I can be myself with him
I can be myself with him
Part⁶⁵
-هووووی پاشو بریم برای یهنا لباس بگیریم
+ساعت ۱۲ شب؟
-نیا..خودم میرم
و رفتم توی اتاقم
میخواستم در اتاق رو محکم ببندم و باهاش لج کنم،که دیدم یهنا مثل پیشی ها خوابیده..در رو اروم با فشار کمی که به دستگیره اورده بودم،بستم
از توی کمدم یه لباس در اوردم و پوشیدم..سویچ ماشین رو برداشتم
وقتی از اتاق اومدم بیرون،تهیونگ منتظر،سرش توی گوشیش بود
+بریم؟
جونگکوک زیرلب گفت
جونگکوک:اینا جدی مامان و بابای خوبی میشن
-بریمممممم
سویچ رو پرت کردم سمت تهیونگ..سوار ماشین شدیم و حرکت کردیم
همه ی شهر خاموش بود..همه جا!
بارون شدیدی گرفته بود..تهیونگ با سرعت زیادی رانندگی میکرد..توی اون بارون،به دست گرفتن کنترل ماشین سخت بود..اما تهیونگ با ارامش،با سرعت زیادی حرکت میکرد
داخل اون خیابان تاریک،فقط یک جا پر از روشنایی بود
یک مرکز خرید..با نور های صورتی و زرد تزئین شده بود..تهیونگ در ماشین رو برام باز کرد
بعد از پیاده شدن،ماشین رو قفل کرد
وارد مرکز خرید شدیم..حدودا سه طبقه بود
طبقه ی اول..
لباس هایی برای خودم دیدم..اهمیتی ندادم چون الان اولویت یهنا بود
اما یه مغازه توجهمو جلب کرد..با شیطنت گفتم
-تهته یه لحظه وایسا
رفتم توی مغازه..یه لباس خیلی ساده،ولی شیک!چشمام برق زد
از همونجا داد زدم
-تهیووووووونگ
با سرعت اومد..با لحن استرسی لب زد
+چی شده؟
-این لباسه قشنگه؟
+اره..میخوایش؟
با لحن مظلومی گفتم
-اوهوم
لباس رو از دستم گرفتم و حساب کرد..
و اولین پاکت خرید توی دستش جا گرفت
طبقه دوم..
پر از لباس بچه بود..انقدر زیاد که چشمام گرد شد
وارد مغازه ی اول شدیم
فروشنده:چه کمکی میتونم بهتون بکنم؟
رفتم حرفی بزنم ولی تهیونگ جلوتر از من صحبت کرد
+یه پک کامل برای یه بچه ی ۵ساله میخوایم..میشه خانوم رو راهنمایی کنید؟
فروشنده:بله حتما!
چشم غرهای نثارش کردم
همراه فروشنده میرفتم..اون وسایل مورد نیاز رو میگفت و من انتخاب میکرم
رسیدم به یه لباس..خیلی قشنگ بود..اما دستم بهش نمیرسید..حتی فروشنده هم قدش با اندازه ی کافی بلند نبود
یهو یه دستی،اون لباس رو اورد پایین،تهیونگ..
+اینو میخوای؟
-اره
نزدیکم اومد..جوری که نفساش بهت صورتم میخورد..با صدای بمی همیشگیش گفت
+منم میخوام به عنوان بابای بچه براش لباس بگیرم
جلوی فروشنده از خجالت اب شدم..اخه این حرفا چیه مرد گنده؟
-انتخاب کن
یه لباس پرنسسی راحت،و زیبا!
به هر حال قراره چند ماه پیشمون بمونه..یا شاید برای همیشه...
یه لباس خواب دیگه برداشت..لباس صورتی ساتن،با ستاره های کوچولو..خیلی قشنگ بود
یه عروسک خیلی کیوت برداشت و داخل سبد خرید گذاشت
بی اختیار با لبخند نگاهش کردم..نفس عمیقی کشید..انگار هنوز هضم این موضوع برای سخت بود
هنوز داشتیم مغازه هارو میگشتیم
روبهروی تهیونگ وایسادم و گفتم
-تهته
+هوم؟
-بیا اینارو بعد از اینکه کارهای سرپرستیش رو انجام دادیم بهش بدیم..نظرت چیه؟
+موافقم..
دیگه حرفی نزدیم
تا رسیدیم به یه مغازه..جایی که خوراکی میفروخت...
*ادامه دارد...
[اسلاید دو:لباس نیلسو برای خرید]
Part⁶⁵
-هووووی پاشو بریم برای یهنا لباس بگیریم
+ساعت ۱۲ شب؟
-نیا..خودم میرم
و رفتم توی اتاقم
میخواستم در اتاق رو محکم ببندم و باهاش لج کنم،که دیدم یهنا مثل پیشی ها خوابیده..در رو اروم با فشار کمی که به دستگیره اورده بودم،بستم
از توی کمدم یه لباس در اوردم و پوشیدم..سویچ ماشین رو برداشتم
وقتی از اتاق اومدم بیرون،تهیونگ منتظر،سرش توی گوشیش بود
+بریم؟
جونگکوک زیرلب گفت
جونگکوک:اینا جدی مامان و بابای خوبی میشن
-بریمممممم
سویچ رو پرت کردم سمت تهیونگ..سوار ماشین شدیم و حرکت کردیم
همه ی شهر خاموش بود..همه جا!
بارون شدیدی گرفته بود..تهیونگ با سرعت زیادی رانندگی میکرد..توی اون بارون،به دست گرفتن کنترل ماشین سخت بود..اما تهیونگ با ارامش،با سرعت زیادی حرکت میکرد
داخل اون خیابان تاریک،فقط یک جا پر از روشنایی بود
یک مرکز خرید..با نور های صورتی و زرد تزئین شده بود..تهیونگ در ماشین رو برام باز کرد
بعد از پیاده شدن،ماشین رو قفل کرد
وارد مرکز خرید شدیم..حدودا سه طبقه بود
طبقه ی اول..
لباس هایی برای خودم دیدم..اهمیتی ندادم چون الان اولویت یهنا بود
اما یه مغازه توجهمو جلب کرد..با شیطنت گفتم
-تهته یه لحظه وایسا
رفتم توی مغازه..یه لباس خیلی ساده،ولی شیک!چشمام برق زد
از همونجا داد زدم
-تهیووووووونگ
با سرعت اومد..با لحن استرسی لب زد
+چی شده؟
-این لباسه قشنگه؟
+اره..میخوایش؟
با لحن مظلومی گفتم
-اوهوم
لباس رو از دستم گرفتم و حساب کرد..
و اولین پاکت خرید توی دستش جا گرفت
طبقه دوم..
پر از لباس بچه بود..انقدر زیاد که چشمام گرد شد
وارد مغازه ی اول شدیم
فروشنده:چه کمکی میتونم بهتون بکنم؟
رفتم حرفی بزنم ولی تهیونگ جلوتر از من صحبت کرد
+یه پک کامل برای یه بچه ی ۵ساله میخوایم..میشه خانوم رو راهنمایی کنید؟
فروشنده:بله حتما!
چشم غرهای نثارش کردم
همراه فروشنده میرفتم..اون وسایل مورد نیاز رو میگفت و من انتخاب میکرم
رسیدم به یه لباس..خیلی قشنگ بود..اما دستم بهش نمیرسید..حتی فروشنده هم قدش با اندازه ی کافی بلند نبود
یهو یه دستی،اون لباس رو اورد پایین،تهیونگ..
+اینو میخوای؟
-اره
نزدیکم اومد..جوری که نفساش بهت صورتم میخورد..با صدای بمی همیشگیش گفت
+منم میخوام به عنوان بابای بچه براش لباس بگیرم
جلوی فروشنده از خجالت اب شدم..اخه این حرفا چیه مرد گنده؟
-انتخاب کن
یه لباس پرنسسی راحت،و زیبا!
به هر حال قراره چند ماه پیشمون بمونه..یا شاید برای همیشه...
یه لباس خواب دیگه برداشت..لباس صورتی ساتن،با ستاره های کوچولو..خیلی قشنگ بود
یه عروسک خیلی کیوت برداشت و داخل سبد خرید گذاشت
بی اختیار با لبخند نگاهش کردم..نفس عمیقی کشید..انگار هنوز هضم این موضوع برای سخت بود
هنوز داشتیم مغازه هارو میگشتیم
روبهروی تهیونگ وایسادم و گفتم
-تهته
+هوم؟
-بیا اینارو بعد از اینکه کارهای سرپرستیش رو انجام دادیم بهش بدیم..نظرت چیه؟
+موافقم..
دیگه حرفی نزدیم
تا رسیدیم به یه مغازه..جایی که خوراکی میفروخت...
*ادامه دارد...
[اسلاید دو:لباس نیلسو برای خرید]
- ۵۱۲
- ۲۵ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط