۱۱ شب بود

۱۱ شب بود
کوک و جیمین رفتن و ته موند و به ات توی جمع کردن وسایل کمک کرد
ات توی آشپزخانه بود و داشت ظرف ها رو میشست
ته: بیا اینا رو هم بشور
ات: ممنونم
ته:)
🍅
ات: میگم ته تو تا حالا دوست دختر داشتی؟
ته: من...خب نه...
ات: واقعا؟
ته: اره راس میگم
ات: میشه اون ظرف رو هم بدی
ته: بیا
ات:)
ات دوتا قهوه درست کرد و گذاشت روی میز و ات به تهیونگی که داشت میز رو پاک میکرد نگا میکرد
تهیونگ اومد
ته: واییی قهوه درست کردی..
ات: اره بیا
ات چون یه نفره توی خونه برای همین یه صندلی داشت
تهیونگ ات رو بلند کرد و گذاشت روی کابینت
ته: خوب خانم کوچولو تو بشین اینجا...منم روی صندلی
ات روی کابینت نشسته بود و پاهاشو مثل بچه ها تکون میداد تهیونگ صندلی رو گذاشت روبه روی ات و گفت: ممنونم بابت قهوه
خلاصه قهوه رو خوردن
داشتن مبخندیدن باهم..
ات:😂😂
تهیونگ از صندلی بلند میشه و خودشو بین پاهای ات قرار میده و دستاشو دورش حصار میکنه
ات از خجالت نمیتونه به تهیونگ نگا کنه
تهیونگ با صدای بمش میگه:چرا نگام نمیکنی...
ات سرشو هی میچرخوند چون خجالت میکشید
تهیونگ ادامه میده: نگام کن....ببین منو.....
ات سرش رو میندازه پایین
تهیونگ با انگشتش صورت ات رو میاره بالا
ته: گفتم منو نگا کن
ات: دارم نگات میکنم
ته: میخوام دوست دخترم شی
ات: تهیونگگ ما دوستیم
ته: نهههههه میخوام بیشتر از یه دوست باشیم
ات: چی بگم...باید فک کنم
ته لباشو نزدیک کرد
ته: این فک کردن نیاز داره....چقد زمان میخوای
ات: یکی دو روز
ته: نههه...نمیتونم منتظر بمونم
دیدگاه ها (۲۱)

یه خلاصه بنویسم تموم بشه دیگه...ات و تهیونگ با هم کاپل شدن ک...

کوک: من... من فقط (صداش رفته رفته اروم میشد) ات: اگه دلت میخ...

کوک: تهیونگ....ته: تو....ات: کوک کیه...تهیونگ به ات نگا می‌ک...

ات میره در رو باز میکنه و میبینه کوک و جیمین اومدن.کوک: تادا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط