‌خیلی وقت بود حرف نزدم ‌

‌خیلی وقت بود حرف نزدم ‌
‌راستش نمیدونم از کجا بگم...‌
‌یه وقتایی هست دلت میخواد برگردی به گذشته ی خودت ،برگردی به روزای خوبی که داشتی‌
‌برگردی و همه چی رو درست کنی و اشتباهاتتو درس کنی...‌
‌ولی میبینی هیچوقت نمیشه...‌
‌این روزا دلم واسه گذشته ی خودم خیلی تنگ شده...‌
‌حداقل غمی که داشتم واسه چیزای دیگه بود‌
‌تو زندگی به یه جاهایی میرسی که میبینی همه ی اونایی که دور و برت بودن رفتن
‌هیچکس نیست حتی باهاشون درد و دل کنی...‌
‌به خودت هیچوقت اجازه نمیدی خیانت کنی‌
‌هر چند اگه سال هاست که رفته باشه‌
‌میبینی همه تو گروه و پارتی و رابطه ای هستن...‌
‌وقتی میبینی اونارو اول حسودیت میشه ‌
‌ولی چند دقیقه بعدش یاد همون یه نفر میفتی ‌
‌میگی شاید یه روزی بیاد ‌
‌نباید به کسی دل ببندم ...‌
‌ولی با همه ی وجود تنهایی خودتو ترجیح میدی به همه چی‌
بین رفیقات از همه بیشتر میخندی تا خنده هاشون و بشنوی ...‌‌
ولی تو خلوت و تنهاییت کم میاری ...‌
‌دیگه نمیکشی‌
‌با خدات خلوت میکنی و بهش قول هایی میدی ‌
‌نمیدونم به قول قدیمی ها قسمت هر ادمی دست خداست ‌
‌همه چی رو بازم میسپری به خودش
‌هر کی تنهات بذاره بازم خدا هست ...
دیدگاه ها (۱)

🎀 طرز فکر وونیونگیسم چیه؟وونیونگیسم فقط درباره‌ی ظاهر، آرایش...

پارت هشتسوهو: چ...چیکوک:شو..شوخی کردم باباسوهو رفت کوک هم رف...

دزیره کلاری میگفت ؛ فکر میکردم بزرگ شدم تا وقتی که عاشق شدم ...

#هم_خون_بی_خون𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹𝑷𝒂𝒓𝒕 : ¹¹بعد دستش رو برداشت و آ...

رمان دخت من

#کپشن

چند روز بعد، ات کم‌کم به زندگی جدیدش در عمارت عادت کرده بود....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط