ددی جئون

٠ددی جئون


جونگکوک: الان نزدیک به شیش ماهه که ات روندیدم کلا افسرده شدم ی چیزایی میدونم مثلا اینکه جویانگ دزدیه ات رو ولی نمیدونم کجا بردتش الان حالش خوبه؟ داخل فکر بودم که باصدای بادیگارد که نفس نفس میزد به خودم اومدم

جونگکوک: چی شده

بادیگارد: فهمیدیم خانم کیم کجاست....

جونگکوک: چیییییییی؟ کجاست؟


بادیگارد: بیاید بریم بهتون میگم

جونگکوک: با عجله سوار وان شدیم و فرفتین انجا کجاست؟

بادیگارد: نمیدونیم این مکان ی جورایی متروکه است ولی اقا جایی که خانم کیم هستن ی عالمه بادیگارت هست باید با نقشه بریم نقشه هم اینه....... شما از بالای پشت بوم وارد سالن میشید بقیش رو بسپارید به ما

جونگکوک: اوکی بالاخره رسیدیم بااسترس از ماشین پیاده شدم

بادیگارد بادست بهم اشاره کرد برم روی پشت بوم رفتم بالا از دودکش پریدم پایین با چیزی که دیدم خشکم زد

ات: داخل این شیش ماه همش شلاق میخوردم و بدنم رو با میلگرد میسوزوندن جونگکوک پس کجایی چرا نمیای دنبالم مگه نگفتی میخوای مال تو باشم«گریه» دست وپاهام داخل این چند ماه همش بسته بوده برای همین زخم شده بودن سرم پایین بود که دوتا کفش پیش صندلیم دیدم سرم روبالا نیاوردم چون فک میکردم جویانگه برای همین گفتم: جویانگ ولم کن من نمیدونم اون کیلید کجاست.


جونگکوک: اون ات بود زخمی و غرق درخون رفتم پیشش بغضم گرفته بود که گفت: جویانگ ولم کن من نمیدونم اون کیلید کجاست بغضم تر کیدو گفتم ات«گریه»


ات:...؟...
دیدگاه ها (۱)

ددی جئون جونگکوک: ات.... ات: این صدای جویانگ نبود؟ ای..... ا...

ددی جئون جونگکوک: ات بیهوش بود گذاشتمش روی تخت رفتم به دکتر ...

ددی جئون ات: هی جویانگ عو. ضی چرا منو به صندلی بستی جویانگ: ...

ددی جئون جونگکوک: مجبور نیستی الان جواب بدی تاشب بهت وقت مید...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط