Sweet Love
■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■
Sweet Love²⁵
**۲ سال بعد: کلاسِ تجربهی عملی، لبخندهایِ ناگفته، و یه دلِ آشنا**
دو سال مثلِ برق و باد گذشت. حالا ۱۹ ساله بودم و ترمِ سومِ دانشگاه را پشتِ سر میگذاشتم. دنیایِ دانشگاه برایم دیگر غریبه نبود، اما حضورِ دوبارهی جیمین در قامتِ استادِ دروسِ عملی، مثلِ برگشتن به خانهی امنی بود که سالها منتظرش بودم. این بار، نه فقط یک استاد، که کسی بود که پیچیدهترین احساساتِ ناگفتهام را میفهمید.
کلاسِ "تکنیکهایِ پیشرفتهیِ هنری" عصرها برگزار میشد. کارگاهِ عملی، فضایی بود که ما را مجبور میکرد نزدیکتر باشیم. گاهی دستهایمان به هم میخورد، گاهی نگاههایمان در هم گره میخورد و برایِ لحظهای طولانی، انگار دنیایِ اطراف محو میشد. جیمین، دیگر فقط نکتههایِ فنی را نمیگفت؛ گاهی با نگاهش، گاهی با لحنِ آرامش، حرفهایی را منتقل میکرد که فقط من متوجه میشدم.
امروز، قرار بود پروژههایِ نهاییِ ترم را ارائه دهیم. من آخرین نفر بودم. هوایِ کارگاه، کمی سنگین شده بود؛ ترکیبی از بویِ رنگ، تینر و اضطرابِ شیرینی که همیشه قبل از دیدنِ جیمین داشتم.
وقتی آخرین دانشجو از کارگاه بیرون رفت، جیمین به سمتم آمد. لبخندی زد که مطمئن بودم فقط برایِ من است.
- آمادهای؟
*سرم را تکان دادم. در دستم، قابِ کوچکی بود که آخرین کارم را در آن جای داده بودم؛ تصویری انتزاعی با رنگهایی که سعی کرده بودم تمامِ حسِ آن روزهایِ اولِ آشناییمان را در آن بگنجانم.*
+ فکر کنم.
- من که مطمئنم. بیا دفتر. اونجا راحتتریم.
*این "راحتتریم" دوباره همان زبانِ آشنایِ ما بود. جایی که میتوانستیم بدونِ حضورِ نگاههایِ کنجکاو، با آرامشِ بیشتری حرف بزنیم. شاید هم فقط، با هم باشیم.*
وقتی واردِ دفترش شدیم، هوا کمی گرفتهتر از همیشه بود. انگار بارانِ پاییزی قصدِ باریدن داشت. جیمین در را پشتِ سرم بست و من، قابِ کارم را رویِ میز گذاشتم.
- خب، نشون بده ببینم.
*با هیجانِ خفیفی، قاب را به سمتش گرفتم. جیمین با دقت به آن نگاه کرد. سکوتِ بینمان، دیگر آن سکوتِ اضطرابآورِ اول نبود؛ سکوتی بود پر از درک و اطمینان.*
+ چه رنگهایی… حسِ خوبی داره. آرامش. ولی… یه تلخیِ کوچیک هم توش هست.
*نگاهش را از تابلو گرفت و به من دوخت. لبخندِ کمرنگی زد.*
- آره… انگار بعضی حسها همیشه با هم میان. مثلِ…
*مکث کرد. دنبالِ کلمه میگشت، یا شاید هم، دنبالِ راهی بود که بدونِ گفتن، منظورش را بفهمانم.*
+ مثلِ… آشناییِ قدیمی؟
*حرفم را که شنید، نگاهش کمی عمیقتر شد. انگار از اینکه اینقدر سریع فهمیده بودم، متعجب بود.*
- دقیقاً. مثلِ یه آشناییِ قدیمی که هنوز هم… تازگی داره.
*به سمتِ صندلیاش رفت و نشست. من هم روبرویِ او، رویِ صندلیِ همیشگیام.*
+ این ترم… خیلی زود گذشت.
- آره. ترمها همیشه زود میگذرن. مخصوصاً وقتی…
*دوباره مکث کرد. این بار، انگار منتظر بود من جمله را تمام کنم.*
+ مخصوصاً وقتی… کسی هست که منتظرِ دیدنش باشی؟
*حرفم را که شنید، لبخندش عمیقتر شد. چشمهایش برق زد. این همان لحظه بود؛ لحظهیِ رد شدن از خطِ نامرئیِ بینِ "استاد و دانشجو" و ورود به دنیایِ "ما".*
- دقیقاً. تو همین الان هم، فارغالتحصیل شدی.
*حرفش مثلِ پتک تویِ سرم خورد. فارغالتحصیلی؟ یعنی… جدایی؟*
+ ولی… من هنوز دانشجوئم.
- میدونم. ولی این ترم، دیگه آخرین باری بود که من استادِ عملیِ تو بودم. بعد از این…
*سکوت کرد. منتظر نگاهش بودم. حس میکردم قلبم دارد از سینهام بیرون میزند.*
- بعد از این… شاید بشه یه جور دیگه دید.
*دستش را دراز کرد و برگِ آن شعرِ قدیمی را از کشویِ میزش بیرون آورد. همان شعری که اولین "درسِ اضافیِ" ما بود. برگ را آرام رویِ میز گذاشت، درست جلویِ من.*
- اینو نگه داشتم. همیشه.
*کاغذ را برداشتم. بویِ ملایمِ قهوهیِ جیمین، با عطرِ قدیمیِ کاغذ در هم آمیخته بود. انگشتانم، آرام رویِ خطوطِ نوشته شده کشیده شد.*
+ چرا؟
- چون… بعضی درسها رو هیچوقت نباید فراموش کرد. بعضی حسها رو… هیچوقت نباید نادیده گرفت.
*نگاهش مستقیم به چشمهایم بود. گرم، عمیق، و پر از حرفهایی که دیگر لازم نبود به زبان بیایند. دستش را جلو آورد و آرام، گوشهیِ قابِ نقاشیام را گرفت. انگشتانش، با احتیاط، رویِ طرحِ انتزاعیِ من کشیده شد.*
- این تلخی… مالِ آیندهست؟ آیندهای که… ما کنارِ هم نیستیم؟
*نفسم را حبس کردم. آینده… کلمهیِ بزرگی بود. کلمهای که ترسناک بود و هیجانانگیز، در آن واحد.*
+ نمیدونم. ولی… حس میکنم یه چیزی داره تموم میشه. و یه چیزی… قراره شروع بشه.
ادامه در کامنت...
Sweet Love²⁵
**۲ سال بعد: کلاسِ تجربهی عملی، لبخندهایِ ناگفته، و یه دلِ آشنا**
دو سال مثلِ برق و باد گذشت. حالا ۱۹ ساله بودم و ترمِ سومِ دانشگاه را پشتِ سر میگذاشتم. دنیایِ دانشگاه برایم دیگر غریبه نبود، اما حضورِ دوبارهی جیمین در قامتِ استادِ دروسِ عملی، مثلِ برگشتن به خانهی امنی بود که سالها منتظرش بودم. این بار، نه فقط یک استاد، که کسی بود که پیچیدهترین احساساتِ ناگفتهام را میفهمید.
کلاسِ "تکنیکهایِ پیشرفتهیِ هنری" عصرها برگزار میشد. کارگاهِ عملی، فضایی بود که ما را مجبور میکرد نزدیکتر باشیم. گاهی دستهایمان به هم میخورد، گاهی نگاههایمان در هم گره میخورد و برایِ لحظهای طولانی، انگار دنیایِ اطراف محو میشد. جیمین، دیگر فقط نکتههایِ فنی را نمیگفت؛ گاهی با نگاهش، گاهی با لحنِ آرامش، حرفهایی را منتقل میکرد که فقط من متوجه میشدم.
امروز، قرار بود پروژههایِ نهاییِ ترم را ارائه دهیم. من آخرین نفر بودم. هوایِ کارگاه، کمی سنگین شده بود؛ ترکیبی از بویِ رنگ، تینر و اضطرابِ شیرینی که همیشه قبل از دیدنِ جیمین داشتم.
وقتی آخرین دانشجو از کارگاه بیرون رفت، جیمین به سمتم آمد. لبخندی زد که مطمئن بودم فقط برایِ من است.
- آمادهای؟
*سرم را تکان دادم. در دستم، قابِ کوچکی بود که آخرین کارم را در آن جای داده بودم؛ تصویری انتزاعی با رنگهایی که سعی کرده بودم تمامِ حسِ آن روزهایِ اولِ آشناییمان را در آن بگنجانم.*
+ فکر کنم.
- من که مطمئنم. بیا دفتر. اونجا راحتتریم.
*این "راحتتریم" دوباره همان زبانِ آشنایِ ما بود. جایی که میتوانستیم بدونِ حضورِ نگاههایِ کنجکاو، با آرامشِ بیشتری حرف بزنیم. شاید هم فقط، با هم باشیم.*
وقتی واردِ دفترش شدیم، هوا کمی گرفتهتر از همیشه بود. انگار بارانِ پاییزی قصدِ باریدن داشت. جیمین در را پشتِ سرم بست و من، قابِ کارم را رویِ میز گذاشتم.
- خب، نشون بده ببینم.
*با هیجانِ خفیفی، قاب را به سمتش گرفتم. جیمین با دقت به آن نگاه کرد. سکوتِ بینمان، دیگر آن سکوتِ اضطرابآورِ اول نبود؛ سکوتی بود پر از درک و اطمینان.*
+ چه رنگهایی… حسِ خوبی داره. آرامش. ولی… یه تلخیِ کوچیک هم توش هست.
*نگاهش را از تابلو گرفت و به من دوخت. لبخندِ کمرنگی زد.*
- آره… انگار بعضی حسها همیشه با هم میان. مثلِ…
*مکث کرد. دنبالِ کلمه میگشت، یا شاید هم، دنبالِ راهی بود که بدونِ گفتن، منظورش را بفهمانم.*
+ مثلِ… آشناییِ قدیمی؟
*حرفم را که شنید، نگاهش کمی عمیقتر شد. انگار از اینکه اینقدر سریع فهمیده بودم، متعجب بود.*
- دقیقاً. مثلِ یه آشناییِ قدیمی که هنوز هم… تازگی داره.
*به سمتِ صندلیاش رفت و نشست. من هم روبرویِ او، رویِ صندلیِ همیشگیام.*
+ این ترم… خیلی زود گذشت.
- آره. ترمها همیشه زود میگذرن. مخصوصاً وقتی…
*دوباره مکث کرد. این بار، انگار منتظر بود من جمله را تمام کنم.*
+ مخصوصاً وقتی… کسی هست که منتظرِ دیدنش باشی؟
*حرفم را که شنید، لبخندش عمیقتر شد. چشمهایش برق زد. این همان لحظه بود؛ لحظهیِ رد شدن از خطِ نامرئیِ بینِ "استاد و دانشجو" و ورود به دنیایِ "ما".*
- دقیقاً. تو همین الان هم، فارغالتحصیل شدی.
*حرفش مثلِ پتک تویِ سرم خورد. فارغالتحصیلی؟ یعنی… جدایی؟*
+ ولی… من هنوز دانشجوئم.
- میدونم. ولی این ترم، دیگه آخرین باری بود که من استادِ عملیِ تو بودم. بعد از این…
*سکوت کرد. منتظر نگاهش بودم. حس میکردم قلبم دارد از سینهام بیرون میزند.*
- بعد از این… شاید بشه یه جور دیگه دید.
*دستش را دراز کرد و برگِ آن شعرِ قدیمی را از کشویِ میزش بیرون آورد. همان شعری که اولین "درسِ اضافیِ" ما بود. برگ را آرام رویِ میز گذاشت، درست جلویِ من.*
- اینو نگه داشتم. همیشه.
*کاغذ را برداشتم. بویِ ملایمِ قهوهیِ جیمین، با عطرِ قدیمیِ کاغذ در هم آمیخته بود. انگشتانم، آرام رویِ خطوطِ نوشته شده کشیده شد.*
+ چرا؟
- چون… بعضی درسها رو هیچوقت نباید فراموش کرد. بعضی حسها رو… هیچوقت نباید نادیده گرفت.
*نگاهش مستقیم به چشمهایم بود. گرم، عمیق، و پر از حرفهایی که دیگر لازم نبود به زبان بیایند. دستش را جلو آورد و آرام، گوشهیِ قابِ نقاشیام را گرفت. انگشتانش، با احتیاط، رویِ طرحِ انتزاعیِ من کشیده شد.*
- این تلخی… مالِ آیندهست؟ آیندهای که… ما کنارِ هم نیستیم؟
*نفسم را حبس کردم. آینده… کلمهیِ بزرگی بود. کلمهای که ترسناک بود و هیجانانگیز، در آن واحد.*
+ نمیدونم. ولی… حس میکنم یه چیزی داره تموم میشه. و یه چیزی… قراره شروع بشه.
ادامه در کامنت...
- ۴۰۶
- ۲۶ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط