Sherlockشرلوک

Sherlock*شرلوک
part 1 🌀✒️


شرلوک خودش را با برسی پرونده ای که چند ماه بیش اتفاق افتادن بود سرگرم کرده بود
جان هم در تکالیف رزی کمکش میکرد
شرلوک کتش رو پوشید و گفت: میرم خرید کنم رزی چیزی نمیخوای؟
-نه ممنون عمو.
-جان تو چی؟
-نه فقط لطفاً اگر میشه کاهو هم بخر
-باشه فعلا.
شرلوک از خونه رفت و یک ساعت بعد به خونه برگشت
جان با دیدن اون گفت چقدر دیر کردی مگه نرفتی خرید! خریدت انقدر طول میکشه؟
-او ببخشید جان. فروش گاه خیلی شلوغ بود.
-باشه برو وسایل رو بزار تو آشپز خانه .
-باشه . راستی لوبیا هم خریدم!
-پس بگو دلت لوبیا خانم هادسون پز میخواد
شرلوک با نیشخند گفت: آره راستش رو بخوای.
-خانم هادسون رفته بیرون تا نیم ساعت دیگه میان
-او ! باشه . رزی کجاست؟
رزی از کافه پایین اومد بالا و سلام کرد و گفت: عمو چقدر دیر کرد!
-اوسلام. ببخشید رزی 😅 چرا رفته بودی کافه پایین؟
-خانم هادسون اونجا رو به من سپرده بود
-پس الان خانم هادسون اومده؟
-آره .داره لباس عوض می‌کنه.
شرلوک با رفتار عجیبی به سمت اتاقش رفت و جان متوجه این رفتار عجیب شد
خانم هادسون خوراک لوبیا رو درست کرد و همه باهم شروع به غذا خوردن کردن
جان خیلی به شرلوک مشکوک شده بود
نمی‌دونست شرلوک باز چه کار احمقانه ای کرده
فردا صبح جان رزی رو به مدرسه رساند و به خانه برگشت
اون روز یک پزشک دیگر جای آن آمده بود
تازه کار بود ولی کارش را به خوبی انجام می‌داد
شرلوک داشت با موبایلش با یک فرد ناشناس صحبت میکر
تا جان رو دید موبایلش را با استرس خاموش کرد و روزنامه را باز کرد
جان گفت:چی شده؟
شرلوک تیکه تیکه گفت:عام دارم دنبال عام پرونده میگردم
-خوب باشه !میشه برای من یه چای بریزی تا من لباس عوض کنم؟
-او خوب آره حتماً
موقعی که شرلوک رفت جان یواشکی گوشی آن رو برداشت و به سمت اتاق رفت
به هر بدبختی هم بود رمز گوشی رو باز کرد و
در آخرین پیام هایش رفت
جان چیزی که خوانده بود باورش نمیشد...



ادامه دارد...



پایان پارت ۱




پیامی از نویسنده:«خواااااهش میکنم شیپ نکنید این داستان خیلیییی جدیه و خیلی هم دارم براش زحمت میکشنم پس بخواطر کن شیپ نکنید!».
دیدگاه ها (۰)

خوب خوب خوب

بچه ها خیلییییی زود به شروع داستان میرسیم

𝒆𝒊𝒈𝒉𝒕𝒉 𝒎𝒆𝒎𝒃𝒆𝒓 .𝑷𝒂𝒓𝒕 .۴یکم که با لیا صحبت کردیم عمو جون اومد ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط