سوآ برگشت.
— اوه… سلام؟
پسر دستش را جلو آورد.
— تهیونگ. برادر جونگکوک.
سوآ چشمهایش گرد شد.
— صبر کن… شما هم شاهزادهای؟!
— متأسفانه بله.
بعد آرام خم شد و پچپچ کرد:
— ولی من برعکس اون یخچال صنعتی، انسانم.
سوآ همانجا زد زیر خنده.
و دقیقاً همان لحظه صدای سردی پشت سرشان پیچید:
— تهیونگ.
هردوشان برگشتند.
جونگکوک با قیافهای بیحوصله به برادرش خیره شده بود.
تهیونگ زیر لب گفت:
— ببین، خودش اومد.
سوآ سرفهای کرد تا خندهاش را قورت بدهد.
جونگکوک به سوآ نگاه کرد.
— از امروز چند قانون داری.
— قانون؟
— بدون اجازه وارد بخش خصوصی قصر نمیشی.
با خبرنگارا حرف نمیزنی.
و مهمتر از همه…
یک قدم نزدیکتر شد.
— دردسر درست نمیکنی.
سوآ اخم کرد.
— من؟! شما هرجا میاین خودش خودبهخود تبدیل به دردسر میشه.
تهیونگ سریع برگشت آنطرف که نخندد.
اما جونگکوک فقط خیره نگاهش کرد.
آن نگاه سرد و سنگینش باعث شد قلب سوآ بیدلیل تندتر بزند.
و این اصلاً خوب نبود.
اصلاً.
جونگکوک آرام گفت:
— امیدوارم از تصمیمت برای اومدن به این قصر پشیمون نشی، هان سوآ.
سوآ با لجبازی مستقیم توی چشمهایش نگاه کرد.
— منم امیدوارم شما از استخدامم پشیمون نشین، قربان.
چند ثانیه سکوت شد.
بعد جونگکوک خیلی آرام لبخند کمرنگی زد و دور شد.
تهیونگ بلافاصله به سوآ نزدیک شد.
— اوه نه…
— چی؟!
— برادرم علاقهمند شده.
کشور آماده سقوطه.
「ادامه دارد…」
- ۸۷۶
- ۲۶ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط