ظهور ازدواج
ظهور ازدواج )
( فصل سوم )
پارت ۵۵۹
اشک تو چشمام جمع شد.
سرمو برگردوندم تا اشکمو نبینه..
تصمیمش جدي بود.
اومد جلو و دست به موهام کشید و بوسه اي به موهام زد و گفت هیچی نمیشه. زود برمیگردم تا اون موقع هم شما اتاق بچه رو
رنگ زدین.. چشمامو بستم.
با محبت گفت اخم نکن ...دیگه
گونه مو بوسید و گفت قول میدم زود زود برگردم..
کاش میتونستم باور کنم
خاطره بي خبري دفعه قبل هنوز از یادم نرفته بود و آزارم میداد.
الانم..
درمونده گفتم کي ميري؟
سرفه اي زد و گفت فردا
و نفس عمیقی کشید و رفت سمت اتاقش لباس عوض كنه.. منم گرفته و غمگین رفتم تو اتاقم..
تلخ روي تخت نشستم و به وسایل کوچولوي پسرکم خیره شدم که توي بسته بندي هاي كوچيك و بزرگ گوشه اتاق روي هم چیده شده
بودن...
اي جانم...
اروم دستمو با عشق روي شکم کمي برآمده ام گذاشتم و نوازشش کردم و گفتم ماماني.. از امروز دیگه میدونم باید بهت بگم پسر کوچولو..قراره بشي يه جیمین ترینر کوچولو.
با بغض لبخند زدم و گفتم خوش اومدی ذهنم از جیمین منحرف نمیشد
واقعا میره؟
اخ..
چشمامو بستم و سعی کردم بغضمو پایین بدم..
نمیتونم دوریشو طاقت بیارم...
اونم تو وضعم...
از نظر روحی خیلی به بودنش نیاز داشتم
مگه چند وقت دیگه دارمش که هي يه هفته یه هفته ازم دور باشه؟ تلخ با همون لباسام رو تخت دراز کشیدم و گرفته و غمگین خودمو
مچاله کردم
باز تنها میشم
اشکم جاري شد..
اه.. لعنتي.
دست به صورتم کشیدم و پاکش کردم که در اتاق اروم باز شد و
جیمین سرشو آورد تو.
از اینجور خوابیدنم متعجب گفت: الا.. خوبی؟
اروم سر تکون دادم.
اومد کنارم رو تخت نشست گفت: خسته شدي؟ با بغض گفتم یه کم
جیمین : -باشه.. پس یه کم بخواب.
درمونده سر تکون دادم
لبخند زد و گفت تو این چند روز که من نیستم یه دفترچه بردارهر
اسمي که دوست داري روش بذاریم رو توش بنويس.. بعد من ميام براش اسم انتخاب میکنیم..باشه؟
تلخ گفتم: عين سري قبل ميخواي بیخبر بري و گوشیتو خاموش کني؟ صورتش رنگ ناچاري گرفت و گفت اره گوشیمو خاموش میکنم اما
خودم بهت زنگ میزنم
( فصل سوم )
پارت ۵۵۹
اشک تو چشمام جمع شد.
سرمو برگردوندم تا اشکمو نبینه..
تصمیمش جدي بود.
اومد جلو و دست به موهام کشید و بوسه اي به موهام زد و گفت هیچی نمیشه. زود برمیگردم تا اون موقع هم شما اتاق بچه رو
رنگ زدین.. چشمامو بستم.
با محبت گفت اخم نکن ...دیگه
گونه مو بوسید و گفت قول میدم زود زود برگردم..
کاش میتونستم باور کنم
خاطره بي خبري دفعه قبل هنوز از یادم نرفته بود و آزارم میداد.
الانم..
درمونده گفتم کي ميري؟
سرفه اي زد و گفت فردا
و نفس عمیقی کشید و رفت سمت اتاقش لباس عوض كنه.. منم گرفته و غمگین رفتم تو اتاقم..
تلخ روي تخت نشستم و به وسایل کوچولوي پسرکم خیره شدم که توي بسته بندي هاي كوچيك و بزرگ گوشه اتاق روي هم چیده شده
بودن...
اي جانم...
اروم دستمو با عشق روي شکم کمي برآمده ام گذاشتم و نوازشش کردم و گفتم ماماني.. از امروز دیگه میدونم باید بهت بگم پسر کوچولو..قراره بشي يه جیمین ترینر کوچولو.
با بغض لبخند زدم و گفتم خوش اومدی ذهنم از جیمین منحرف نمیشد
واقعا میره؟
اخ..
چشمامو بستم و سعی کردم بغضمو پایین بدم..
نمیتونم دوریشو طاقت بیارم...
اونم تو وضعم...
از نظر روحی خیلی به بودنش نیاز داشتم
مگه چند وقت دیگه دارمش که هي يه هفته یه هفته ازم دور باشه؟ تلخ با همون لباسام رو تخت دراز کشیدم و گرفته و غمگین خودمو
مچاله کردم
باز تنها میشم
اشکم جاري شد..
اه.. لعنتي.
دست به صورتم کشیدم و پاکش کردم که در اتاق اروم باز شد و
جیمین سرشو آورد تو.
از اینجور خوابیدنم متعجب گفت: الا.. خوبی؟
اروم سر تکون دادم.
اومد کنارم رو تخت نشست گفت: خسته شدي؟ با بغض گفتم یه کم
جیمین : -باشه.. پس یه کم بخواب.
درمونده سر تکون دادم
لبخند زد و گفت تو این چند روز که من نیستم یه دفترچه بردارهر
اسمي که دوست داري روش بذاریم رو توش بنويس.. بعد من ميام براش اسم انتخاب میکنیم..باشه؟
تلخ گفتم: عين سري قبل ميخواي بیخبر بري و گوشیتو خاموش کني؟ صورتش رنگ ناچاري گرفت و گفت اره گوشیمو خاموش میکنم اما
خودم بهت زنگ میزنم
- ۸۹۰
- ۱۲ دی ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط