Pt54

رفتم سمت اعظم خانم بونگی:عه مادرجان شما دیگه چرا اومدید بالا بابا ورزش های سنگین برای پاتون خوب نیستش یه موقع خودایی نکرده کمرتون بگیره چی باباجون با ۳۰کیلو چربی داره این کوه میره بالا میاد پایین اگه معدش بگیره ما چیکار کنیم دیگه سن سالی ازتون گذشته اعظم خانم: چی؟ من پیر شدم؟ ببین پسر چی فکر کردی به من میگن اعظم خانم من توی همین کوها بزرگ شدم بچه بودم روزی ۱۵_۱۶بار میرفتم پشت کوه اب میاوردم یه تنه درخت میذاشتم رو کولم میاوردم اتیش دریت میکردم نون میختم من شیر گاو گوسفند خوردم دست بزن ببین استخونام چ سفته یونگی:ماشالله بزنم ب تخته اعظم خانم:این عباسم که میبینی( با لحن جدی) از اول همینجوری بوده( اروم)ملت شوهر کردن اون وقت من به پسر شیکم گنده خرس قهوایه به سرپرستی گرفتم ،ولی من خودم همه چیو به دوش میکشم اونم تنهایی ( یونگی خشک شد ) یونگی:اها بس بریم ک خاله خانومینا جلو بزنیم همه چیو درو کنیم اعظم خانم به سمت افراد:همگی با تمام سرعت به پییییش اقدس خانم اعظم خانم منو عباس اقا شمسی خانم کبرا خانم با تمام سرعت رفتیم به سمت بالای کوه نیم ساعت بعد رسیدیم بالای کوه ۱۰ دقه گذشت که خالخ خانیمینا هم اومدن ولی ما زودتر شروع کرده بودیم به چیدن همگی زیر نظر اعظم خانم در حال کندن چای کوهی ساعت۶ بعد از ظهر از نفس افتاده بودن ۱۲تا گونی برنج پر کرده بودم داشتم از گشنگی میمردم عباس اقا اقا اسلان در حالی شمارش بودن تا بزنده معلوم بشه ،یا خود خدا این همه گونی برنج کی میخاد ببره پایین کوه باید عین توپ ازین جا شوتش کنیم پایین اعظم خانم:بیاید یه چیزی بخورید خسته شدید همگی از خودا خاسته رفتیم ک عباس اقا شاد شنگول درحالی ک قر میداد اومد حتما ما بزنده شده بودیم اعظم خانم:عه وا عه واااااااا کبرا خانم:چ شده اعظم خانم اعظم خانم :کیسه غذاها نیست یونگی:هااااا یعنییییی چییییی *** پدرام و ا/ت پایین کوه پدرام اخرین تخم مرغ پوست میکنه:حال کردی چ جور شوهرت با بقیه رو سرکار گذاشتم ناهار خودمون خوردیم ا/ت:بعضی وقتا اون مغز فندوقیت خوب کار میکنه پدرام:ن اینکه... (صدای داد بیداد از بالای کوه) پدرام تخم مرغ درسته انداخت تو دهنش با ا/ت رفتن پایین [از زبان یونگی] خسته کوفته همه اون گونی هایی ک توش سبزی کوهی بود منو پدرام از ماشین پیاده کردیم اعظم خانمم ی سفره تو بالا پشت بوم انداخ سبزی هارو پهن کرد گذاشت خشک شن رفتم تو اتاق عین خرس افتادم رو تخت خدا میدونه من توی این مدت ک ایران بودم اصلا ی چرتم نتونسته بودم بخابم ولی خدارو شکر فقط ۲روز مونده بود البته اگه این نویسنده گاو بزاره من:اون دفعه ام خوب کردم یونگی:زر نزن حوصله ندارم ا/ت اومد تو اتاق ا/ت:شوعر جونم یونگی:ها چیه ا/ت: ی پیشنهاد دارم یونگی:باز میخای از همون حرفتی قشنگت بزنی ا/ت:کدوم حرف؟ یونگی:یادت رفته ؟اون دفعه ک گفتی هفته دیگ باید ایران بمونیم این بدترین حرفی بود میشه روحیه اروم لطیف من زد ا/ت:مسخره بازب در نیار گوشکن ببین چی میگم یونگی:خو ا/ت:میگم ما ک این همه مدت ایران بود یونگی:ارع والا اندازه ۵۰سال پیر شدم ا/ت:عهههه گوش کن دیه...میگم بریم برای اعضا سوغاتی میخریم یونگی:چییبببییییبی ا/ت:سوغاتی
دیدگاه ها (۰)

True Love②⑦یونی: ا/تا/ت: بله یونی: چرا خودت رو گول میزنیا/ت:...

عشق بی پایان

آواز عشق♣️part8♣️ویو ا/تدر باز شد و یه خانم میانسال اومد داخ...

سناریو مایکی پارت اخر

رمان هکر کوچولوی من پارت سوم

P25عروس فراری ⚠️اقا یه یه بگین نوسیدنه رو عوض کنم یا نه فقط ...

My Boy❄

سناریو ساکورا تک پارتی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط