دلتنگی امروز مثل بارانی بود که بیصدا روی شهر میبارید
دلتنگی امروز مثل بارانی بود که بیصدا روی شهر میبارید.
من قدم میزدم، خیابانهای خیس زیر پایم صدا میداد، و هر قطره باران انگار خاطرهای از تو را یادآوری میکرد.
باد موهایم را بهم میریخت و من با خودم فکر میکردم که چقدر دوست دارم همین لحظه ادامه پیدا کند،
حتی اگر تو اینجا نباشی، حتی اگر فقط خاطرت با من باشد.
هر قدم که برمیدارم، قلبم کمی سبک میشود و کمی سنگین،
سبک از اینکه هنوز میتوانم نفس بکشم، سنگین از اینکه دلم میخواست تو هم اینجا باشی.
اما همین دلتنگی، همین قدم زدن در باران، حس زنده بودن را به من یادآوری میکند،
و یادم میآورد که حتی وقتی دوری، تو هنوز نزدیکترین بخش زندگی منی. 🌧️🩷
من قدم میزدم، خیابانهای خیس زیر پایم صدا میداد، و هر قطره باران انگار خاطرهای از تو را یادآوری میکرد.
باد موهایم را بهم میریخت و من با خودم فکر میکردم که چقدر دوست دارم همین لحظه ادامه پیدا کند،
حتی اگر تو اینجا نباشی، حتی اگر فقط خاطرت با من باشد.
هر قدم که برمیدارم، قلبم کمی سبک میشود و کمی سنگین،
سبک از اینکه هنوز میتوانم نفس بکشم، سنگین از اینکه دلم میخواست تو هم اینجا باشی.
اما همین دلتنگی، همین قدم زدن در باران، حس زنده بودن را به من یادآوری میکند،
و یادم میآورد که حتی وقتی دوری، تو هنوز نزدیکترین بخش زندگی منی. 🌧️🩷
- ۵۵
- ۱۶ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط