چشمم به راه نیست، امیدی نمانده است

چشمم به راه نیست، امیدی نمانده است
عشق ات مرا به مرز تباهی کشانده است

هر شب برای رفتن تو گریه می کنم
خواب از دو چشم قهوه ای من پرانده است

گفتی به فکر آمدنی، راه بسته است
آنجا مگر کجاست که راهی نمانده است

با خود نمی رسی به توافق هنوز هم
تردید پای آمدنت را شکانده است

دیگر مرا به معجزه ها دلخوشی نده
دست تو بذر یاس به جانم نشانده است

#آرزو_نوری
دیدگاه ها (۱)

به من زنگ نزنبه دیدنم بیااین تلفن لعنتیدکمه ی آغوش ندارد...#...

نوجوان که بودم عاشق یک دختری بودم که سال‌ها از من بزرگ‌تر بو...

جانم را برایش میدادم وجانش را برایمدوستش داشتم و دوستم داشتا...

و من دروازبان خسته ای کهسالهاستبهگل های پیراهن توباخته ام......

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط