[ #𝔻𝕒𝕣𝕜_ℝ𝕠𝕞𝕒𝕟𝕔𝕖 ]

[ #𝔻𝕒𝕣𝕜_ℝ𝕠𝕞𝕒𝕟𝕔𝕖 ]
The Forced Law
━━━━━━⊱ ✿ ⊰━━━━━━
پارتے⁵²

نورِ خنکِ صبحگاهی از لای پرده‌های ضخیمِ اتاقِ جونکوک آروم سُر خورد روی تخت. آلیس چشماش رو باز کرد. تبش کلاً افتاده بود و تنش دیگه اون لرزِ جانکاه رو نداشت، اما کوفتگیِ خفیفی توی عضلاتش مونده بود. لوله‌ی سرم رو از دستش باز کرده بودن و فقط یه چسبِ کوچک پشتِ دستِ ظریفش خورده بود.
چرخید سمتِ دیگه. جونکوک بیدار شده بود؛ با یه تیشرتِ مشکیِ راحتی و شلوارِ خاکستری، تکیه داده بود به تاجِ بالای تخت و داشت با گوشی‌ش کار می‌کرد. ساعدِ تتوشده‌اش زیرِ نورِ آفتاب پیدا بود و عطرِ تلخش فضای اطرافِ تخت رو پر کرده بود.
با حسِ تکون خوردنِ آلیس، جونکوک گوشی رو خاموش کرد، انداخت روی میزِ کنارِ تخت و سرش رو چرخوند سمتش. نگاهِ تیره و عمیقش رفت روی صورتِ آلیس. دید که رنگِ طبیعیِ گونه‌هاش برگشته و اون چشم‌های خاکستریِ لجباز دوباره برق می‌زنن.
جونکوک دستِ داغش رو فرستاد توی موهای بسیار بلند و لختِ آلیس، آروم نوازششون کرد و با همون صدای بم و صبحگاهی‌ش گفت:
«ببینم کله‌شقِ عمارت حالش چطوره؟ هنوزم بی‌حالی یا انقدر انرژی داری که بیای پایین و حسابی از خجالتِ سوهوی و هانی دربیای؟»
آلیس از حسِ خنک و نوازشِ دستِ جونکوک بین موهاش یه لبخندِ ناخودآگاه زد، اما سریع جمع‌وجورش کرد. نشست روی تخت، پتو رو کشید دورِ خودش و چونه‌اش رو داد بالا:
«من؟ بی‌حال؟ عمراً! اتفاقاً انقدر انرژی دارم که برم پایین و کلِ عمارت رو بگذارم روی سرم. فقط داشتم فکر می‌کردم شما چرا هنوز اینجایی آقای رئیس؟ نکنه نگران بودی بدون من روزت شب نشه؟»
جونکوک گوشه‌ی لبش بالا رفت. یکم خم شد جلو، فاصله‌اش رو با آلیس کم کرد، زل زد دقیقاً توی چشمان خاکستری‌ش و زیر گوشش زمزمه کرد:
«نه بچه... فقط منتظر بودم بیدار بشی تا مطمئن بشم حالِ زبونت خوبه. چون امروزه که قراره حسابی کار دستت بده.»
همون لحظه تق‌تقِ در آمد و نینا با یه سینیِ پر از صبحانه‌ی مفصل و البته یه ظرفِ بزرگِ توت‌فرنگیِ تازه و خامه وارد اتاق شد. نینا با دیدنِ آلیس کلاً چشماش درخشید:
«آلیس! وای خدا رو شکر بیدار شدی! داشتم می‌مردم از نگرانی!»
سینی رو گذاشت روی میزِ جلوی تخت. آلیس تا چشمش افتاد به توت‌فرنگی‌ها، کلاً جدی بودنش یادش رفت! پتو رو زد کنار، پرید جلو و اولین توت‌فرنگیِ درشت رو زد توی خامه و گذاشت توی دهنش. با لذت چشم‌هاش رو بست:
«وای نینا... تو فرشته‌ای!»
جونکوک با دیدنِ این حرکتِ بچه‌گانه و بامزه‌اش دستش رو زد زیرِ چونه‌اش، تکیه داد و با پوزخندِ جذابی زل زد بهش. آلیس که متوجه نگاهِ سنگینِ جونکوک شد، یه توت‌فرنگیِ دیگه‌ای رو زد توی خامه، گرفت سمتِ دهنِ جونکوک و با لحنِ لجبازش گفت:
«چیه؟ انقدر زل نزن! اگه دلت می‌خواد بگو یکی بدم بهت، ولی شرط داره... باید اعتراف کنی دیشب چقدر از ترست بالا سر من بیدار موندی!»
جونکوک یک تای ابروش رفت بالا. بدون این‌که دستِ آلیس رو پس بزنه، خم شد جلو، توت‌فرنگی رو مستقیماً از دستِ آلیس با دندون‌هاش برداشت و خورد. انگشت‌های ظریفِ آلیس برای یک ثانیه با لب‌های داغِ جونکوک برخورد کرد و باعث شد آلیس جابه‌جا بشه و دستش رو سریع بکشه عقب!
جونکوک در حالی که توت‌فرنگی رو می‌جوید، پوزخندِ مرموزش رو پررنگ‌تر کرد، زل زد توی چشم‌های سرخ‌شده‌ی آلیس و آروم گفت:
«من هیچ‌وقت از چیزی نمی‌ترسم بچه... ولی اگه لازم باشه، تمامِ شب رو بیدار می‌مونم تا مطئمن بشم داراییِ من سرِ جاشه. حالا زودتر صبحانه‌ات رو بخور... باید بریم پایین، کارِ ناتمامی با خائن‌های این عمارت داریم!»

ادامه دارد...

#DarkRomance #MafiaRomance #Obsession #DarkAcademia #ForbiddenLove #AgeGap #EnemiesToLovers #Possessive #PsychologicalThriller #Tragedy #EmotionalDamage #Angst #SlowBurn #ToxicRelationship #IntenseLove #MorallyGrey #DarkAesthetic #Bookstagram #WriterLife #WattpadStories #SpicyBooks #DarkTales #Duet #DubiousConsent
دیدگاه ها (۱۳)

[ #𝔻𝕒𝕣𝕜_ℝ𝕠𝕞𝕒𝕟𝕔𝕖 ]The Forced Law━━━━━━⊱ ✿ ⊰━━━━━━پارتے⁵³آلیس ...

[ #𝔻𝕒𝕣𝕜_ℝ𝕠𝕞𝕒𝕟𝕔𝕖 ]The Forced Law━━━━━━⊱ ✿ ⊰━━━━━━پارتے⁵⁴آلیس ...

[ #𝔻𝕒𝕣𝕜_ℝ𝕠𝕞𝕒𝕟𝕔𝕖 ]The Forced Law━━━━━━⊱ ✿ ⊰━━━━━━پارتے⁵¹هوا ه...

[ #𝔻𝕒𝕣𝕜_ℝ𝕠𝕞𝕒𝕟𝕔𝕖 ]The Forced Law━━━━━━⊱ ✿ ⊰━━━━━━پارتے⁵⁰صدای ...

[ #𝔻𝕒𝕣𝕜_ℝ𝕠𝕞𝕒𝕟𝕔𝕖 ]The Forced Law━━━━━━⊱ ✿ ⊰━━━━━━پارتے⁴⁰آلیس ...

[ #𝔻𝕒𝕣𝕜_ℝ𝕠𝕞𝕒𝕟𝕔𝕖 ]The Forced Law━━━━━━⊱ ✿ ⊰━━━━━━پارتے³⁵انگشت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط