یک روز بی خبر

یک روز بی خبر
بی چمدان وبی چتر
می روم
وتــــو هیچ کجای دنیا پیدایم نمیکنی
می روم
تا دلواپسی هایم به یقـــه ی کتت نچسبد
تا دلتنگی هایم هی نپیچد به دست وپایت
که کلافه نشوی از "کجـــــایی" های من
دارد باد می آید
پنجره را ببند
می ترسم زودتر از موعد، رفتــــن به جانم بیفتد
از سرما می ترسم
و از انتظارهای کشدار بی فرجام
کلاف تنهایی ام را
دارم میبافم
شال گردنم که تمام شد
می روم
بی چمدان و بی چتر
دنبالـــــم نگرد!!!!!!
دیدگاه ها (۱)

فقط یک باردست پخت خالق را چشیدم آن هم وقتی بود که برای اولین...

برای کشتن یک زننیازی نیستفریاد بزنی , ترکش کنی , رویاهایش را...

سخت است انگشت نمای شب بودنوقتی با نبودنت یلدا را به تمام شبه...

لبهایم را پررنگتر می کنم، تو دیگر مرا نمی شنوی....چشمهایم را...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط