ﺩﯾﺸﺐ ﺍﺯ ﺩﻭﺭﯼ ﺗﻮ ﺩﯾﺪﮤ ﻣﻦ ﺧﻮﺍﺏ ﻧﺪﺍﺷﺖ

ﺩﯾﺸﺐ ﺍﺯ ﺩﻭﺭﯼ ﺗﻮ ﺩﯾﺪﮤ ﻣﻦ ﺧﻮﺍﺏ ﻧﺪﺍﺷﺖ
ﻃﺎﻗﺖ ﻋﺸﻖ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺍﯾﻦ ﺩﻝ ﺑﯽ ﺗﺎﺏ ﻧﺪﺍﺷﺖ
ﻫﺮ ﭼﻪ ﻣﯽ ﺧﻮﺭﺩﻡ ﻭ ﺁﺧﺮ ﺩﻟﻢ ﺁﺭﺍﻡ ﻧﺸﺪ
ﮔﻮﺋﯿﺎ ﺳﺎﻗﯽ ﻣﯿﺨﺎﻧﻪ ﻣﯽ ﻧﺎﺏ ﻧﺪﺍﺷﺖ
ﺩﺭ ﺳﺮﻡ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺑﺎ ﺍﺷﮏ ﮐﻨﻢ ﺷﻌﻠﻪ ﺧﻤﻮﺵ
ﺷﻌﻠﻪ ﺍﻓﺮﻭﺧﺖ ﻭﻟﯽ ﺩﯾﺪﮤ ﻣﻦ ﺁﺏ ﻧﺪﺍﺷﺖ
ﻋﺎﺷﻘﺖ ﺑﺮ ﺳﺮ ﮐﻮﯼ ﺗﻮ ﭼﻨﺎﻥ ﺯﺍﺭ ﻧﺸﺴﺖ
ﮐﻪ ﺯﻋﺸﻖ ﺗﻮ ﺩﮔﺮ ﮐﺎﺭ ﺑﻪ ﺁﺩﺍﺏ ﻧﺪﺍﺷﺖ
دیدگاه ها (۱)

پنهان نکن نام مرا زیر زبانتبگذار تا شیرین شود طعم دهانتبا خن...

تا تو باشی غزلم جای کسی غیر تو نیستو در این قافیه ها جز خطِ ...

در خیالم با منی ، اما تو یار دیگریفصل سرد حال من ، اما بهار ...

به نگاهی که مرا عاشق خود کرده, قسم بایدامشب به غزلهای نگاهت ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط