ظهور ازدواج

ظهور ازدواج )
( فصل سوم ) پارت ۶۱۷

لرزون با بغض خيلي خفه کننده و حال غريبي توي سالن اینور و اونور میرفتم و مدام به خودم لعنت میفرستادم و
گریه میکردم.. نمیتونستم جلوي اشکامو بگیرم...
نمیتونستم این قلب لعنتي رو اروم کنم..
من باعث شده بودم حال جیمین بد و بدتر شه..
دردش داشت دیوونه ام میکرد.. اگه بلایی سرش میومد علاوه بر دردي که نبودش بهم میداد عذاب وجدانش هم نابودم میکرد.
دیگه هیچی ازم نمیموند.. جیمین هنوز فرصت داشت...من..
من گند زدم به فرصتش.
من همیشه همه چیزو خراب میکنم.
اشفته چشمامو بستم که اشکام با شدت بيشتري
شدن و لرزون هق هق کردم لطفا.. جیمین..
فرد اروم و خیلی گرفته به نیکول گفت : باید به..جوزف و جنت خبر بدیم نه؟
خونم به جوش اومد.. دندونامو به هم قفل کردم و تند چشمامو باز کردم و بلندگفتم ... نه..
هر ٤نفر نگاهشون رو آوردن روم.. با خشم گفتم : حق ندارین به هیچ کس خبر بدین..هیچ کدومشون لیاقت بودن کنار جیمین رو ندارن.
فرد دستش رو بلند کرد که عصبي و با نفرت گفتم : همه شون توی شرایط سخت جیمین رو رها کردن .... اونم جیمین رو که تا اخ میگفتن پشت سرشون بود و دستاشون رو میگرفت.
با دستي که به شدت میلرزید به در اشاره کردم و اشکم جاري شد و پردرد گفتم : الان کجان اون خواهر و برادر لعنتیش تا درد داداششون رو ببینن؟
با درد و غم گفتم حق ندارن الانم بیان
و داغون روي زمين نشستم.
حق ندارن..چون وقتی جیمین بهشون نیاز داشت تا کمکش کنن از اون عذاب وجدان و درد رها شه کمکش نکردن و
جیمین رو به حال خودش رها کردن
جیمین با تنهايي ها و خودخوريهاش این بلا رو سرخودش آورده.. پس
الان حق ندارن بیان جیمین شکسته رو بیینن..
نفسم سنگین بود.. خدایا کمکم کن...
جیمین خيلي سختي کشيده..
من به جهنم این همه درد حق اون نیست.. داغون دستامو به صورتم گرفتم که صداي باز شدن در رو شنیدم
تند دستمو برداشتم.. دکتر..
ترسیده و نگران دویدم سمتش و نگران
گفتم : دکتر.. جیمین... چطوره؟ تلخ گفت: متاسفانه باید بگم..خیلی خوب نیست.. قلبم ریخت و هول گفتم : باید بشه یه کاري براش کرد..پیوند پرتو درماني..حتما یه راهي هست ؟ دکتر نفس عمیقی کشید و گفت: وضعش خيلي اورژانسي و وخيمه.. متاسفم اما..واقعا كاري نمیشه کرد..ما همه تلاشمون رو کردیم و الان..شرایطش رو پایدار نگه داشتیم اما... اين پايداري هم نمیتونه خيلي ثابت و دائمي باشه.. همه امیدم محو شد و درد خيلي خيلي شديدي تو قلبم نشست نه
اشک تو چشمام جمع شد و درمونده قدمي عقب رفتم.. نه
تمام تنم یخ زده بود. این حقیقت نداره
جیمین باید خوب شه باید برگرده پیش اون..
نیکول بلند زد زیر گریه و گفت : دکتر میشه دیدش؟
دکتر : الان خير.. بذارين کمي استراحت کنه..
دیدگاه ها (۱۳)

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۶۱۸درمونده و دل شکسته روی زمین...

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۶۱۹فرد هول بلند شد و با شوک گف...

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۶۱۶داغون زار زدم و دستامو داخل...

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۶۱۵كوسة ببنها شوکه جیغ زدم و ا...

ظهور ازدواج پارت ۵۷۲از شدت درد و وحشت دیدن جیمز روي تخت بیما...

ظهور ازدواج پارت ۵۷۲از شدت درد و وحشت دیدن جیمز روي تخت بیما...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط