#pain
#pain
#P⁷⁷
#season²
خواب دید، خواب تهیونگ رو دید. خواب تک تک لحظاتی که با هم داشتن. خواب اون پنج ماه که انگار توی بهشت بودن. با هم میخندیدن و بهم عشق می ورزیدن. پنج ماه از عمر حونگکوک که هیچ وقت فراموشش نمیکنه. گریه ای که موقع خواب بند اومده بود با دیدن اون خواب از نو شروع شد. هیچکس متوجه دردی که اون پسر در حال تحملش بود، نمیشد. هیچکس قادر به درک کردن اون موقعیت، اون عشق، اون جدایی، نبود.
یونگی در حال تماشای جیمین توی خواب بود و انگار یک فرشته دیده بود. توی دلش با خودش میگفت:«چقدر موقع خواب نازه و شبیه بچه ها میشه، اصلا شبیه موقعی که اومده بود بار نیست، اون موقع عصبی و بی اعصاب بود اما الان خیلی معصومانه خوابیده.» یونگی نمیدونست که برای جونگکوک چه اتفاقاتی افتاده و نمیدونست که جیمین هم توی این مسائل هست و بخاطر قضایای پیش اومده کمی عذاب وجودان داره. توی فکر بود که صدای داد زدن و دعوا شنید. از اتاق رفت بیرون و متوجه شد صدا ها از اتاق همون پسری هست که توی بار بیهوش بود (جونگکوک) آروم از جلوی در دعواشون رو تماشا کرد. وقتی پدر جونگکوک بهش سیلی زد واکنشی نداشت، قبلا انقدر دعوا و کتک کاری دیده بود که خب الان دعوای یک پدر و پسر براش چیزی نبود. پدر جونگکوک موقع خروج از اتاق از کنار یونگی رد شد و چشم غره ای بهش رفت. یونگی از جاش تکون نخورد و به پسری که حالا با مادرش خلوت کرده بود. پدر جونگکوک که متوجه شده بود یک آدم غریبه به داخل اتاقی که فقط پسرش اونجا بود خیره شده، آروم زد روی شونه یونگی.
_بله؟
+ شما کی باشی که انقدر با فضولی داری به مسائل بقیه نگاه میکنی؟ قاضی هستی یا یک موش کثیف که هوس کتک کرده؟
_ چه طرز صحبته آقا؟ بنده دوست این پسر داخل اتاقم.
+ تو گفتی منم حتما باور میکنم. اون پسر داخل اتاق اسم نداره؟ عجیبه یک دوست اینجوری راجب دوسته خودش حرف میزنه و اسمشو نمیدونه. بیا برو بچه جون اعصاب اضافه ندارم. بیا برو تا اینجا نزدم نکشتمت.
_ از چی میترسونی؟ کشتن؟ قاتلی؟ خیلی خب بابا رفتم.
رفت و در حین رفتن مردک بی اعصابی به پدر جونگکوک گفت.
صبح روز بعد....
جیمین از شدت خستگی دیشب رو بدون هیچ مزاحمتی خوابیده بود، بلاخره چشماش روی باز کرد و با یونگی که کنارش خوابیده رو به رو میشه. بهش نگاه کرد. یونگی مثل یک گربه ی اخمالو خوابیده بود. حتی توی خواب هم یکم اخم کرده بود. از روی تخت بلند میشه تا به جونگکوک سر بزنه. وارد اتاق میشه و تخت خالی رو به رو میشه، به سمت پذیرش میره تا بدونه جونگکوک کجا رفته. مسئول پذیرش میگه که جونگکوک مرخص شده و رفته. جیمین با تعجب به مسئول پذیرش نگاه کرد که خب کمی باعث شد مسئول پذیرش معذب بشه.
جیمین تلفنش رو از توی جیبش در آورد تا به حونگکوک زنگ بزنه که یادش اومد از اون شب که جونگکوک جواب گوشیش رو نداده، گوشی جونگکوک رو ندیده و یکم براش عجیب بود و خب خبر نداشت جونگکوک همون شبی که حالش بد شده بود گوشی رو توی خیابون پرت کرده. به جونگکوک زنگ میزنه اما گوشی خاموشه. این باعث میشه بیشتر نگران بشه و با عجله به طرف خونه ی جونگکوک میره. تمام مسیر رو در حال دویدن بود. وقتی دید که نمیتونه تمام راه رو بدوئه، تاکسی گرفت. در طول مسیر چند بار دیگه هم به جونگکوک زنگ زد اما.... گوشی خاموش بود. به خونه ی جونگکوک که رسید. زنگ زد. مادر جونگکوک جواب داد.
_بله؟ جیمین تویی؟ دنبال جونگکوکی؟
+بله خانم جئون منم جیمین. بله دنبال جونگکوکم. خونه اس؟
_ نه. پیش پای تو رفت. دیشب با پدرش دعواش شد و امروز اومد خونه، وسایلش رو جمع کرد و رفت. جیمین برو دنبالش، باهاش حرف بزن. مراقب پسرم باش، باشه؟
+بله چشم.
ببخشید قرار بود بعد از ظهر بزارم اما خب اون موقع کار داشتم
راستی کسایی که انتخاب رشته کردن میشه بیاین دایرکت یکم از رشته تون برام بگین من امسال انتخاب رشته دارم و هنوز تصمیم نگرفتم.
نظرتونم راجب داستان بگید.
بوس بهتون😝
#P⁷⁷
#season²
خواب دید، خواب تهیونگ رو دید. خواب تک تک لحظاتی که با هم داشتن. خواب اون پنج ماه که انگار توی بهشت بودن. با هم میخندیدن و بهم عشق می ورزیدن. پنج ماه از عمر حونگکوک که هیچ وقت فراموشش نمیکنه. گریه ای که موقع خواب بند اومده بود با دیدن اون خواب از نو شروع شد. هیچکس متوجه دردی که اون پسر در حال تحملش بود، نمیشد. هیچکس قادر به درک کردن اون موقعیت، اون عشق، اون جدایی، نبود.
یونگی در حال تماشای جیمین توی خواب بود و انگار یک فرشته دیده بود. توی دلش با خودش میگفت:«چقدر موقع خواب نازه و شبیه بچه ها میشه، اصلا شبیه موقعی که اومده بود بار نیست، اون موقع عصبی و بی اعصاب بود اما الان خیلی معصومانه خوابیده.» یونگی نمیدونست که برای جونگکوک چه اتفاقاتی افتاده و نمیدونست که جیمین هم توی این مسائل هست و بخاطر قضایای پیش اومده کمی عذاب وجودان داره. توی فکر بود که صدای داد زدن و دعوا شنید. از اتاق رفت بیرون و متوجه شد صدا ها از اتاق همون پسری هست که توی بار بیهوش بود (جونگکوک) آروم از جلوی در دعواشون رو تماشا کرد. وقتی پدر جونگکوک بهش سیلی زد واکنشی نداشت، قبلا انقدر دعوا و کتک کاری دیده بود که خب الان دعوای یک پدر و پسر براش چیزی نبود. پدر جونگکوک موقع خروج از اتاق از کنار یونگی رد شد و چشم غره ای بهش رفت. یونگی از جاش تکون نخورد و به پسری که حالا با مادرش خلوت کرده بود. پدر جونگکوک که متوجه شده بود یک آدم غریبه به داخل اتاقی که فقط پسرش اونجا بود خیره شده، آروم زد روی شونه یونگی.
_بله؟
+ شما کی باشی که انقدر با فضولی داری به مسائل بقیه نگاه میکنی؟ قاضی هستی یا یک موش کثیف که هوس کتک کرده؟
_ چه طرز صحبته آقا؟ بنده دوست این پسر داخل اتاقم.
+ تو گفتی منم حتما باور میکنم. اون پسر داخل اتاق اسم نداره؟ عجیبه یک دوست اینجوری راجب دوسته خودش حرف میزنه و اسمشو نمیدونه. بیا برو بچه جون اعصاب اضافه ندارم. بیا برو تا اینجا نزدم نکشتمت.
_ از چی میترسونی؟ کشتن؟ قاتلی؟ خیلی خب بابا رفتم.
رفت و در حین رفتن مردک بی اعصابی به پدر جونگکوک گفت.
صبح روز بعد....
جیمین از شدت خستگی دیشب رو بدون هیچ مزاحمتی خوابیده بود، بلاخره چشماش روی باز کرد و با یونگی که کنارش خوابیده رو به رو میشه. بهش نگاه کرد. یونگی مثل یک گربه ی اخمالو خوابیده بود. حتی توی خواب هم یکم اخم کرده بود. از روی تخت بلند میشه تا به جونگکوک سر بزنه. وارد اتاق میشه و تخت خالی رو به رو میشه، به سمت پذیرش میره تا بدونه جونگکوک کجا رفته. مسئول پذیرش میگه که جونگکوک مرخص شده و رفته. جیمین با تعجب به مسئول پذیرش نگاه کرد که خب کمی باعث شد مسئول پذیرش معذب بشه.
جیمین تلفنش رو از توی جیبش در آورد تا به حونگکوک زنگ بزنه که یادش اومد از اون شب که جونگکوک جواب گوشیش رو نداده، گوشی جونگکوک رو ندیده و یکم براش عجیب بود و خب خبر نداشت جونگکوک همون شبی که حالش بد شده بود گوشی رو توی خیابون پرت کرده. به جونگکوک زنگ میزنه اما گوشی خاموشه. این باعث میشه بیشتر نگران بشه و با عجله به طرف خونه ی جونگکوک میره. تمام مسیر رو در حال دویدن بود. وقتی دید که نمیتونه تمام راه رو بدوئه، تاکسی گرفت. در طول مسیر چند بار دیگه هم به جونگکوک زنگ زد اما.... گوشی خاموش بود. به خونه ی جونگکوک که رسید. زنگ زد. مادر جونگکوک جواب داد.
_بله؟ جیمین تویی؟ دنبال جونگکوکی؟
+بله خانم جئون منم جیمین. بله دنبال جونگکوکم. خونه اس؟
_ نه. پیش پای تو رفت. دیشب با پدرش دعواش شد و امروز اومد خونه، وسایلش رو جمع کرد و رفت. جیمین برو دنبالش، باهاش حرف بزن. مراقب پسرم باش، باشه؟
+بله چشم.
ببخشید قرار بود بعد از ظهر بزارم اما خب اون موقع کار داشتم
راستی کسایی که انتخاب رشته کردن میشه بیاین دایرکت یکم از رشته تون برام بگین من امسال انتخاب رشته دارم و هنوز تصمیم نگرفتم.
نظرتونم راجب داستان بگید.
بوس بهتون😝
- ۲۷۲
- ۳۰ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط