چو عاشق می شدم ، گفتم : ربودم گوهر مقصود ، ندانستم که این

چو عاشق می شدم ، گفتم : ربودم گوهر مقصود ، ندانستم که این دریا چه موج خون فشان دارد .

چشم بر هم ننهاده گردش دوران گذشت
بهر یک کَس سخت و بهر دیگری آسان گذشت
روزگاری خواهد آمد با خودت نجوا کنی
یاد باد آن روزگارانی که با یاران گذشت . . .
دیدگاه ها (۱)

چشم بر هم ننهاده گردش دوران گذشت بهر یک کَس سخت و بهر دیگری ...

ای صبا با تو چه گفتند که خاموش شدی / چه شرابی به تو دادند که...

گاهی اوقات آرزو می کنم ای کاش تک پرنده ی عاشقی بودم که میان ...

يک لحظه نشد خيالم آزاد از تو يک روز نگشت خاطرم شاد از تو دان...

چو عاشق می‌شدم گفتم که بردم گوهرِ مقصودچه دانستم که این دریا...

بتی دارم که گِرد گل ز سُنبل سایه‌بان داردبهارِ عارضش خطّی به...

#شعر_قدیمی 🍂بتی دارم که گِرد گل ز سُنبل سایه‌بان داردبهارِ ع...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط