#عشق_یا_گلوله؟

#عشق_یا_گلوله؟


𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹


𝑷𝒂𝒓𝒕 : ¹⁴



ویو میکا_____



ماشین از خیابون‌های خلوت بوسان رد می‌شد.
چراغ‌های شهر کم‌کم پشت سرمون محو می‌شدن و صدای دریا از دور به گوش می‌رسید.


من ساکت نشسته بودم.
اما ذهنم ساکت نبود.
اسکله‌ی غربی...
محموله‌ی واقعی...
و مهم‌تر از همه، کسی که مسیر رو لو داده بود.


جیمین روبه‌روی من نشسته بود.
آرنجش روی دسته‌ی صندلی قرار داشت و نگاهش به بیرون بود.
هیچ اضطرابی توی چهره‌اش دیده نمی‌شد.
انگار حتی اگر همین الان ده نفر جلوش ظاهر می‌شدن، باز هم همین‌قدر خونسرد می‌موند.



میکا: «تو همیشه قبل از یه اتفاق خطرناک این‌قدر آرومی؟»


بدون اینکه نگاهم کنه جواب داد.


جیمین: «من قبل از اتفاق خطرناک آروم نیستم.»


مکث کرد.


جیمین: «همیشه آرومم.»


لبخند کوچیکی زدم.


میکا: «خیلی اعتمادبه‌نفس داری.»


جیمین: «اسمش اعتمادبه‌نفس نیست.»


میکا: «پس چیه؟»


این بار نگاهم کرد.


جیمین: «اطمینان.»

میکا: «به چی؟»

جیمین: «به خودم.»


دوباره سکوت کرد.
من سرم رو به شیشه تکیه دادم.


میکا: «خب، آقای مطمئن...»

جیمین: «چی؟»

میکا: «اگه محموله واقعاً توی اسکله‌ی غربیه، چرا فقط ما دوتا داریم می‌ریم؟»


جیمین: «فقط ما دوتا نیستیم.»


به آینه نگاه کردم.
دو ماشین مشکی چند متر عقب‌تر حرکت می‌کردن.



میکا: «آهان.»


چند ثانیه بعد پرسیدم:



میکا: «و اگه اونجا تله باشه؟»

جیمین: «هست.»


متعجب نگاهش کردم.


میکا: «خیلی راحت گفتی.»

جیمین: «چون هست.»

میکا: «پس چرا داریم می‌ریم؟»


جیمین کمی به جلو خم شد.


جیمین: «چون گاهی بهترین راه برای پیدا کردن کسی که برات تله گذاشته...»



مکث کرد.


جیمین: «اینه که بذاری فکر کنه تله‌ش کار کرده.»

نگاهش کردم.
حالا می‌فهمیدم چرا از اول این‌قدر خونسرد بود.
اون دنبال فرار نبود.
دنبال شکار بود.
ماشین آرام شد.
راننده از آینه نگاهی به جیمین انداخت.

راننده: «رئیس، نزدیکیم.»


جیمین: «چراغ‌ها رو خاموش کن.»


چراغ‌های ماشین خاموش شدن.
تاریکی همه‌جا رو گرفت.
من ناخودآگاه صاف نشستم.


میکا: «خب... این قسمت دیگه خیلی فیلم مافیایی شد.»

جیمین: «ترسیدی؟»

میکا: «نه.»

جیمین: «پس چرا این‌قدر ساکتی؟»

میکا: «دارم سعی می‌کنم ازت یاد بگیرم.»

جیمین: «موفق نمی‌شی.»

میکا: «چرا؟»

جیمین: «چون تو زیادی حرف می‌زنی.»


خندم گرفت.

میکا: «خب یکی باید توی این ماشین حرف بزنه.»


جیمین هیچ جوابی نداد.
ماشین چند متر جلوتر رفت و کنار یک ساختمان متروکه متوقف شد.
جیمین پیاده شد.

من هم در رو باز کردم.
اما قبل از اینکه کامل پیاده بشم، صدای جیمین رو شنیدم.


جیمین: «میکا»

میکا: «بله؟»

جیمین: «پشت سر من بمون.»

میکا: «چرا؟»

جیمین: «چون امشب نمی‌خوام مجبور بشم دنبال دردسر بگردم.»

میکا: «من دردسر نیستم.»


جیمین نگاهی سرد بهم انداخت.

جیمین: «تو خودِ دردسری.»


و بدون هیچ حرف دیگه‌ای به سمت ساختمان راه افتاد.
من پشت سرش حرکت کردم.
اما درست قبل از ورود، چیزی روی زمین دیدم.
یک تکه کاغذ.
خم شدم و برداشتمش.
روی کاغذ فقط یک جمله نوشته شده بود:



«محموله اینجا نیست.»



چشم‌هام ریز شد.
کاغذ رو برگردوندم.
پشتش یک علامت بود.
همون علامتی که روی جعبه‌های داخل کانتینر دیده بودم.
سرم رو بالا آوردم.

جیمین چند قدم جلوتر ایستاده بود.
انگار منتظر من بود.


جیمین: «چی پیدا کردی؟»


کاغذ رو توی دستم مچاله کردم.


میکا: «هیچی.»

چند ثانیه نگاهم کرد.


جیمین: «دروغ گفتی.»


میکا: «تو هم خیلی خوب بلدی تشخیص بدی.»

جیمین برگشت سمت ساختمان.


جیمین: «پس بیا.»

میکا: «کجا؟»

جیمین: «ببینیم چه کسی این کاغذ رو گذاشته.»


لبخندم محو شد.
پس اون هم دیده بود.
آروم دنبالش راه افتادم.

درِ ساختمان با صدای بلندی باز شد.
تاریکی داخل ساختمان رو پوشونده بود.
جیمین وارد شد.

من پشت سرش قدم گذاشتم.
و درست همان لحظه...
صدای قفل شدن در از پشت سرمون بلند شد.
تق.

ایستادم.
جیمین هم ایستاد.
اما برخلاف من...
حتی برنگشت نگاه کنه.
فقط با همان صدای سرد گفت:


جیمین: «بالاخره رسیدن.»


صدای قدم‌هایی از طبقه‌ی بالا نزدیک می‌شد.



ادامه دارد......


لایک کنید و نظر بدیننننتتتتنن🔪🎀
حمایت پاییننننن،😔


اسلاید بعد همون علامتی که میکا تو اون کانتینر دیده بود پشت اون کاغذ


کامنت بزاری میتونم برا پارت بعد خبرت کنم پرنسس


شرطا رسید بهم تو کامنتا خبر بدین پرنسس هام



شرط :

لایک : ۳۲ تا


کامنت : ۴ تا

بازنشر: ۶ تا


دوستون دارم یه دنیا بایییبی 💋
دیدگاه ها (۳۳)

سلام دخترام...حالتون چطوره؟امیدوارم حالتون مثل من نباشه...من...

#عشق_یا_گلوله؟ 𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹𝑷𝒂𝒓𝒕 : ¹⁵ویو میکا_____صدای قدم...

#عشق_یا_گلوله ؟ 𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹𝑷𝒂𝒓𝒕 : ¹³ویو میکا_____داخل کا...

#عشق_یا_گلوله؟ 𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹𝑷𝒂𝒓𝒕 : ¹²ویو میکا_____هوا تاری...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط