میانِ لباسهایِ آویزان ,روی بندِ رخت

میانِ لباسهایِ آویزان ,روی بندِ رخت
اندام زنی پیداست
که تمام زنانگیش
درچمدان عروسیش جا ماند
و بی هیچ بوسه ای
خسته از شب های تکراری
هر صبح به بیداری رسید,
در آشپزخانه ای تب دار
آرزوهایش ته گرفت
و قُل قُلِ کتری
عاشقانه ترین ملودی اش شد
موهایش در تشنگی پژمرد
و دریک تشت پر از کَف و تنهایی
چنگ می زد به دلش
یقه چرکی که بوی غریبه میداد..
و هرشب با لبخند, منتظر غریبه ای می ماند
که اسمش در شناسنامه اش بود...
دیدگاه ها (۱)

ســلامــتــے دخترے ڪہ شب عروسـے عشقش رفت دمِ ماشین عروس و ڪا...

میدونے ڪجاے شڪست عشقےســخــتــہ ؟؟" غیرتش " .......وقـتـــے ...

دیروز نبودی ، به جای تنت گلی را بوییدم امروز نیستی به جای گ...

مرا ببخش من سال‌هاست دور مانده‌ام از تواما همیشه، هر چه در ه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط