دوستی که به اسپانیا سفر کرده بود ، خاطره ی جالبی را تعریف

دوستی که به اسپانیا سفر کرده بود ، خاطره ی جالبی را تعریف کرد :



می گفت در یکی از روستاهای ​اسپانیا وارد قهوه خانه ای شدم و



برای خود و همراهم قهوه سفارش دادم.



در حالی که پشت میز منتظر سفارشمان بودیم ، در کمال تعجب



دیدیم که بعضی از مشتریان جلوی پیشخوان آمده و



در حالی که خودشان تنها بودند ، سفارش دوتا چای



و یا دوتا قهوه می دادند و می گفتند :



یکی برای خودم و یکی برای دیوار!



از نوع سفارش در حیرت ماندیم. متوجه شدیم که بعد از



همچین سفارشی پیشخدمت یک برگه کوچک که روی آن



چای یا قهوه نوشته است ، به دیوار پشت سرمان می چسباند



و جالب اینکه دیوار پشت سر ما پر از این برگه ها بود.





در ذهنمان هزاران فکر به وجود آمد که دلیل این کار چیست



و این حرکت یعنی چه؟



در افکار خود غوطه ور بودیم که…





آدم فقیر و ژنده پوشی وارد قهوه خانه شد و



سفارش یک قهوه داد ، اما با این جمله :



ببخشید ، بی زحمت یک قهوه از حساب دیوار!



و پیشخدمت یکی از کاغذها را که روی آن قهوه نوشته بود



از روی دیوار برداشت و پاره کرد و یک قهوه به



آن مرد فقیر داد ، بدون آنکه از آن مرد پولی بگیرد…
دیدگاه ها (۵)

ﺧﺪﺍﯾﺎ …. ﻣﯿﺸﻪ ﺍﯾﻦ ﺷﯿﻄﺎﻥ ﺭﻭ ﺑﺒﺨﺸﯽ ﻭ ﺑﺎﻫﺎﺵ ﺁﺷﺘﯽ ﮐﻨﯽ ﮐﻪ ﺩﺳﺖ ﺍﺯ ...

تقوا یعنی اینکه اگر یک هفته مخفیانه از همه کارهای ما فیلم گر...

به نظر می‌رسد از این پس کاربران ایرانی نیز قادر خواهند بود د...

سلامتی ﭘﺴﺮﺍﯾﯽ ﮐﻪ ﺗﯿﭗ ﻭ ﻗﯿﺎﻓﺸﻮﻥ ﺑﻪ ﺭﻭﺯﻩ ﻭﻟﯽ ﻏﯿﺮﺗﺸﻮﻥ ﻣﺎﻝ ﺯﻣﺎﻥ...

پارت ۲۹ | درِ آخرقفل با صدای بلندی چرخید.تق!درِ آهنی آرام با...

پارت ۴۰ — تا قبل از طلوعشب از نیمه گذشته بود.یونگی هنوز از ت...

پارت پنجم | روزِ بارانیاز صبح باران می‌بارید.کافه خلوت‌تر از...

فاصله یک لبخند تا جنون

p15شب شده بود.جنا بعد از بستن آتلیه، به سمت خانه راه افتاد. ...

『 𝙊𝙣 𝙏𝙝𝙚 𝙀𝙙𝙜𝙚 𝙊𝙛 𝘽𝙚𝙩𝙧𝙖𝙮𝙖𝙡 』𝙋𝙖𝙧𝙩 : ³⁴جونگکوک با تمام سرعت میا...

رمان :قرار داد سرنوشت. part:۴

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط