حلقه مار
حلقه مار
P:13
سه ماه گذشته بود.
سه ماه از آن شب پراضطراب، آن انتخاب لعنتی، آن لحظهای که سرنوشت برای همیشه تغییر کرد.
هواگوارتز دیگر برای آنها فقط خاطرهای بود در غبار خاطرات.
کسی دیگر در راهروها نمیدوید، صدای خندهها خاموش شده بود، و دیگر خبری از نگاههای پنهانی در سالن بزرگ نبود.
اما سه نفر هنوز کنار هم مانده بودند.
لیا.
لونا.
ریگولوس.
سهتایی. مثل گذشته.
اما دیگر مثل گذشته نبودند.
لونا و ریگولوس حالا وارد یک رابطه شده بودند. رابطهای آرام، محترمانه، حتی کمی خجالتی. هرچند لونا با چشمهای مهربانش سعی میکرد حواس لیا را پرت کند، اما لیا... هر بار که نگاهشان میکرد، چیزی در دلش فرو میریخت.
و خودش؟
لیا حالا با تام عقد کرده بود. نه با عشق. نه با انتخاب. بلکه بهخاطر «پیمان». همان پیمانی که همه را به سکوت وادار کرده بود.
تام آخرین وارث باقیمانده پیمانهای خونین بود. و از آنجا که او تنها کسی بود که باقی مانده بود، پیمانها تصمیم گرفته بودند که «لیا» سهم او شود.
عقد... بله. عقد شده بودند.
اما نه ازدواجی عاشقانه، نه شروعی دلخواه.
تام، سرد و آرام، همانطور که همیشه بود، چیزی نگفت.
اما نگاهش وقتی لیا به او «همسر» نمیگفت، کمی میشکست.
وقتی لیا شبها به اتاق خودش میرفت.
وقتی هنوز حلقهای در دستش نبود.
وقتی هنوز هم گاهی، بیصدا به پنجره زل میزد و...
به چه کسی فکر میکرد؟
تام میدانست.
او میدانست دل لیا جای دیگری مانده. پیش کسی که دیگر نیست. پیش کسی که هیچوقت صدایش را بلند نکرد. کسی که همیشه فقط از دور نگاهش میکرد. کسی که تنها یکبار... فقط یکبار دستش را گرفت.
در حال حاضر، لیا میتوانست هر لحظه طلاق بگیرد.
پیمان فقط تام را نگه داشته بود، اما برای لیا راه باز بود. فقط یک امضا... یا حتی بدون آن.
قانون جادویی اجازهاش را میداد.
اما چرا نکرده بود؟
چرا هنوز مانده بود؟
جوابش ساده نبود.
شاید ترس بود.
شاید هنوز دلش میخواست باور کند تام ممکن است تغییر کند.
شاید هنوز منتظر یک نشانه از دراکو بود.
شاید... فقط شاید، لیا هنوز در قلبش دراکو را صدا میزد..
لیا وارد اتاقش شد رفت مثل همیشه رفت داخل دفتر خاطرات قدیمیش که از بچگیش بهترین دوستش بود که وقتی دفتر رو باز کرد یک چیزی توجهش رو جلب کرد نامه آیی دید ، پنهانی و بدون امضا، توی دفتر قدیمی لیا پیدا شد. جوهر کمی پخش شده بود ولی هنوز هم بوی ملایم عطر خاصی که همیشه همراه دراکو بود حس میشد.
> لیا...
نمیدونم اصلاً اینو میخونی یا نه. شاید حتی بعد از خوندنش، بندازیش دور. حقم داری.
ولی این حرفا باید از روی دلم برداشته بشه... باید بگم، حتی اگه هیچوقت نشنوم چی در جوابش میگی.
تو تنها کسی بودی که تونستی نگاهم رو از همهچیز پرت کنی. تنها کسی که سکوتت صد برابر از هر فریادی بلندتر بود. نمیدونی چند شب، بعد تمرین، بعد کلاس... فقط بهت فکر میکردم. به حالت وقتی که سر پایین مینداختی، وقتی لبخند کوچیکی گوشه لبات مینشست...
وقتی دیدم داری به تام میرسی، انگار کل دنیام فرو ریخت. خواستم جلو بیام. قسم خوردم. ولی دستهام... میلرزیدن. چون تو برای من زیادی روشنی بودی، و من زیادی تاریک.
ولی حالا... حالا دیگه نمیخوام اینو توی دلم نگه دارم.
من عاشقت بودم لیا. هنوزم هستم. شاید همیشه بمونم.
– کسی که بیشتر از اونی که فکر میکنی، نگاهت کرده
لیا، بعد از خوندن نامه، ساعتها با اون توی دستش روی تخت نشست. بالاخره همون شب، جوابشو نوشت. برای اولین بار، بدون ترس. بدون تردید.
> دراکو...
میدونستم یه جایی... یه روزی... قراره اینا رو ازت بشنوم. حتی اگه با صدا نباشه. حتی اگه توی تاریکی باشه.
خیلی وقت بود دلم میخواست بدونی... خیلی وقت بود که تو هم از سکوت من بخونی.
منم دوستت داشتم. هنوزم دارم.
شاید همهچی دیر شده باشه. شاید من مجبور شدم پیمان تام رو قبول کنم، شاید راه برگشتن نباشه. ولی میخوام بدونی...
قلبم هیچوقت مال اون نبود. مال تو بود.
– لیا
این بار من بهت گفتم... برای اینکه هیچوقت فکر نکنی تنها دوست داشتی.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
دهنم آسفالت شددددد😀👍🏻
اما دمتون گرم💋✨
کامنت:۸ تا
لایک:۸ تا
P:13
سه ماه گذشته بود.
سه ماه از آن شب پراضطراب، آن انتخاب لعنتی، آن لحظهای که سرنوشت برای همیشه تغییر کرد.
هواگوارتز دیگر برای آنها فقط خاطرهای بود در غبار خاطرات.
کسی دیگر در راهروها نمیدوید، صدای خندهها خاموش شده بود، و دیگر خبری از نگاههای پنهانی در سالن بزرگ نبود.
اما سه نفر هنوز کنار هم مانده بودند.
لیا.
لونا.
ریگولوس.
سهتایی. مثل گذشته.
اما دیگر مثل گذشته نبودند.
لونا و ریگولوس حالا وارد یک رابطه شده بودند. رابطهای آرام، محترمانه، حتی کمی خجالتی. هرچند لونا با چشمهای مهربانش سعی میکرد حواس لیا را پرت کند، اما لیا... هر بار که نگاهشان میکرد، چیزی در دلش فرو میریخت.
و خودش؟
لیا حالا با تام عقد کرده بود. نه با عشق. نه با انتخاب. بلکه بهخاطر «پیمان». همان پیمانی که همه را به سکوت وادار کرده بود.
تام آخرین وارث باقیمانده پیمانهای خونین بود. و از آنجا که او تنها کسی بود که باقی مانده بود، پیمانها تصمیم گرفته بودند که «لیا» سهم او شود.
عقد... بله. عقد شده بودند.
اما نه ازدواجی عاشقانه، نه شروعی دلخواه.
تام، سرد و آرام، همانطور که همیشه بود، چیزی نگفت.
اما نگاهش وقتی لیا به او «همسر» نمیگفت، کمی میشکست.
وقتی لیا شبها به اتاق خودش میرفت.
وقتی هنوز حلقهای در دستش نبود.
وقتی هنوز هم گاهی، بیصدا به پنجره زل میزد و...
به چه کسی فکر میکرد؟
تام میدانست.
او میدانست دل لیا جای دیگری مانده. پیش کسی که دیگر نیست. پیش کسی که هیچوقت صدایش را بلند نکرد. کسی که همیشه فقط از دور نگاهش میکرد. کسی که تنها یکبار... فقط یکبار دستش را گرفت.
در حال حاضر، لیا میتوانست هر لحظه طلاق بگیرد.
پیمان فقط تام را نگه داشته بود، اما برای لیا راه باز بود. فقط یک امضا... یا حتی بدون آن.
قانون جادویی اجازهاش را میداد.
اما چرا نکرده بود؟
چرا هنوز مانده بود؟
جوابش ساده نبود.
شاید ترس بود.
شاید هنوز دلش میخواست باور کند تام ممکن است تغییر کند.
شاید هنوز منتظر یک نشانه از دراکو بود.
شاید... فقط شاید، لیا هنوز در قلبش دراکو را صدا میزد..
لیا وارد اتاقش شد رفت مثل همیشه رفت داخل دفتر خاطرات قدیمیش که از بچگیش بهترین دوستش بود که وقتی دفتر رو باز کرد یک چیزی توجهش رو جلب کرد نامه آیی دید ، پنهانی و بدون امضا، توی دفتر قدیمی لیا پیدا شد. جوهر کمی پخش شده بود ولی هنوز هم بوی ملایم عطر خاصی که همیشه همراه دراکو بود حس میشد.
> لیا...
نمیدونم اصلاً اینو میخونی یا نه. شاید حتی بعد از خوندنش، بندازیش دور. حقم داری.
ولی این حرفا باید از روی دلم برداشته بشه... باید بگم، حتی اگه هیچوقت نشنوم چی در جوابش میگی.
تو تنها کسی بودی که تونستی نگاهم رو از همهچیز پرت کنی. تنها کسی که سکوتت صد برابر از هر فریادی بلندتر بود. نمیدونی چند شب، بعد تمرین، بعد کلاس... فقط بهت فکر میکردم. به حالت وقتی که سر پایین مینداختی، وقتی لبخند کوچیکی گوشه لبات مینشست...
وقتی دیدم داری به تام میرسی، انگار کل دنیام فرو ریخت. خواستم جلو بیام. قسم خوردم. ولی دستهام... میلرزیدن. چون تو برای من زیادی روشنی بودی، و من زیادی تاریک.
ولی حالا... حالا دیگه نمیخوام اینو توی دلم نگه دارم.
من عاشقت بودم لیا. هنوزم هستم. شاید همیشه بمونم.
– کسی که بیشتر از اونی که فکر میکنی، نگاهت کرده
لیا، بعد از خوندن نامه، ساعتها با اون توی دستش روی تخت نشست. بالاخره همون شب، جوابشو نوشت. برای اولین بار، بدون ترس. بدون تردید.
> دراکو...
میدونستم یه جایی... یه روزی... قراره اینا رو ازت بشنوم. حتی اگه با صدا نباشه. حتی اگه توی تاریکی باشه.
خیلی وقت بود دلم میخواست بدونی... خیلی وقت بود که تو هم از سکوت من بخونی.
منم دوستت داشتم. هنوزم دارم.
شاید همهچی دیر شده باشه. شاید من مجبور شدم پیمان تام رو قبول کنم، شاید راه برگشتن نباشه. ولی میخوام بدونی...
قلبم هیچوقت مال اون نبود. مال تو بود.
– لیا
این بار من بهت گفتم... برای اینکه هیچوقت فکر نکنی تنها دوست داشتی.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
دهنم آسفالت شددددد😀👍🏻
اما دمتون گرم💋✨
کامنت:۸ تا
لایک:۸ تا
- ۳.۷k
- ۰۱ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط